نایاب دانلود

دلنوشته ....

یا ابا عبدالله الحسین

دلنوشته ....

یا ابا عبدالله الحسین

دلنوشته ....

و محرم از راه می رسد ....

کدام را می خواهید؟
نتیجه ی نوشتن
آخرین حرف های شما
آنکه مینویسد

۵۴ مطلب با موضوع «دلنوشته :: فلسفی» ثبت شده است

نامم را غزل گذاشته بودند ...

موهایم بلند بود ...

عاشق شعر و غزل بودم ...

جان میدادم برای اشعار فاضل نظری 

روزها و شب ها در اشعار حافظ غرق می شدم ...

همانطور که شعر سهراب را می خواندم ، چای می نوشیدم ... داغِ داغ !

لیست کتابهایم ، سربه فلک کشیده بود ...


روز ها داستان مردی به نام اوه را می خواندم و عصر ها کتاب بریت ماری اینجا بود ...

خلاصه تر بگویم

من بودم و دنیای غزل گونه ام ...

تا این که یک روز 

چشم در چشم دزدی شدم
که قلبم را ربود 

از او شکایت کردم 

قلبم را بر نگرداند ولی تا ابد کنارم ماند 
و حبس شد تا ابد در زندان خانه ای که برایم ساخته بود ...

زندانیِ دوست داشتنی ای بود ...
مرا به پارک می برد
به من عشق می ورزید 

و خلاصه باعث شده بود
این غزل ، غزل بسراید 
و معنای تمام اشعاری که خوانده بود را درک کند ...

*****

یک لینک قشنگ :



  • paradox
همیشه دنباله رو بودم.... همیشه توو مدرسه دنبال کسی بودم تا سرگروهم باشه ... همیشه تو نظر دادنا ، میگفتم هرچی بقیه بگن .... و این بقیه ها کم کم پنجه هاشونو نشونم دادن ....
 
کمکم ، با خنده های مزخرفشون انداختنم تو حاشیه ! انداختنم توی جاده خاکی کنار اتوبان ....

کم کم خردم کردن .... کم کم بهم دستور دادن .... کم کم گفتن اینجوری باش ، اونجوری نباش .... کم کم منو از زندگی روندن ....کم کم تنهام کردن ....
 
ازیه روزی به بعد ، من شدم یه آدم که همه به خاطر مطیع بودن ، دوسش داشتن .... شدم یه پسر ترسوی بی اراده ی غمگین ....

مامان بابام توی گوشم خوندن که باید مطیع جمع باشم .... بهم یاد دادن مسیری که همه دارن توش حرکت میکننن درسته ..... معلمام مجبورم کردن به شبیه بقیه بودن .... به معمولی بودن .... به مطیع بودن....
 
رفته‌رفته ، بابام بهم گفت حق نداری بری رشته ی هنر چون اکثر آدما دکترا رو محترم می دونن ... کم کم مامانم اومد کنارم و گفت ، تو حق نداری با همه صمیمی بشی ، به همه لبخند بزنی ، تو اتوبوس برای یه نفر دیگه بلند شی ....
 
کم‌کم ، همسایه ها پچ پچ کردن پسری که تحصیلات کامل نداشته باشه ، یه بی سواد بی ادب وله!
تو مهمونیامون بحث به وجود اومد سر اینکه هر چی مهریه بیشتر باشه ، بهتره .... اینکه عروسی خوب باید میلیاردی باشه ... اینکه پرده ی ما خوشگله ، مبل ما خوشگله ، ماشین ما خوشگله!
 
خلاصه بگم ، دنیام شده بود حرف مردم و حرف مردم و حرف مردم
دنیام شده بود اکثریت و اکثریت و اکثریت!
 
امایه شب ، وقتی توی اتاقم روی تخت نشسته بودم و زل زده بودم به شهر مشکی پوش .... یه نفر از درون صدام زد و گفت : بس نیست اینهمه غم و استرس و ناراحتی ؟ بس نیست اینهمه تنهایی و زندگی واسه مردم ؟!
بس نیست اینهمه دل شکستن؟!
از اون شب ، بین خودم و اون صدا یه عهد به وجود اومد ... هر دو سوگند خوردیم دیگه هیچوقت دنبال آدما نباشیم .... 
و از اون شب ، یه پسر ۱۳ساله تبدیل شد به یه دیوونه ...

 دیوونه ای که رفت و هنر خوند .... رفت و با دختری ازدواج کرد که مهرش یه سکه بود ، رفت و تو اتوبوس از جاش واسه یکی دیگه بلند شد ، رفت و لبخند زد ....
 
آره، من ، دیونه ی ۳۰ ساله ی شهر ، الان ، شدم  عاقلی که اکثریت دیوونه​ صداش میکنن ....

چون  من کاری رو انجام دادم​ که دوست داشتم​ .... چون من فهمیده بودم​ ، دیوونه با نادون خیلی فرق داره!
چون من دیوونه بودن رو به شبیه آدم های دیگه بودن ترجیح دادم ....

  • paradox
از شهر فرار کرده بودم ...

دوست داشتم خودم را در آغوش روستا رها کنم و گریه هایم حک شوند روی پیراهن طلایی اش  ...

دوست داشتم ، جای دیدن نقاب هایی که برای آدم ها گشاد شده بودند ، موقع غروب ، بدوم سمت تپه ی کوچک انتهای روستا 

نفس نفس زنان ، چهره ی سرخ خواهر آسمان  را تماشا کنم ...

دوست داشتم ، به یاد بوی خوش نارنگی ها ، به یاد دخترانه های نارنجی رنگِ آنه شرلی که خواهرم همیشه غرقشان می شد ، 
به یاد برگ های پاییزی_ که خوب بلدند گیتار بزنند _ چشم در چشم خورشید ، دست در دست آسمان ، پا به پای زندگی ، طبیعت را بنوشم ،

روزها مزرعه ی احساسم را نوازش کنم و به کلاغ ها یاد بدهم ، حتی بدون مترسک هم آنها نباید وارد مزرعه شوند ...

بعد ، میان خانه ی کاهگلی ، بوی خاک باران خورده را نوش جان کنم و لبخندم را تقدیم کنم به روستایی که به من یاد داد : زندگی همچنان زیباست ....و آسمان همچنان ستاره دارد ...

:)

( یک عدد تخیل شدییید :)) )


****

مرسی بابت دعوت جناب منزوی :)


+ دعوت می کنم از : پرتو کیانی   و    اقلیما...   که لطف کنن و شرکت کنن :) 
 

  • paradox

دیگر از فکر کردن خسته شده بودم 

برای همین ، دلم را به دریا زدم ...

به باران بدل شدم ...

روز ها ، صبر کردم تا پاییزرسید ...

از ابر ، به زمین چکیدم ...

زمین مرا به آغوش کشید 

گیاهی مرا نوشید ...

جوانه ای رشد کرد ...

درختی تنومند در صفحه ی خاک ، حک شد ...

و من ، گوشه ای از درخت ، چشمهایم را بستم و لبخند زدم ...

تصمیمم عملی شده بود ...

قرار بود باعث پیشرفت کسی شوم ...

و شدم ...

سالهاست مردی به درختی که خانه ی من است تکیه میدهد و با خود زمزمه می کند : چکار کنم ؟

اگر او را دیدید از طرف من به او بگویید : دلت را به دریا بزن ...

یا درخت می پرورانی ، یا کسی را عاشق می کنی ...

( چرت نویس داخل چرک نویس  یک عدد paradox که دوست دارد به باران بدل شود :) )

****

 + اگه دیدینش حتما بهش بگین :) :)



  • paradox
یک گربه پیدا کردیم خیلی ملوس بود ... خواهر کوچکم گفت : اسمشو بذاریم  ملوسک ، هم قافیه ی لواشک ، زیبا مث علوسک ( همان عروسک خودمان! )

برادر کوچک ترم گفت : نه خیر ... اسمشو می ذاریم دیو! یا پلنگ نارنجی خفته در صحرا! یا می ذاریم پدر پسر شجاع!

مادرم همان طور که ملاقه در دست داشت و مشغول چشیدن قرمه سبزی  بود ، گفت : نه بابا! این اسما چین دیگه ! اسمشو بذارین فرزانه! 
(عمه ی بزرگم! )
 
بعد از مزه مزه کردن قرمه سبزی با اخم گفت : نه! فرزانه مثل این ملوس نیست ! .... بذارینش فهمیه! ( آن یکی عمه ام که ملوس تر از فرزانه است! )

دستم را روی موهای نرم سفیدش کشیدم ... گرم بود ... مثل پتو ... بین موهای سفیدش ، رگه های قهوه ای هم دیده می شدند ... 

و اما چشمهایش ... راز چشمهایش! ... آبی بودند و دلبر ...درست مثل تیله هایی که مازیار ( همسایه ی طبقه بالایمان ، که می شود پسر خاله ی دختر خاله ی زن عمویم ! ) برای بازی با برادرم به خانه مان می آوَرَد ...

پنجه هایش تیز بودند و ساخته شده بودند برای چنگ انداختن روی صورت نوه ی خاله ام !

بعد از کمی خیره شدن به موهایش که لای انگشتان کوچک خواهرم مثل بستنی قیفی شده بود ، داد زدم : یافتم ... یافتم ... اسمشو می زاریم بستنی قیفی!

همه سر تکان دادند .... لبخند ها عظیم شدند ... خواستیم هورا بکشیم که زنگ در به صدا در آمد ... بابا وارد خانه شد ... چشمهای قهوه ای اش در چشمهای آبی گربه قفل شدند ...

با انگشتانش ، موهای کم پشتش را خاراند ... سمت گربه آمد ، برش داشت و آن را به آغوش خیابان بازگرداند ...
و ما سه تا ماندیم و بستنی قیفی که آب شده بود ! ...


++++


( جدیدا هر وقت میام پست بزارم یه داستان کوتاه میاد تو ذهنم ! چرا؟! )

( ببخشید اگه چرت بود .. )

  • paradox
همیشه بهم میگن : دیوونه!
چون ، خودم انتخاب کردم این اسمو ..... به نظرم دیوونه ی این دوره زمونه ، همون آدم عاقل سالهای قبله!
 
آقای ملکی همیشه بهم میگه: تو رو باید ببرن بستری کنن! بی عقلیت مسریه!

خب یکی نیست بهش بگه دختر خودت رو ببر بستری کن که صب تا شب ، سرش توو گوشیشه و داره عکسای شخصیشو واسه عموم پخش میکنه ....

عموی ساسان هم همیشه با صدای بلند داد میزنه : تو یه احمقی! یه احمق به تمام معنا!

حالا انگار خودش خیلی سالمه !  زنش که داره توو خونه ش از شدت تنهایی دق میکنه ... پسراشم که .... هیچی نگم بهتره!!!
 
جالب اینجاست  صمیمی ترین دوستم (قبل از اینکه دیوونه باشم ) هم با اونا هم عقیدست و با پوزخند بهم میگه: بیچاره مامان بابات که بچه شون تویی! یه دیوونه ی واقعی!


شاید براتون سوال پیش بیاد که آیا واقعاً من از همون اول دیوونه بودم ...
یا  چی شد که من دیوونه نام گرفتم ، یا چرا دارم چرت و پرتامو براتون می نویسم یا اینکه من کیم!
جواب هموشونو میگیرین فقط الان همین رو بدونین که : همه ی آدما ، دیوونه شدن رو توی وجودشون دارن ....

 و این دیوونگی زمانی خودشو نشون میده که یه اتفاق بزرگ براشون​ بیفته ....
اتفاق بزرگ زندگی من زمانی افتاد که ....

( ادام داره ... )

  • paradox