آنقدر می نویسم تا دنیا قبول کند نویسنده ام :)

۸۵ مطلب با موضوع «دلنوشته :: رفاقتی» ثبت شده است

دوشنبه, ۱۹ آذر ۱۳۹۷، ۰۷:۱۷ ب.ظ paradox
چشم ها را واقعا باید شست !

چشم ها را واقعا باید شست !

دیروز ذهن بیکارم پس از مدت ها ، از اتاقش آمد بیرون و با یک نگاه خسته گفت : اوهوی ! داداش ! یه چیزی یادم اومد . گفتم بیام بت بگم بعد برم ....



 چندش وار نگاهش کردم و گفتم : تازه به این نکته دست پیدا کردم که چقد ازت بدم میاد !



سرش را خاراند​ : دو دیقه زبون به جیگر بگیر بیبین چی میگم بت ! از امروز جزئی نگر شو . ینی وقتی ازت میپرسم دکمه ی لباست چه رنگیه وانستا بر و‌بر منو نیگا کن ! افتاد؟



بعد رفت توی اتاق و در را محکم بست !

و من همانطور که به چگونگی زبان به جگر گرفتن فکر میکردم ،با خودم گفتم : حالا راس راستی دکمه پیرنم چه رنگیه ؟!





و این چرت و‌پرت ذهنی ، تبدیل شد به چالشی بزرگ برایم ...

و امروز  ، در کوچه و پس کوچه های تهران ،

به مردم زل زدم ، به رنگ بند کفششان ، به رنگ نخی که روی لباسهایشان دوخته شده بود...

به سنگ ریزهای توی راه .... 



جالب بود برایم ....

تا به حال نمی‌دانستم ابتدای کوچه ی مان یک درخت چندین و‌چند ساله وجود دارد .....


تا همین دیروز ، هیچ اطلاعاتی راجع به سوپری محله مان_ که پیر مردی در آن کار میکند و عاشق فوتبال و تخمه است_ نداشتم ...



تازه امروز فهمیدم همسایه ی پایینی مان یک تابلوی ون یکاد بالای در خانه اش نصب کرده ....



و امروز بود که دیدم صورت حامد ، یک خال ریز دارد و آقای اصغر زاده ، همسایه ی طبقه بالایی مان عاشق کت و‌شلوار طوسی با خط های عمودی است ! 


^^^^^^^^^^^^^^^^^


* شماهم مثل من دقتتون به اطرافتون کمه ؟ :)

* یه چند تا از اتفاقای خوبی که امروز براتون افتاد رو‌بگین :) کار باحالیه !

لینک : :)

لینک : شماره ۱۱۰


۱۹ آذر ۹۷ ، ۱۹:۱۷ ۰ گپ خودمونی درسته ۱ نچ !! ۰
paradox
يكشنبه, ۱۸ آذر ۱۳۹۷، ۰۷:۰۷ ب.ظ paradox
دوست داشتنت بوی لیمو میدهد :)

دوست داشتنت بوی لیمو میدهد :)

_ فلشم کجاست ؟

+ تو جیبم

_ عینکم کجاست ؟

+ رو میزت

_ خودت کجایی ؟

+ :)) تو بغلت !



*****



+ حرف زیاد است ولی حوصله ای نیست ...

++ کاش یاد بگیریم آدما رو ناامید نکنیم .... مرسی!

+++ این متن همچنان زاده ذهن پارادوکس است :)

++++ این بار شما یه سوال بپرسین :) مثل سوالای عجیب غریب من :)


۱۸ آذر ۹۷ ، ۱۹:۰۷ ۲ گپ خودمونی درسته ۲ نچ !! ۰
paradox
شنبه, ۱۷ آذر ۱۳۹۷، ۰۹:۴۱ ب.ظ paradox
ما ، حرف هایمان را می نویسیم :)

ما ، حرف هایمان را می نویسیم :)

منِ آدم ، نیاز دارم به حرف زدن ...

دوست دارم کنار آدمهای دیگر بنشینم ، دو لیوان چای بگذارم جلویمان و پرده ها را کنار بکشم تا نور روی لبخند هایمان بنشیند و بعد دوتایی تا خود شب حرف بزنیم


اصلا مگر می شود آدم بود و دوست نداشت حرف زد ...
حرف راجع به​ زندگی ، علاقه ها ، اعتقاد ها


اینکه بدون سپر ، کنار هم بنشینیم و با لبخند برای هم سر تکان دهیم و به سوتی هایمان بخندیم قشنگ است ...


اینکه دوتایی شیرینی های تر مامان پز را نوش جان کنیم و به هم بگوییم  چه روسری قشنگی ، چه ساعت دلبری ، چه لحن مهربانی  ، من را خوشحال می کند ...



دوست دارم  فارق از اعتقادات و عُقده هایم ، روی صندلی چوبی بنشینم و از کتاب هایی که خوانده ام برای آدم مقابلم حرف بزنم ....


به او بگویم عاشق اشعار فاضل نظری ام و به صحبت های او راجع به اشعار حافظ گوش بدهم ...



وقتی او از مشکلاتش با جامعه ی اطرافش می‌گوید ، من از ته دل همراهی اش کنم . با دست بکوبم روی پایم و بگویم  : آخ ! گفتی!


چون به نظر من ، آدم ها ، چه آنها که دوست دارند والیبال بازی کنند و عکس بگیرند ... چه آنها که جان می دهند برای مسابقات حل جدول شبکه ی سه 

و چه ، مردان و زنانی که دوست دارند لپ بچه ها را گاز بگیرند ( :) )
همه و همه ، دوست داشتنی و زلال اند و بوی لیمو می دهند و اندکی شکلات :)

و همه ی اینها ، آفریده شده اند برای اینکه یک صبح ( ترجیحا ) جمعه ، زیر نور نصفه و نیمه ی خورشید ، روبه روی پنجره ، کنارشان بنشینم و حرف بزنم
« منِ آدم ، نیاز دارم به حرف زدن .... »



***


+شماهم دوست دارین حرف بزنین ؟ پس شروع کنین . اینجا از علاقه هاتون بگین... بذارین یکم لبخند بزنیم :)
۱۷ آذر ۹۷ ، ۲۱:۴۱ ۶ گپ خودمونی درسته ۴ نچ !! ۰
paradox
جمعه, ۱۶ آذر ۱۳۹۷، ۱۰:۰۲ ب.ظ paradox
از وقتی بزرگ شدم ....

از وقتی بزرگ شدم ....

بیخیال تر از هرشب ، جوراب های آبی ام را که پر بودند از ابر های سفید تپل ، به پا کردم و کششان را آوردم روی شلوار سبز رنگم ...


پیراهن گل گلی سورمه _ سفیدم را تنم کردم .
عینک گردم را که قبلا شرح حالش را برایتان گفته بودم ، زدم به چشم و راه افتادم داخل شهر !


بی توجه به نگاه های عجیب و غریب و مردها و‌زن هایی که با پالتو های جورواجورشان ،
میان پاساژ ها قدم می زدند و ذرت مکزیکی می خریدند ، 
رفتم سمت پارک .


روی نیمکتش نشستم . کتاب ملت عشق که هدیه ی فرهاد ، دوستم بود را باز کردم و همانطور که به کافه ی روبه رویم خیره بودم به مرد لبو فروش گفتم : آقا دو تا لبو میدی؟



و من و خودم دوتایی ، بیخیال عاشق پیشه های داخل کافه ، لبویمان را نوش جان کردیم و متن پشت جلد کتاب قرمز رنگ را خواندیم !
۱۶ آذر ۹۷ ، ۲۲:۰۲ ۷ گپ خودمونی درسته ۸ نچ !! ۰
paradox
پنجشنبه, ۱۵ آذر ۱۳۹۷، ۱۰:۲۰ ب.ظ paradox
چیپس و ماست :)

چیپس و ماست :)

هیچ حسی بهتر از این حس نیست که جلوی چشمانت ، یه فیلم ترسناک پخش شود ، صدای جیغ و داد شخصیت اصلی در اتاق بپیچد ، آن جن های وحشتناک بپرند وسط همان اتاق و تو یک چیپس ( ترجیحا نمکی ) فرو کنی داخل ماست  بعد آن را خرچ خرچ بجوی و انگشتانت را لیس بزنی ! 


****


+ شماهم از این جور کارای روزمره سراغ دارین که همه مون ، عاشقش باشیم ؟ بیاین یکم از زندگیمون لذت ببریم :)


۱۵ آذر ۹۷ ، ۲۲:۲۰ ۱۲ گپ خودمونی درسته ۱۰ نچ !! ۰
paradox
چهارشنبه, ۱۴ آذر ۱۳۹۷، ۰۷:۲۵ ب.ظ paradox
شک ندارم مادرم فهمیده من می خواهمت / سجده های آخرش این روزها طولانی ست

شک ندارم مادرم فهمیده من می خواهمت / سجده های آخرش این روزها طولانی ست

دیروز یکی از دوستانم پرسید : قلبم دارد روی طاقچه خاک میخورد ! چکارش کنم ؟
و من با یک لبخند گفتم : برایش شعر بخوان ... قول میدهم آنقدر سرش شلوغ شود که دیگر فرصت سرخاراندن نداشته باشد !

و این است معجزه ی شعر :)

۱۴ آذر ۹۷ ، ۱۹:۲۵ ۱۱ گپ خودمونی درسته ۱۳ نچ !! ۰
paradox