دلنوشته ....

یا ابا عبدالله الحسین

دلنوشته ....

یا ابا عبدالله الحسین

دلنوشته ....

و محرم از راه می رسد ....

کدام را می خواهید؟
نتیجه ی نوشتن
آخرین حرف های شما
آنکه مینویسد

۳۱ مطلب با موضوع «دلنوشته :: عاشقانه ها» ثبت شده است

پاییز جان ، سلام


خوش آمدی به امسال من


دلم برایت تنگ شده بود 


برای برگهای نارنجی ات ، برای راه رفتن رویشان.... 


برای آن سرماخوردن ها ، فنجان های داغ چای و قهوه 


و آن عاشق های درمانده ای که دلشان را پر میکنی از غم فراق 


دلم خیلی برایت تنگ شده بود


خوش آمدی عزیز


شر شر بارانت را نثار گوش های خسته ام کن ، ای فصلی که از بهار بیشتر دوستت دارم ...


 ( مرسی که هستی :) )


  • paradox

مهدی (عج) جان ...


باز هم هفته به سرانجامش رسید و تو نیامدی ...


باز ، چشم های منتظران تر شدند و تو نیامدی ...


باز ، خورشید ، پشت کوه ها ، به خواب رفت و تو نیامدی ...


باز ، ماه به زمین سلام گفت و تو نیامدی ...


+++


دوست عزیزی که داری این پست رو میخونی ، یه لطفی کن ، از امروز ، به مدت یک ماه ، یعنی تا آخر مهر ، بیا و یه 


گناهت رو ترک کن ... فقط یه گناه  ! 


این حداقل کاریه که میتونیم برای ظهور هر چه زودتر امام زمان (عج) انجام بدیم ... 



  • paradox

عاشورا که می رسد 

دست های بریده ی حضرت عباس ( علیه السلام )

گریه های حضرت رقیه (سلام الله علیها )

تشنگی حضرت علی اصغر ( علیه السلام )

غم خواهرانه ی حضرت زینب ( سلام الله علیها ) 

و سر بریده ی امام حسین ( علیه السلام ) برایم به تصویر کشیده می شوند  .... و چشمم ، فریاد اشک سر می دهد ....


+++


سری به نیزه بلند است در برابر زینب


خدا کند که نباشد سر برادر زینب



  • paradox

امشب ، شب عاشوراست ...

هوای گریه دارد دلم ...


می آموزیم درس شجاعت را ...

از مردهایی که مردانه جنگیدند و زن هایی که زنانه ، حمایت کردند ...


از این شجاعتی که هیچوقت از ذهن انسان ها نمی رود ...

... یا حسین ( علیه السلام) ...


***


( عزاداریاتون قبول حق ...

 التماس دعا ... )


***

( زیر بارون آسمون همیشه حرمت داره .... زیر بارون دل من حس زیارت داره ... زیر بارون همش این دلم شکایت داره ... کجا بودی   کربلا والله خجالت داره ... )


***


* میشه لطف کنین و یه جمله درباره درسی که از شهادت امام حسین ( علیه السلام ) و یارانشون گرفتین ، بنویسین ؟



  • paradox
شهر که سیاهپوش می شود ،

پرچم یا حسین که همراه باد تکان می خورد ،

صدای مداحی محمود کریمی که از ایستگاه های صلواتی به گوش می رسد ...

وقتی ، زنجیر های سرد ، روی شانه های مردان سیاه پوش می نشینند و صدای طبل طنین انداز می شود ،

آن گاه که زنها ، سینه می زنند و مرد ها بلند فریاد می زنند : یا حسین ...

وقتی که بوی اسپند و زمزمه ی صلوات و داغی چای حس می شود ...

آن گاه که حضرت عباس (علیه السلام) به سمت فرات می رود ...

وقتی ، مشک ، سوراخ می شود ...

آن زمان که صدای هق هق در گوش حسینیه می پیچد ...

آن گاه که صدای ناله ها بلند می شود ...

دل من غرق در آه و ناله زمزمه می کند : 

ای اهـل حـرم سـر به بیابان بگذارید         دیگر به حـرم حضرت عباس ندارید

*** 
این پست رو حتما بخونید :

  • paradox

ما هم را دوست داریم ....

خیلی ...

آنقدر که وقتی او گریه می‌کند ، من هم گریه میکنم ...

 

دوست داشتن ما از آن دوست داشتن هایی نیست که دوتایی ، اتفاقی ، در یک پاساژ ، یک پارک ، یا دانشگاه ، چشم در چشم هم شویم ویک دل نه ، صد دل عاشق شویم !!!


ما از آن هایی نیستیم که دست در دست هم ، در یک کافه بنشینیم ، او بخواند ، من گیتار بزنم!!!

راستش را بخواهید از نوشتن این واژه ها هم خنده ام میگیرد:)

 مااز آنهایی هستیم که جای کافه رفتن ، در فلاسک، چای می‌ریزیم و میرویم وسط چمن پارکی که معلوم نیست قبل ما چه چیزهایی رویش ریخته ، می نشینیم ....

 

ومیان جیغ و داد بچه هایی که در صف سوار شدن تاب ، ایستاده اند و دعوا میکنند، با فریاد با هم حرف می زنیم و هر از گاهی توپ والیبال پسر های جوان روی سرمان فرود می آید...

 

مادوتا همیشه در بازار های شلوغ و پلوغ به خرید می رویم!

(یک چیز را در گوشی به شما می گویم ، بین خودمان بماند ها! ) :

ما دو بار ، در همین بازار ، هم را گم کردیم و به سختی پیدا !!! خب بازار است دیگر!! 


اما ، این یک چیز را خوب می دانم : ما دوتا که ساده هم را دوست داریم ، وقت پیری ، وقتی که کمرمان دولا می شود و چهره مان چروک ، وقتی صدایمان به خاطر شش های درب و داغانمان ، گوش خراش می شود ، بیشتر پیش هم می مانیم ... 

:)


***

این را هم بخوانید . قشنگ است !!!

ما!


  • paradox