نایاب دانلود

دلنوشته ....

یا ابا عبدالله الحسین

دلنوشته ....

یا ابا عبدالله الحسین

دلنوشته ....

و محرم از راه می رسد ....

کدام را می خواهید؟
نتیجه ی نوشتن
آخرین حرف های شما
آنکه مینویسد

۵۳ مطلب با موضوع «دلنوشته :: انرژی مثبت» ثبت شده است

نفس ها در سینه حبس شده بودند و برگه های چرک نویس ، از عرق دست بچه ها ، خیسِ خیس  ....
سکوت در فضا خوب نمایش بازی میکرد ...
صدای شرق شرقِ ورق زدن  دفتر کلاسی در گوش کلاس پیچیده بود ...
با هر ورقی که خورده می شد ، ده نفر سکته می کردند ...

معلم برای آخرین بار ، انگشتانش را با زبانش خیس کرد و دفتر را ورق زد ...

نگاه بی رحمانه ای به لیست اعدامیان ، نه ببخشید ، لیست کلاس انداخت و گفت : ملک نژاد!

از بین 31 نوجوان 15 ساله ، یک نفر ،  نفس در گلویش گیر کرد ....

بالای سکو رفت . لب هایش خشک خشک بودند ... صدای قدم هایش اذیتش می کرد ...
چهره ی بچه ها درست مثل وزیر های داخل انیمیشن ها شده بود ... و چهره ی معلم  درست مثل چنگیز خان مغول ! فقط از نوع زنانه اش!

 سر جایش ایستاد وبا تمام ترسش ، مقابل 30 دانش آموز تشنه ی نقد و توهین ، انشایش را خواند ... انشایی درباره ی انسان ها...
انشایی که شب قبل برایش کیلو کیلو کاغذ نوشته و پاره کرده بود ... 

انشایش پایان یافت ... بچه ها خبیثانه ، نامردانه و نقدانه(!) لبخند زدند ...
آب دهانش را قورت داد و گفت : " تموم شد ... "
معلم گلویش را صاف کرد و پای روی پا انداخت .
 یک تای ابروی نازکش را بالا داد و گفت : " این چه انشایی بود دختر! همه ی جمله ها اشتباه بودن!تشبیه ها بد ! جمله بندیا بد! اه! "
ملک نژاد مثل یک توپ ، پنچر شد ، و با تایید بچه ها که یک صدا گفتند " آره خانوم! " درست مثل توپ پنجری شد که زیر چرخ های یک کامیون له شده ...

معلم خواست نمره را در دفتر وارد کند که در کلاس باز شد ...
چشم های بچه ها از شدت تعجب روی میز افتادند ... معلم خشکش زد ...

خب ، دیدن استیو تولتز در چارچوب در یک کلاس انشا ، که با لبخند می گفت : " این متن معرکه بود ! "  تعجب هم داشت!


(( میدونم همتون زنگ انشا رو تجربه کردین و می فهمین این ملک نژاد چی کشیده!  :) ))
(( این داستان دیگه خیییلی تخیلی بود :))) میدونم! ))
(( نظراتونو راجب این داستانِ خیلی مبتدی میشنوم :) ))


  • paradox
 
هیچ چیز بهتر از آن نیست که پنجره ی اتاقت
روبه دیوار آجری سرخی باز شود
که گیاه رونده ی سبزی 
آن را در آغوش کشیده
.....



 
پنجره‌ی اتاق شما به سمت کجا باز می شود ؟
  • paradox


زمان هایی در زندگی هستند که

دوست داری یک نفر باشدتا برایش شعر بسرایی

یک نفر باشد که بگوید : به به ! عجب چای خوش طعمی

یک نفر باشد که غذای سوخته ات را هم نوش جان کند 

دوست داری بعضی شب ها

کنار هم روی ایوان خانه بنشینین

و آن یک نفر ، به ستاره ی پرنوری اشاره کند و بگوید :

آن ستاره مال تو

و تو بگویی : نه آن ستاره مال تو!

بعد خدا ، ستاره را از آسمان بردارد

دو تکه اش کند 

و هر تکه را در چشم یکی تان قرار دهد 

و بگوید:

حالا بهتر شد .... دیگر دعوا نکنید :)

و تمام شهر خواب ستاره ای را ببینند که در آسمان چشم شما جای گرفته ...


****

اگر قرار باشه یه اسم دیگه برای خودتون انتخاب کنین ، چیو انتخاب میکنین؟ خوشحال میشم باهم خلاقیت به خرج بدیم و یکم لذت ببریم :)


  • paradox
نامم را غزل گذاشته بودند ...

موهایم بلند بود ...

عاشق شعر و غزل بودم ...

جان میدادم برای اشعار فاضل نظری 

روزها و شب ها در اشعار حافظ غرق می شدم ...

همانطور که شعر سهراب را می خواندم ، چای می نوشیدم ... داغِ داغ !

لیست کتابهایم ، سربه فلک کشیده بود ...


روز ها داستان مردی به نام اوه را می خواندم و عصر ها کتاب بریت ماری اینجا بود ...

خلاصه تر بگویم

من بودم و دنیای غزل گونه ام ...

تا این که یک روز 

چشم در چشم دزدی شدم
که قلبم را ربود 

از او شکایت کردم 

قلبم را بر نگرداند ولی تا ابد کنارم ماند 
و حبس شد تا ابد در زندان خانه ای که برایم ساخته بود ...

زندانیِ دوست داشتنی ای بود ...
مرا به پارک می برد
به من عشق می ورزید 

و خلاصه باعث شده بود
این غزل ، غزل بسراید 
و معنای تمام اشعاری که خوانده بود را درک کند ...

*****

یک لینک قشنگ :



  • paradox
چه چیزی بهتر از این :
روی لبه ی پنجره نشسته‌ باشی  و پاهایت آزادانه جلو و عقب تاب بخورند ....
 
کتاب محبوبت دستت باشد و قهرمان داستان در بهترین حالتش به سر ببرد ..

باد بیاید و لای دامن پیراهن بلندت بپیچد و گل های ریز و سرخ روی لباست ، مثل موج های دریا حرکت کنند...

وگیسوی بلندت را سپرده باشی دست باد تا برایت شانه اش کند ...

بعد ، هر از چندگاهی نگاهی به طبیعت بکر روبه رویت بیندازی و برای خورشید دست تکان دهی ...
 
وگاهی هم ، یک جرعه از چای داغ را بنوشی و لبخند روی لبت بشود سوژه ی عکاسی خدا ....


****

یه سوال باحال! اگه زندگیتون کتاب بود ، اسمشو چی میذاشتین ؟

  • paradox
همیشه دنباله رو بودم.... همیشه توو مدرسه دنبال کسی بودم تا سرگروهم باشه ... همیشه تو نظر دادنا ، میگفتم هرچی بقیه بگن .... و این بقیه ها کم کم پنجه هاشونو نشونم دادن ....
 
کمکم ، با خنده های مزخرفشون انداختنم تو حاشیه ! انداختنم توی جاده خاکی کنار اتوبان ....

کم کم خردم کردن .... کم کم بهم دستور دادن .... کم کم گفتن اینجوری باش ، اونجوری نباش .... کم کم منو از زندگی روندن ....کم کم تنهام کردن ....
 
ازیه روزی به بعد ، من شدم یه آدم که همه به خاطر مطیع بودن ، دوسش داشتن .... شدم یه پسر ترسوی بی اراده ی غمگین ....

مامان بابام توی گوشم خوندن که باید مطیع جمع باشم .... بهم یاد دادن مسیری که همه دارن توش حرکت میکننن درسته ..... معلمام مجبورم کردن به شبیه بقیه بودن .... به معمولی بودن .... به مطیع بودن....
 
رفته‌رفته ، بابام بهم گفت حق نداری بری رشته ی هنر چون اکثر آدما دکترا رو محترم می دونن ... کم کم مامانم اومد کنارم و گفت ، تو حق نداری با همه صمیمی بشی ، به همه لبخند بزنی ، تو اتوبوس برای یه نفر دیگه بلند شی ....
 
کم‌کم ، همسایه ها پچ پچ کردن پسری که تحصیلات کامل نداشته باشه ، یه بی سواد بی ادب وله!
تو مهمونیامون بحث به وجود اومد سر اینکه هر چی مهریه بیشتر باشه ، بهتره .... اینکه عروسی خوب باید میلیاردی باشه ... اینکه پرده ی ما خوشگله ، مبل ما خوشگله ، ماشین ما خوشگله!
 
خلاصه بگم ، دنیام شده بود حرف مردم و حرف مردم و حرف مردم
دنیام شده بود اکثریت و اکثریت و اکثریت!
 
امایه شب ، وقتی توی اتاقم روی تخت نشسته بودم و زل زده بودم به شهر مشکی پوش .... یه نفر از درون صدام زد و گفت : بس نیست اینهمه غم و استرس و ناراحتی ؟ بس نیست اینهمه تنهایی و زندگی واسه مردم ؟!
بس نیست اینهمه دل شکستن؟!
از اون شب ، بین خودم و اون صدا یه عهد به وجود اومد ... هر دو سوگند خوردیم دیگه هیچوقت دنبال آدما نباشیم .... 
و از اون شب ، یه پسر ۱۳ساله تبدیل شد به یه دیوونه ...

 دیوونه ای که رفت و هنر خوند .... رفت و با دختری ازدواج کرد که مهرش یه سکه بود ، رفت و تو اتوبوس از جاش واسه یکی دیگه بلند شد ، رفت و لبخند زد ....
 
آره، من ، دیونه ی ۳۰ ساله ی شهر ، الان ، شدم  عاقلی که اکثریت دیوونه​ صداش میکنن ....

چون  من کاری رو انجام دادم​ که دوست داشتم​ .... چون من فهمیده بودم​ ، دیوونه با نادون خیلی فرق داره!
چون من دیوونه بودن رو به شبیه آدم های دیگه بودن ترجیح دادم ....

  • paradox