آنقدر می نویسم تا دنیا قبول کند نویسنده ام :)

۶۵ مطلب با موضوع «دلنوشته :: عاشقانه ها» ثبت شده است

سه شنبه, ۲۵ دی ۱۳۹۷، ۰۹:۵۲ ب.ظ paradox
اشعاری که در خلأ سروده می شوند

اشعاری که در خلأ سروده می شوند

ناگهانی ، بدون تمرکز ، بدون دانشی درباره شعر  :


هر کجا رفتیم و برگشتیم سخن از عشق بود

حرف این‌ها ، حرف این و حرف آن از عشق بود



چپ برفتیم و به سمت راست رفتیم ما ولی

بازهم حرف دل این مردمان از عشق بود



دخترک با خنده بامن گفت در معشوق او

قد بلندی و صدای خوش جنان از عشق بود



آن طرف یک پسر خوش خنده با لبخند گفت 

دلبرش با موی مواجش مهان از عشق بود




کوله ام انداختم بر روی دوشم من ولی

با خود اندیشیدم آنجا، نشان از عشق بود ؟!؟!


۲۵ دی ۹۷ ، ۲۱:۵۲ ۷ گپ خودمونی درسته ۹ نچ !! ۰
paradox
دوشنبه, ۲۴ دی ۱۳۹۷، ۰۹:۵۹ ب.ظ paradox
من راستکی دوستت دارم

من راستکی دوستت دارم

می گفت:  علی ، من راستکی دوستت دارم .

می پرسیدم : راستکی یعنی چه؟

و او می‌گفت:

 راستکی یعنی اگر فردا پس فردا ،

 دو صفر از ته حساب بانکی ات پرید ، اگر در خانه ای اجاره ای زندگی کردیم و یا اگر هیچ وقت ماشین نخریدیم ، من با اخم چمدان جمع نمیکنم بروم خانه ی پدر !




من شانه به شانه ات راه می آیم ، اگر لازم شد برایت حدیث عشق میخوانم و با کوچکترین شادی  قاه قاه می خندم ...




میدانی  ،اگر روزی یکی از آدمهای نزدیک زندگی ات ، یکی از افرادی که تو را در آغوش خود پرورش داده چیزی به من گفت 

یا بدی ای به من کرد مطمئن باش که با لبخند صورتش را می بوسم و بدون ذره ای ناراحتی ، برایت از همان قیمه هایی که دوست داری می پزم




راستکی یعنی هر وقت مشکلی ذهنت را فشرد و اعصابت بهم ریخت ، من آتش بیار معرکه نمی شوم ،  برایت غزل آرامش می خوانم و دست هایت را می فشارم ....




من ،  با تمام وجود در کنار تو برای زندگی تلاش میکنم  

از نقص هایم نمی ترسم و ضعف هایت را به رخت نمی آورم ...



حرف هایش به دلم نشستند .

 برای همین در جوابش گفتم :

میدانی عزیز  ،  تو زیبا ترین موسیقی حیات و رنگین ترین آسمان دنیای منی ...



و من ، راستکیِ راستکی ، برای آرامش و صفای تو از جان و دل کار میکنم ، مالِ درست سر سفره مان می آورم و لبخندم را فقط و فقط نثار چشمان عسلی تو میکنم



من تمام دلم را تقدیم تو ، دختر آرام این دنیای مواج می‌کنم ...

و می دانی نرگس ، من هم  راستکی دوستت دارم!



***


+ خدا از این عشق ها نثار همه مان کند ... که یاد بگیریم محبت را ... و‌نام هر هوس بی پایه ای را عشق نگذاریم

۲۴ دی ۹۷ ، ۲۱:۵۹ ۷ گپ خودمونی درسته ۱۳ نچ !! ۰
paradox
يكشنبه, ۲۳ دی ۱۳۹۷، ۱۰:۳۹ ب.ظ paradox
حال من خوب است :)

حال من خوب است :)

همین که برای اولین بار زمستان را تجربه میکنم حالم خوب است 

همین که بدون پالتو می زنم به دل شهر ، همین که هوای سرد شهر روی لپ های نازنین رد پای سرخ برجا می‌گذارد و باعث میشود دوتایی آش مامان پز را با کشک زیاد نوش جان کنیم یعنی حال من خوب است 

و خدا ، حال خوبم را می بیند  و زندگی هنوز طعم گوجه سبز می دهد :) 


+ شما هم عاااشق زمستانید ؟ نگویید نه که باور نمیکنم !!! 

۲۳ دی ۹۷ ، ۲۲:۳۹ ۸ گپ خودمونی درسته ۱۰ نچ !! ۰
paradox
چهارشنبه, ۱۹ دی ۱۳۹۷، ۱۰:۵۹ ب.ظ paradox
و اینگونه می شود که ...

و اینگونه می شود که ...

بیایید یک روز هم که شده ، دست قلب و مغزمان را بگذاریم در دست هم و بگوییم آشتی کنند !

 آخر پدر ما را در آوردند !


۱۹ دی ۹۷ ، ۲۲:۵۹ ۵ گپ خودمونی درسته ۷ نچ !! ۰
paradox
دوشنبه, ۱۷ دی ۱۳۹۷، ۱۰:۵۷ ب.ظ paradox
ما عادی هستیم !

ما عادی هستیم !

شب بیداری مال عاشقان است! ما عادی ها ساعت نُه ، خوابیدن که چه عرض کنم ، بیهوش می شویم ...
و عجب دنیایی ست دنیای ما آدم معمولی ها ....
از همین تریبون شب خوشی را برای عاشقان آرزو میکنم و چشم هایم را می بندم :))

« روز و شب مال تمام مردم دنیا ولی
ساعتی از گرگ و‌میشش مال ما دیوانه ها ! »

***

اسم بهترین آدم زندگی تان ، چیست؟
۱۷ دی ۹۷ ، ۲۲:۵۷ ۷ گپ خودمونی درسته ۶ نچ !! ۱
paradox
يكشنبه, ۱۶ دی ۱۳۹۷، ۰۷:۴۳ ب.ظ paradox
نیمه ی دی هم بگذشت ...

نیمه ی دی هم بگذشت ...

این تاریخ از سال ، جان می دهد برای دوست داشتن هم .  این تاریخ از سال یک هزار و سیصد و نود و هفت _   که دارد مثل برف آب میشود  _ آمده تا من و تو ، دوتایی، شال گردن و جوراب های سبز _ طوسی مان را برداریم و با خنده بیفتیم به جان کوچه های شهر‌.

 

 

همان هایی که خانه هایشان  با آجر ساخته شده اند و زنگشان خراب است . از همان خانه ها که مجبوریم با سنگ ، به درشان بکوبیم !

 

 

 

این روزها ، آفریده شد اند تا ما دوتا ، بیخیال این قرتی بازی ها و قهوه خوردن ها ، دولیوان چای لب سوز نوش جان کنیم

و تو ، نه مثل این پسرک های لوس مامانی ، بلکه مثل یک مرد ، پالتوی طوسی ات را از تن بیرن بیاوری و بیندازی روی شانه های من .

 

 اصلا چه معنی میدهد مرد ، پالتو به تن کند ؟!

 

 

آن وقت ، وقتی دانه های درشت برفاران  از آسمان باریدند ، من بگویم برف است و تو بگویی ، نه ! باران!

و آنگاه  بیخیال این اختلاف نظر ، برایم آهنگ به سوی تو را بخوانی و من در جواب کجایی ات بگویم :  همین جا!

 

 

 

این روزها که تند تند شب میشوند و پشت سر هم در تقویم خط میخورند ، آمده اند تا من و تو  مثل دیوانه ها ، لی لی بازی کنیم و جای کافه ، وسط یک پارک شلوغ بنشینیم و صدای جیغ و داد بچه ها در گوشهایمان بپیچد

 

اصلا مگر می شود دی ماه از راه برسد و ما روبه راه نباشیم ؟ مگر میشود نیمه ی دی را پشت سرگذاشته باشیم و طعم خواندن کتابی مشترک را نچشیده باشیم ؟

 

 

مگر میشود دی باشد و تو بیخیال من ، و من بیخیال تو ، در خانه ، به سر ببریم و روی شیشه ها شعر ننویسیم ؟

نه . نمیشود عزیز ... نمیشود که نمی شود که نمی شود ....

 

 

من و تا ، دانه دانه دی هایمان را پر میکنیم از عطر وجود هم و روی زمین خیس ، زمین میخوریم و یواشکی در انتهای یک کوچه ی بن بست ، زیر درختی که کامل خشکیده و یاکریم ها هم سراغش را نمی‌گیرند ، با هم زمزمه کنیم :

ذکر تو از زبان من ، فکر تو از جنان من

چون برود ؟ که رفته ای در رگ و در مفاصلم !


****


+چند وقتی بود جدی می نوشتم . دلم برای این حس های عاشقانه تنگ شده بود :)

+لینک:بخوانیدش خوب است :)

+لینک:مفید و جذاب :)


۱۶ دی ۹۷ ، ۱۹:۴۳ ۷ گپ خودمونی درسته ۵ نچ !! ۰
paradox