آنقدر می نویسم تا دنیا قبول کند نویسنده ام :)

۳۱ مطلب در مرداد ۱۳۹۷ ثبت شده است

چهارشنبه, ۳۱ مرداد ۱۳۹۷، ۱۲:۵۳ ق.ظ paradox
روز های خوب در راهند

روز های خوب در راهند

دلت را به خدا بسپار

توکل کن

توکل کن

توکل کن

باور کن ، بعد از هر سختی ای ، آسانیِ دلچسبی است ... باور کن....

و ایمان داشته باش به این جمله : هرکه به خدا توکل کند ، خدا برایش کفایت می کند

....

(خسته نشین ، روزای خوب توی راهن ... امیدوار باشین به خدا....امید....امید .... امید)

:)

۳۱ مرداد ۹۷ ، ۰۰:۵۳ ۹ گپ خودمونی درسته ۶ نچ !! ۰
paradox
چهارشنبه, ۳۱ مرداد ۱۳۹۷، ۱۲:۴۶ ق.ظ paradox
ما !

ما !

عاشقانه ی ما دو تا یک عاشقانه ی خیلی خیلی معمولی است

چون  من اصلا  گیتارزدن را بلد نیستم ، اوهم

چون من بلد نیستم جملات درشت و فلسفی درباره ی عشق و دوست داشتن برایش بگویم ، او هم

چون  من، اصلا از فضای کافه و زیبا به نظر رسیدن هایش خوشم نمی آید ، او هم

چون  من هرگز همه روز برایش یک چیز خیلی خیلی گرانبها به عنوان هدیه نمی خرم ، او هم

چون من واقعا دوستش دارم ، او هم.... :)

۳۱ مرداد ۹۷ ، ۰۰:۴۶ ۱ گپ خودمونی درسته ۳ نچ !! ۰
paradox
دوشنبه, ۲۹ مرداد ۱۳۹۷، ۰۵:۲۷ ب.ظ paradox
ما واقعا انسانیم

ما واقعا انسانیم

کاش مواظب امید و آرزوهای همدیگه باشیم

کاش وقتی یه نفرو می بینیم که توی کاراش موفقه ، یا یه توانایی ای داره که ما نداریم ، پوزخند نزنیم و سرکوبش نکنیم...

به جای قضاوت کردن و حسادت کردن و تهمت زدن ، کف دو تا دستامونو براش به هم بکوبیم و با یه لبخند خالصانه که گوشه ی چشممون چین میندازه بهش بگیم:آفرین .. تو بی نظیری .... ادامه بده

و با این کارمون باعث بشیم تواناییش بیشتر و بیشتر بشه و دنیامون رو قشنگ تر کنه...

کاش مواظب حرفایی که به یه تازه کار می زنیم باشیم ....
چون ، بعضی حرفا سنگینن .... اونقدر که وقتی روی دل میشینن ، شیشه ی شفاف و قشنگشو میشکونن و دوباره ساختنش خیلی سخته...

کاش به هم کمک کنیم و نشون بدیم واقعا انسانیم:)

زندگیتون ، نوش جونتون:) 
۲۹ مرداد ۹۷ ، ۱۷:۲۷ ۴ گپ خودمونی درسته ۵ نچ !! ۰
paradox
يكشنبه, ۲۸ مرداد ۱۳۹۷، ۱۰:۲۲ ب.ظ paradox
هدف ، برنامه ، تلاش!

هدف ، برنامه ، تلاش!

همیشه تلاش کنین و از هیییچییییِ هییییچیییی نترسین ....


اگه نگران حرف مردمین ، من به عنوان شخصی که حرف مردمو صاف انداخته تو سطل آشغال بهتون میگم : حرف مردم جزو بییی ارررزششش ترین چیزای دنیاست ...

مردمی که ما داریم بینشون زندگی میکنیم ، هررر کاری که انجام می دیم رو یه جوری تفسیر میکنن که دهنمون وا میمونه !باور کنین!


پس نگران مردم نباشین و فقط به هدفتون فک کنین !


اگه مث خیلی از آدما ، نگران شکستین ، اون نگرانی رو با دستتون موچاله کنین و بندازین یه جای خیلی خیلی دووور! به همین راحتی!


اگه هم هدفی ندارین ، به جای اینکه بشینین نوشته های منو بخونین تند و سریع برین یه قلم و کاغذ بردارین و هدفاتونو  بنویسین 


اونوقت یه برنامه ی درس حسابی هم واسش بچینین و با خیال راحت برین زندگی کنین .....

و در نهایت ، تموووووم تلاشتونو برای رسیدن به هدفتون بکنین ... 

زندگیتون ، نوش جونتون :) :) :) :)

۲۸ مرداد ۹۷ ، ۲۲:۲۲ ۵ گپ خودمونی درسته ۴ نچ !! ۱
paradox
جمعه, ۲۶ مرداد ۱۳۹۷، ۱۲:۱۳ ق.ظ paradox
قطره ی شوق!

قطره ی شوق!

آن روز بارانی را یادت می آید بانو؟
بی دلیل ،  دستم را گرفتی و کشیدی دنبالت
و من با خنده دنبالت آمدم که نه  , کشیده شدم
با همان خنده گفتم: هی! داری چیکار میکنی؟
و تو با یک لبخند از ته دل گفتی:حرف نزن بیا!
و من با عشق دنبالت آمدم...
ناگهان ، خیسی را روی صورتم ، دقیقا روی گونه ام حس کردم ... نگاهم سمت آسمان کشیده شد...نگاه تیره ی آسمان و صدای هق هقش هماهنگ شد با ریختن یک قطره ی دیگر روی چشمم و پریدن پلکم...
صدای نجوا گونه ات آمد که گفتی:قشنگه ، نه؟
و من با لبخند کمرنگی سرم را به سمتت چرخاندم:آره... گریه ی آسمون تنها گریه ی قشنگ دنیاست...
با آن چشمان رنگ شبت که پر شده بودند از موسیقی تعجب ، نگاهم کردی و گفتی : گریه؟! 
شانه ای بالا انداختم و گفتم:خب.. آره دیگه!
اخم بانمکی کردی و گفتی:نه خیرم! به این میگن اشک شوق! حالا اشکِ کدوم شوقه ، خدا میدونه....
و بعد با لبخند دلنشینی سرت را به عقب بردی و چشمهایت را بستی....دستهایت را سمت آسمان گرفتی و گفتی:آخه چطوری دلت میاد به این بگی گریه؟....
حالا میخواهم اعتراف کنم بانوی بارانیِ زیبا اندیش من ، همان موقع که چشم بستی ،  قطره ای اشک شوق از چشمم چکید ....قطره ای پر از شوق داشتن تو.... راستی ،فکر کنم جواب سوالت را پیدا کردم... شاید آسمان هم معشوقی در زمین دارد که ازشوق داشتنش هر از چند گاهی این چنین اشک می ریزد!
......
......
..........
..
.
۲۶ مرداد ۹۷ ، ۰۰:۱۳ ۱۹ گپ خودمونی درسته ۶ نچ !! ۰
paradox
پنجشنبه, ۲۵ مرداد ۱۳۹۷، ۰۴:۰۴ ب.ظ paradox
باغ زیبای خیال

باغ زیبای خیال

میان باغ ایستاده است...

نسیم ، آرام آرام موی باغ را شانه می کند...

عطر شکوفه ی گیلاس ، می چرخد و دامنش را تکان می دهد  وآهسته آهسته می خندد....

پروانه ی سفیدی  ، روی دامن عطر شکوفه ی گیلاس می نشیند...
و لبخندی روی لب های او...
 

خورشید، روی صحنه ی آسمان ، نمایش عشق و امید را اجرا می کند ...

و او دستش را روی بدن زبر درخت پیر می کشد و میان آواز گروهی گنجشک ها خود را رها میکند...

 نسیم با مسافرانی از جنس عطر شالیزار از راه می رسد و با خنده گونه ی گل را می بوسد

همه در باغ ، آرام اند و مرد سالخورده ی برکه ، چشم انتظار شب است تا روی ماه را ببیند ...
 
واین چنین زمان در باغ خیالی من می گذرد
به همین آرامی 
به همین زیبایی...

۲۵ مرداد ۹۷ ، ۱۶:۰۴ ۴ گپ خودمونی درسته ۳ نچ !! ۰
paradox