آنقدر می نویسم تا دنیا قبول کند نویسنده ام :)

۳۰ مطلب در آبان ۱۳۹۷ ثبت شده است

چهارشنبه, ۳۰ آبان ۱۳۹۷، ۱۱:۱۶ ب.ظ paradox
قلب هایی که لبخند می زنند

قلب هایی که لبخند می زنند

نقاشی ام را نشانش دادم 
_ به نظرت این گله یا پروانه
_ چی باید باشه؟
_ پروانه
_ خو معلومه . پروانه‌ ست دیگه!

+ نتیجه ی حرف زدن من با یک آدم که هرگز دوست ندارد ناراحتم کند .... از این آدم ها در دنیا زیادند ... مواظبشان باشیم :)


////////


*این نوشته همچنان از ذهن من روی صفحه پاشیده :))
*کدون آیه ی قرآن رو تاحالا خوندین که خیلیی آرومتون کرده ؟ 
۳۰ آبان ۹۷ ، ۲۳:۱۶ ۸ گپ خودمونی درسته ۱۱ نچ !! ۰
paradox
سه شنبه, ۲۹ آبان ۱۳۹۷، ۰۴:۱۴ ب.ظ paradox
درختی که پژمرد ...

درختی که پژمرد ...

یک درخت بود ، در مسیر رفت و برگشتم قرار داشت ... 
اولین بار که دیدمش ، جذب برگ های نارنجی بزرگش شدم که در تضاد با درخت سبز کناری  بودند ... 
خیلی زیبا و لطیف بود ... 
انگار خدا پاییز را در دل او خلاصه کرده بود ...



هر روز از کنارش می گذشتم و نگاهش می کردم ... 
و او هر روز ، خالی تر از دیروز می شد ...
 تا اینکه امروز ، همانطور که با مهدی مشغول حرف زدن بودیم ،
 چشمم روی درخت خشکیده و لاغری افتاد که برای شمردن تعداد برگهایش ، یک دست هم کافی بود ...
 




با تعجب به اسم کوچه نگاه کردم و بعد به فروشگاهی که آن طرف وجود داشت ... 
دقیقا همان جا بود که آن درخت را دیدم ولی ... 



صحبت مهدی را قطع کردم و سمت درخت رفتم ...
 زیر پایش پر شده بود از برگهایی که روزی با عشق شانه شان می کرد ...
مردی  با جاروی بزرگش سمتش آمد ،
 خش خش کنان برگ ها را با خود برد و درخت نارنجی رنگی که هرروز برایم دلنشین تر می شد ، تنها تر از همیشه ، پاهایش را روی زمین فشار داد و قطره های اشکش از آسمان چکیدند ...



" برگ از پی برگ بر زمین ریخته است ..
ای باد چه در گوش طبیعت گفتی ؟ ( میلاد عرفان پور ) "

******

* یه ویژگی خوب از محل زندگیتون بگین :)






۲۹ آبان ۹۷ ، ۱۶:۱۴ ۸ گپ خودمونی درسته ۵ نچ !! ۰
paradox
دوشنبه, ۲۸ آبان ۱۳۹۷، ۰۳:۳۴ ب.ظ paradox
دنیا همه هیچ و اهل دنیا همه هیچ! بله!

دنیا همه هیچ و اهل دنیا همه هیچ! بله!

_ خسته شدم از این زندگی  ... دیگه تحمل این سختیا رو ندارم .... می فهمی چی‌میگم؟

لبخندش را وسعت می بخشد ... 
مثل من از پشت شیشه به کوچه ی خلوتمان نگاه می کند ... دوست دارم حرفی بزند ولی .... هعی!


_ همش داره بلا سرم میاد ، 
همش دارم از اینور و اونور خبرای بد میشنوم ، 
حال بابا بد میشه ،
وحید میگه دیگه دوسم نداره و نامزدیو بهم می زنه ، 
فرهاد که خیر سرش داداشمه برمیگرده میگه واس چی به زنم فلان حرفو زدی ... 



اشکهایم پهنای صورتم را می‌گیرند ولی دوست ندارم پاکشان کنم ... اشک باید روی صورت حک شود ... حک!

به شیشه تکیه می دهم و همانطور که به دیوار خیره ام ادامه می دهم :
 باور کن کمرم داره میشکنه ... 
تو این سن دارم طعم مزخرف بدبختی رو با این شدت می چِشَم .... بَسَم نیست؟



باز لبخند می زند و به کوچه خیره می شود .‌‌
حرص میخورم . 
با مشت به بازویش می کوبم :
میشنوی اصن؟ منو باش با کی دارم درددل می کنم ... آدمی که یهو سبز شده وسط زندگیم و میگه من وظیفه دارم شادت کنم ...




بدون آنکه ذره ای از لبخندش کم شود بر می گردد سمتم .‌
دست روی شانه ام می گذارد و میگوید : ببین منو ، دنیا یه کوله ی سنگین انداخته رو دوشِت که پُره از بدبختی ولی دست و پاتو که ازت نگرفته!


بعد سمت آشپزخانه حرکت می کند و می گوید : بدو بیا که چایی هلو منتظر ماست 

اوهم مثل پدر و برادرش عاشق چای هلو است ! :))


======

* از کسی متنفر هستین توو زندگیتون ؟ چند تا از نقطه قوتاشو اینجا بنویسین :)
* چقد بده یه شبانه روز 24 ساعته ... باید بیشتر باشه ! :))
۲۸ آبان ۹۷ ، ۱۵:۳۴ ۱۱ گپ خودمونی درسته ۶ نچ !! ۰
paradox
يكشنبه, ۲۷ آبان ۱۳۹۷، ۰۴:۵۴ ب.ظ paradox
چیپس می خور و خوش باش ! :))

چیپس می خور و خوش باش ! :))

فرمان را می چرخاند و می گوید :" میدونی داداش ! دنیا دوروزه ... بایستی ازش دُرُس استفاده کنی ... دُرُس! این دو روزم به درد غصه نمی خوره که!"
برای راننده ی تاکسی که بی هوا جلویمان پیچید  بوق می زند ...
به بیرون نگاه می کنم ...
 



به مردها و زن هایی که کاپشن هایشان را به تن کرده اند و در هوای خیس پاییز ، تند تند راه می روند ...
به مرد موتور سواری که چهره اش مثل پدرم است ،
 به دختر خردسالی که چانه ی مقنعه اش رفته زیر گوشش و غر غر کنان دنبال مادرش می دود ...
به مرد جوانی که در تعمیرگاه ، پژویی را تعمیر می کند و لباسش پر است از لکه های سیاه ...



_ "هعی ! امان از این روزگار داداش ! یه روز به سودمونه یه روز نه ... اما هر چی هَه ، می گذره دیگه ... می گذره ..."




باران شدت می گیرد ،
 دانه ها روی شیشه می نشینند و صدای قیق و قوق شیشه پاک کن ، به راه می افتد ...


_" دیروز این پسره هست ... تپله ... امممم... اسمش چی چی بود ... "
مشغول فکر کردن می شود ... 
آرام زمزمه می کنم : آرمان 
بشکن می زند : " آها همین آرمانه ... یه بیت شعر واسم خوند کف کردم ...
می گفت :
اگر دانی که دنیا غم نیرزد
بروی دوستان خوشباش ونمیدونم چی چی ! "
و قاه قاه می خندد !  



با شیطنت نگاهم می کند ...
 این بار ، برخلاف همیشه ، یک لبخند درست و حسابی می زنم و بسته ی چیپس را باز می کنم ...
 حق با آرمان است ... بروی دوستان باید خوش بود ...


_ اه ! عرفان! باز که ازین پیاز جعفریا گرفتی!
_ بخور حرف نزن!


====================================


* کدوم فصل رو بیشتر دوس دارین ؟ چرا ؟ :) خوشحال میشم باهم حرف بزنیم 

۲۷ آبان ۹۷ ، ۱۶:۵۴ ۱۰ گپ خودمونی درسته ۷ نچ !! ۰
paradox
شنبه, ۲۶ آبان ۱۳۹۷، ۰۴:۳۱ ب.ظ paradox
تو به من خندیدی :))

تو به من خندیدی :))



_ تو به من خندیدی و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم ....


صدای معاون مدرسه ی کناری دیگر به گوش نمی رسد ... 
انگار دلش به حال ما سوخته  و زنگ تفریحی به میکروفونش داده است ...



درختِ داخل حیاط که شاخه هایش درست مقابل پنجره هستند ،
 با هر باد سردی که می وزد خش خش صدا می دهد ...


درخت ، جان می دهد برای عکس گرفتن ... 
چون بزرگ است ، نیمی از آن جلوی یک پنجره و نیم دیگرش که خالی از برگ است جلوی آن یکی پنجره قرار دارد ... و  نیمه ی خشک شده اش که حاصل دست گل به آب دادن پاییز است ، 
همیشه از کلاغ هایی که نگار از آنها بدشان می آید ، پذیرایی می کند ...




این نیمه ی خشک شده ، موقع وزش باد ،
 برایم کمی دست تکان  می دهد  و دوباره ، با یک اخم ، سرجایش می ایستد ...




اگر الان  خانم محمدی ، معلم هنرمان ، اینجا بود یک دوربین میداد دستم با آن لبخند دلربایش می گفت : بیا نسرین عزیزم ، از قاب این پنجره استفاده کن و از درخت عکس بگیر ... این یه سبک جالب توی عکاسیه ...
حیف که ....



_ خانم جمشیدی ، حواست به درس باشه جای اینکه به پنجره نگاه کنی ! 
سمت معلم برمی گردم . لعنت به این مزاحم ها!
_ خانوم من داشتم گوش می دادم 
ابرو بالا می اندازد : اگه گوش میدادی بگو ببینم داشتم چی میگفتم ؟
_ داشتین یه شعر از مصدق میخوندین : 


تو به من خندیدی و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلود به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز
سالهاست که در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم
که چرا باغچه کوچک ما سیب نداشت



این شعر یه جوابیه هم داره که میگه :


من به تو خندیدم
چون که می دانستم
تو به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدی
پدرم از پی تو تند دوید
و نمی دانستی باغبان باغچه همسایه
پدر پیر من است
من به تو خندیدم
تا که با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو لیک لرزه انداخت به دستان من و
سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک
دل من گفت: برو
چون نمی خواست به خاطر بسپارد گریه تلخ تو را….
و من رفتم و هنوز سالهاست که در ذهن من آرام آرام
حیرت و بغض تو تکرار کنان
می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم
که چه می شد اگر باغچه خانه ما سیب نداشت ( فرخ زاد )



معلم با تعجب به من نگاه می کند و می گوید : من که ادامه ش رو نخوندم! تو از کجا اینا رو حفظی؟
مثل اینکه او نمیداند ، پنج شنبه ها من ، کنار مادرجان روی ایوان خانه می نشینم ، به دیوار آجری روبه رویم نگاه می کنم ، چای را برای مادرجان شیرین می کنم و او، از روی دفتر شعرش برایم می خواند : 

تو به من خندیدی و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم ...

و گاه زمزمه می کند : 

بیمار خنده‌های توام، بیشتر بخند

خورشید آرزوی منی، گرم تر بتاب ( مشیری )

...

* اگه شما معلم ادبیات بودین ، چیکارا می کردین ؟ 

* این نوشته مثل همیشه زاده ی ذهن پارادوکس است 


۲۶ آبان ۹۷ ، ۱۶:۳۱ ۷ گپ خودمونی درسته ۴ نچ !! ۰
paradox
جمعه, ۲۵ آبان ۱۳۹۷، ۱۰:۵۵ ب.ظ paradox
یک روز خوب قبل از شنبه :)

یک روز خوب قبل از شنبه :)

روز قشنگ که برنامه ریزی نمی خواهد 

همین که یک دفعه ، دل را بزنی به جاده و بروی سمت حرم ، روز جمعه ات قشنگ می شود ..




همین‌که وقتی وارد قم می شوی ، دلت چشم هایش را ببندد و به حضرت معصومه ( سلام الله علیها ) سلام کند ،

 یعنی تو ، روز جمعه ات را ، فارق از دغدغه های شنبه ای که از اول هفته برایت دست تکان می دهد ، زیبا کرده ای .





وقتی  ، وارد حرم می شوی ، وقتی رنگ های زرد و‌آبی کاشی ها برایت سادگی را به تصویر می کشند  ، برایت بوی خاک باران خورده را تداعی می کنند ، یعنی روز خوبی را شروع کرده ای ...




و چه زیباست تکیه دادن به این کاشی های هنرمند و سپردن دل به هوای دلچسب پاییزی و نگاه کردن به آینه کاری هایی که عطر ناب معنوی شان ، فضا را پر کرده است ...



+ یه خاطره ی دلچسب معنوی رو برام تعریف می کنین ؟ :)


۲۵ آبان ۹۷ ، ۲۲:۵۵ ۳ گپ خودمونی درسته ۴ نچ !! ۰
paradox