آنقدر می نویسم تا دنیا قبول کند نویسنده ام :)

۴۳ مطلب با موضوع «دلنوشته :: عاشقانه ها» ثبت شده است

پنجشنبه, ۲۴ آبان ۱۳۹۷، ۰۹:۱۵ ب.ظ paradox
ما دوتا شعر می خوانیم

ما دوتا شعر می خوانیم

دیوانه شده بودم
قلبم مثل کودکی لجباز ، دست مغزم را می کشید و می‌گفت :  باید بریم بیرون ... حال من بدهههه!!!



و مغزم باوجود بارانی که بیرون می بارید ،
با وجود باد سردی که می وزید و با هزار چیز دیگر که مرا از بیرون رفتن منع می کردند ، به من گفت : بیا بریم بیرون
و من ، با دست خالی ، زدم به دل شهر ...




کوچه های شهر را مثل روزنامه ای که فقط حوادث عجیب غریب را منتشر می کند ،ورق زدم ، 
با پاهایم ، جدول هایش را حل کردم ...
لپ کودکی را کشیدم ، دست پیرمردی را گرفتم ، از مرد لبو فروش ، لبو خریدم و هرکاری را که دلم هوس کرده بود ، انجام دادم ...




برای اولین بار ، من ،  پسر ۲۵ ساله ی شهر ، بلند بلند در کوچه ی خلوتی که خانه هایش آجری بودند ، شعر خواندم و لا لا لا کنان ، به کوچه ی بعدی رفتم ...





دلم می خندید و مغزم لبخند می زد 
در حال کِیف کردن و لذت بردن بودم که چشمم روی دختری قفل شد که آرام آرام شعر می خواند و  لا لا لا را تکرار می کرد 




قلبم دست از خندیدن بر داشت ، 
مغزم درجا ساکت شد و رفت توی اتاقش
و من و دل ، دوتایی زل زدیم به دختری که شال گردنش در دست باد تکان می خورد ...



++++



+ شهادت امام حسن عسکری ( علیه السلام ) رو بهتون تسلیت میگم .
++ امروز ، توی مسیرم ، یه یارویی رو دیدم که ماشینش رو داده بود دست پسر ۵_۶ ساله اش که برونه ! توی عقلو شعور این آدم موندم !!! 
+++ از چه کلمه ای بدتون میاد؟ 
++++ شاعر در باب این متن میگه : دیوانه چو دیوانه ببیند خوشش آید!! :)

۲۴ آبان ۹۷ ، ۲۱:۱۵ ۰ گپ خودمونی درسته ۲ نچ !! ۰
paradox
دوشنبه, ۲۱ آبان ۱۳۹۷، ۱۱:۰۴ ب.ظ paradox
سبز _ طوسی :)

سبز _ طوسی :)

باز باران

با ترانه

با گهر های فراوان

می خورد بر بام خانه

باز من تنها در این شهر

می نشینم روی ایوان

قطره قطره بام دنیا

می چکد بر دست هایم ... 


***


دلم پر بود از حرف

و تنها جایی که میشد حرف هایم را رویش بالا بیاورم ، شیشه بود ....

اما مگر می شد روی شیشه ی پنجره ای که مامان همین دیروز با هزار بدبختی تمیزش کرد، چیزی نوشت ، 





برای همین تند تند جوراب های بلند سبز و طوسی ام را پایم کردم . بعد رفتم سراغ کمدم

 از انتهایش ، شال گردن سبز و طوسی مادربزرگ دوزم را بیرون کشیدم و انداختمش دور گردنم .... بوی مادربزرگم را می داد :)




ماژیک هایم را برداشتم و از خانه زدم بیرون ....

باران شدت گرفته بود . صدای بوق ماشین هاهم .

خودم را از بین سیل ترافیک ، بیرون کشیدم و سمت در زنگ زده آبی رنگ دویدم




مادربزرگ در را باز کرد

صورت تپلش را بوسیدم ..

 خندید و مرا به داخل راهنمایی کرد 

بعد از کلی احوال پرسی و ذوق کردنش  بابت شال گردن ، سمت اتاق دویدم و پرده را کنار زدم . صدای خش خش کشیده شدن پرده روحم را به پرواز در آورد :)





ماژیک هایم را روی زمین پهن کردم و بی توجه به لکه های ریز و درشت روی پنجره ، نوشتم و نوشتم و نوشتم تا دلم ،  خسته ، گوشه ای افتاد و عرق پیشانی اش را پاک کرد ...

با خنده نگاهی به نوشته هایم انداختم...




همه ی نوشته ها همانطور که می‌خواستم شده بودند اما یک چیزی اضافه بود

پشت نوشته ها ، مردی با یک پلیور طوسی ایستاده بود و شال گردن طوسی و سبزش ، برق می انداخت در چشمانم.

مطمئن بودم از این جوراب های بلند هم پایش کرده .... 

انگار یک نفر مرا با چهره ای مردانه ، پشت پنجره پِیست کرده بود ....




+ یک عدد متن ، زاده ی ذهن پارادوکس 

++ بهترین اتفاق زندگیتون چی بوده ؟ :) 


۲۱ آبان ۹۷ ، ۲۳:۰۴ ۹ گپ خودمونی درسته ۱۰ نچ !! ۰
paradox
جمعه, ۱۸ آبان ۱۳۹۷، ۱۱:۴۹ ب.ظ paradox
صدای پایش را میشنوی ؟

صدای پایش را میشنوی ؟




صدای پایش را می شنوی؟
همین نزدیکی هاست
عطرش را حس میکنم ...
اما حیف که اوضاع خوبی ندارم
یک نفر دستانش را روی چشمانم گذاشته 
دستانش داغ داغند 
نفس هایش گردنم را می سوزانند 
پاهایم به هم زنجیر شده اند ...
کاش اسیر این دستان نبودم 
...
کاش ...


                                                                  اللهم عجل لولیک الفرج



+ استعدادتون چیه ؟ :) بیاین راجب استعدادامون حرف بزنیم :)
۱۸ آبان ۹۷ ، ۲۳:۴۹ ۶ گپ خودمونی درسته ۴ نچ !! ۰
paradox
چهارشنبه, ۱۶ آبان ۱۳۹۷، ۱۰:۰۹ ب.ظ paradox
عشق است دیگر !

عشق است دیگر !

آقا جان همیشه سبیلش را تاب می داد و با غرور و جدیت می گفت : دختر و چه به عاشق شدن!
دختر باید بیشینه تو خونه تا بالاخره یکی بیاد بگیرتش ... !
 فهمیدی؟




خاله ی ۲۳ ساله ام هم که تازه با پسر یکی از دوستان مادربزرگم ازدواج کرده بود می گفت : اوا! مهرناز جون ، خاله ، عشق دیگه چیه!
 دختر باید بشینه ببینه مامان باباش چی میگن
 دقیقا همونو اجرا کنه ! 




پدرم ، دستی روی کله ی کچلش می کشید و می گفت : عشق چی چی هست؟



و مادرم با حرص می کوبید روی دست دیگرش و میگفت : وای خاک عالم!! دختر اینو جای دیگه نگیا ! میگن نسرین عجب دختری تربیت کرده​!! 



و پسر عموی بابا هم خودش را در بحث جا می داد و با افتخار هیکل لاغر که چه عرض کنم ، چوب شور وارش را زیر کت طوسی می گذاشت و برای من موعظه می خواند که : واقعا فکر کردی پسری هست که عاشق تو بشه ؟!
خوش خیال!! بشین به زندگیت برس . 
هنوز واسه این حرفا بچه ای!




خلاصه اینکه ، هر کسی که من را می دید که شعر های عاشقانه می خوانم و درباره ی عشق می پرسم عینکش را به چشمش می زد و سه ساعت مرا نصیحت می کرد ...



 من هم به همه ی حرف هایشان گوش می دادم ها 
اما نمی دانم فرشته ی عشق کی مرا در آغوش گرفت و لالایی برایم خواند که عاشق شدم ...

حال دلیلش کدام است ، نمیدانم!
. یا من دختر حرف گوش نکنی بودم
یا حرف های آنها خزعبل بود
یا عماد مرا سحر و جادو کرد
یا ....


اما
دلیلش هرچه که هست ، مهم این است که الان آقا جان و خاله و بابا و مامان و چوب ش.... ببخشید ، پسر عموی بابا ،
با اخم برایم چشم غره می روند و من با لبخند گشادی  می گویم : عماد بچه ی خوبیه ! باور کنین !!





( این داستان زاده ی ذهن پارادوکس است و هیچگونه وجود خارجی ای ندارد :) )
( میخواستم طولانی نشه ولی شد :( )

+ به نظرتون یه روز رویایی چه ویژگی هایی داره ؟


۱۶ آبان ۹۷ ، ۲۲:۰۹ ۱۱ گپ خودمونی درسته ۶ نچ !! ۰
paradox
دوشنبه, ۷ آبان ۱۳۹۷، ۱۰:۳۱ ب.ظ paradox
فرض کن پاییز باشد و‌....

فرض کن پاییز باشد و‌....

اینا کاملا نسبت به پست بی ربطن :)  :

 قلب ، میخش کوبد و

  دل قاب را آویزد و

   عقل گوید راست نیست

           


                ****               

مغز کوته فکر من با یاد تو گر شد رشید

دست من گیر و دگر من را مران از خویشتن


****


هر شب از آوای تو چون که شبم لبریز بود

            بر جماعت گفتی و دیوانگی گفتن نداشت        



++++++++++++++++++++


فرض کن

پاییز باشد و حال هوای شهر ، بغض آلود



تصویر دختر خردسالی در ذهنت حک شده باشد و دست های بریده ی مردی بزرگ .....


در گوشت صدای گریه ی ضعیف نوزادی بپیچد و ناله های یک مادر



و تو ، یک جامانده باشی .... کسی که جامانده از قدم زدن در راهی که به سرچشمه ی عشق می رسد


و کسی باشی که دلت پر زده است برای صحرایی که نامش را کرب و بلا گذاشته اند ....


کرب و بلایی که تا ابد ، کرب بلا می ماند ....

و همانطور که چشمت به پرچم یا حسین دوخته شده است زمزمه کنی : 


اربعین آمد و اشکم ز بصر می آید

گوییا زینب محزون ز سفر می آید

باز در کرب و بلا شیون و شینی برپاست

کز اسیران ره شام خبر می آید .....

صامت بروجردی


لینک :  جاذبه عشق 
لینک : زیر بارون
لینک : اربعین

راستی یادم رفت بگم این صدمین پستمه .... خیلی دوستش دارم ... حس معنوی قشنگی داره 
نظری اگه راجب وب دارین با کمال میل میشنوم :)
۰۷ آبان ۹۷ ، ۲۲:۳۱ ۵ گپ خودمونی درسته ۲ نچ !! ۰
paradox
يكشنبه, ۲۹ مهر ۱۳۹۷، ۰۸:۵۹ ب.ظ paradox
یک عکس بگیریم ؟ :)

یک عکس بگیریم ؟ :)

دوربینم را دستم گرفته بودم و برای خودم میان خوشه های گندم ، قدم می زدم ...

بچه تر که بودم ، از این جور مزرعه ها می ترسیدم . دلیلم هم قانع کننده بود : معلوم نیست بین این خوشه های خوشگل ، چه حشره ی زشتی پنهون شده!



اما حالا که بزرگ شده ام ، حالا که چشمم شده سوژه یاب برای عکاسی 
حالا که هیچ منظره ی زیبایی از نگاه تیزبین دوربینم ، پنهان نمی شود ...

دلم را می زنم به دریا ( شما بخوانید مزرعه) و از خوشه های طلایی که همیشه موضوع انشا کودکی هایم بودند ، عکس یادگاری می اندازم و لبخندشان را در قاب کاغذ ، ذخیره می کنم ...

- تبسم! 

صدایش ، از میان همهمه ی باد و قار قار کلاغ ها مثل یک موسیقی آرام روی گوشم نشست و تبسم روی لب های منی نشاند که نامم تبسم است ...

بر گشتم ... دستم را کنار لبم گذاشتم و داد زدم : جانم؟


لبخندش از همان فاصله هم معلوم بود ... 
- بیا ....کارت دارم ...

مگر می شد او بگوید کارم دارد و من بگویم ، نمی آیم!؟  بی خیال دوربین و منظره !
پیشش رفتم . یک لیوان چای دستش بود و یک لبخند روی لبش ...


-جانم؟

لیوان پراز چای را بالا آورد و مثل همیشه گفت : الان یه چایی داغ و لب سوز می چسبه . نه؟

خندیدم و گفتم  : معلومه !. 

دستم را سمت لیوان دراز کردم تا بگیرمش ، که دستش را عقب کشید ...
ابرویی بالا انداخت و گفت : نچ نچ نچ! اول عکس ، بعد چایی لب سوز! هوم ؟
 
دست دراز شده ام را مشت کردم و گفتم : آفرین! به تو میگن مرد زندگی!

خندید و دستش را دور کمرم انداخت ...
با آن یکی دستش چای را بالا  آورد وگفت  : خانوم عکاس بجنب! سوژه می پره ها!


دوربین را بالاگرفتم . از آن لبخند های معروفم را زدم و دکمه اش را فشار دادم 
عمل نکرد ...


لبخندم را گشاد تر کردم و دوباره امتحان کردم ولی باز هم ... نه!
لبخندروی لبم ولو شد ... 
پرسید : -چرا عکس نمی گیره؟
- نمیدونم .... وایسا ببینم چشه!


دوربین را پایین آوردم و بارها امتحانش کردم اما انگار لج کرده بود با ما ...
نفسم را محکم بیرون دادم رو به او که منتظر بود گفتم : نه خیر! این باهامون لج کرده ...


خندید و گفت : غصه نخور خانوم ... درست میشه
- نه بابا ... درست نمیشه ... اه . چاییمون یخ ک...
خواستم جمله ام را تمام کنم  که ناگهان آسمان غرید ... 



هر دو سرمان را بالا گرفتیم ... نور رعد و برق روی صورتمان نشست ... 
همزمان با هم خندیدیم
او گفت : بفرما اینم عکس!
و من گفتم :و چه عکسی بهتر از عکسی که خدا انداخته؟!
و بعد دوتایی ، زیر نم نم باران ، چای لب سوزمان را نوشیدیم...





۲۹ مهر ۹۷ ، ۲۰:۵۹ ۹ گپ خودمونی درسته ۴ نچ !! ۰
paradox