آنقدر می نویسم تا دنیا قبول کند نویسنده ام :)

۸۱ مطلب با موضوع «دلنوشته :: فلسفی» ثبت شده است

شنبه, ۱۷ آذر ۱۳۹۷، ۰۹:۴۱ ب.ظ paradox
ما ، حرف هایمان را می نویسیم :)

ما ، حرف هایمان را می نویسیم :)

منِ آدم ، نیاز دارم به حرف زدن ...

دوست دارم کنار آدمهای دیگر بنشینم ، دو لیوان چای بگذارم جلویمان و پرده ها را کنار بکشم تا نور روی لبخند هایمان بنشیند و بعد دوتایی تا خود شب حرف بزنیم


اصلا مگر می شود آدم بود و دوست نداشت حرف زد ...
حرف راجع به​ زندگی ، علاقه ها ، اعتقاد ها


اینکه بدون سپر ، کنار هم بنشینیم و با لبخند برای هم سر تکان دهیم و به سوتی هایمان بخندیم قشنگ است ...


اینکه دوتایی شیرینی های تر مامان پز را نوش جان کنیم و به هم بگوییم  چه روسری قشنگی ، چه ساعت دلبری ، چه لحن مهربانی  ، من را خوشحال می کند ...



دوست دارم  فارق از اعتقادات و عُقده هایم ، روی صندلی چوبی بنشینم و از کتاب هایی که خوانده ام برای آدم مقابلم حرف بزنم ....


به او بگویم عاشق اشعار فاضل نظری ام و به صحبت های او راجع به اشعار حافظ گوش بدهم ...



وقتی او از مشکلاتش با جامعه ی اطرافش می‌گوید ، من از ته دل همراهی اش کنم . با دست بکوبم روی پایم و بگویم  : آخ ! گفتی!


چون به نظر من ، آدم ها ، چه آنها که دوست دارند والیبال بازی کنند و عکس بگیرند ... چه آنها که جان می دهند برای مسابقات حل جدول شبکه ی سه 

و چه ، مردان و زنانی که دوست دارند لپ بچه ها را گاز بگیرند ( :) )
همه و همه ، دوست داشتنی و زلال اند و بوی لیمو می دهند و اندکی شکلات :)

و همه ی اینها ، آفریده شده اند برای اینکه یک صبح ( ترجیحا ) جمعه ، زیر نور نصفه و نیمه ی خورشید ، روبه روی پنجره ، کنارشان بنشینم و حرف بزنم
« منِ آدم ، نیاز دارم به حرف زدن .... »



***


+شماهم دوست دارین حرف بزنین ؟ پس شروع کنین . اینجا از علاقه هاتون بگین... بذارین یکم لبخند بزنیم :)
۱۷ آذر ۹۷ ، ۲۱:۴۱ ۶ گپ خودمونی درسته ۴ نچ !! ۰
paradox
جمعه, ۱۶ آذر ۱۳۹۷، ۱۰:۰۲ ب.ظ paradox
از وقتی بزرگ شدم ....

از وقتی بزرگ شدم ....

بیخیال تر از هرشب ، جوراب های آبی ام را که پر بودند از ابر های سفید تپل ، به پا کردم و کششان را آوردم روی شلوار سبز رنگم ...


پیراهن گل گلی سورمه _ سفیدم را تنم کردم .
عینک گردم را که قبلا شرح حالش را برایتان گفته بودم ، زدم به چشم و راه افتادم داخل شهر !


بی توجه به نگاه های عجیب و غریب و مردها و‌زن هایی که با پالتو های جورواجورشان ،
میان پاساژ ها قدم می زدند و ذرت مکزیکی می خریدند ، 
رفتم سمت پارک .


روی نیمکتش نشستم . کتاب ملت عشق که هدیه ی فرهاد ، دوستم بود را باز کردم و همانطور که به کافه ی روبه رویم خیره بودم به مرد لبو فروش گفتم : آقا دو تا لبو میدی؟



و من و خودم دوتایی ، بیخیال عاشق پیشه های داخل کافه ، لبویمان را نوش جان کردیم و متن پشت جلد کتاب قرمز رنگ را خواندیم !
۱۶ آذر ۹۷ ، ۲۲:۰۲ ۷ گپ خودمونی درسته ۸ نچ !! ۰
paradox
سه شنبه, ۱۳ آذر ۱۳۹۷، ۰۵:۰۸ ب.ظ paradox
جناب آقای ... :)

جناب آقای ... :)

از قول ما به عشق بگویید

فعلا دور و بر ما نپلکد 

هنوز دلمان می خواهد دور هم جمع شویم ، قهقهه بزنیم  ، دیوانه بازی در بیاوریم و روی هم دوغ بریزیم !

« نامه ی یک مشت دانشجو برای جناب آقای عشق »


++++


+ به نظرتون ، اگه عشق آدم بود ، چه شکلی بود ؟ :)

+ چقدر دیوونه بازی خوبه ! چقدر داشتن یه زندگی خاص خوبه .‌‌ چقدر خوبه که حرف بقیه مهم نیست :)

۱۳ آذر ۹۷ ، ۱۷:۰۸ ۱۲ گپ خودمونی درسته ۱۲ نچ !! ۰
paradox

یک نوشته ی خیالی ،با چاشنی چرت و پرت

این روز ها دوست دارم همه‌چیز را برعکس تصور کنم

دوست دارم پا بگذارم روی قوانین دنیا و آن طور که دوست دارم به زمین و زمان نگاه کنم 


مثلا دوست دارم جای اینکه پرنده از روی درخت پرواز کند سمت آسمان ، بالهایش را سمت زمین بالا و پایین ببرد ...

دوست دارم ، تاب های دنیا ، از زمین به آسمان کشیده شوند...

دلم هوس کرده پسر بچه های محله مان ، جای اینکه باآن شلوار های خاکی و توپ های دولا و سه لا ، روی زمین بدوند ، یکی از آن هزاران سیاره را توی دروازه _ که چیزی جز دوتا آجر نیست _ شوت کنند


دوست دارم ، ماه توی دریا بود و ما می توانستیم ، داخل آسمان قایق رانی کنیم و روز ها ، خورشید صید کنیم !




اما حالاکه هیچ کدامشان امکان ندارند ، یک جوراب بلند تا روی زانو به پا میکنم، کلاهم را می کشم تا روی بینی ام ، شال گردنم را هم می آورم تا هزار توی لباس های زمستانه ام کامل شود

بعد همانطور که دست هایم را در جیب هایم فرو کرده ام ، توی ایوان می نشینم و چایم را می نوشم 
و البته این خزعبلات را تایپ می کنم ! 


+ چرت نویس ذهنی یک عدد پارادوکس :) 


****


* خودتونو لایق چه چیزایی میدونین ؟ :) بیاین یکم باهم حرف بزنیم
+ زندگیتون ، نوش جونتون :)

۱۲ آذر ۹۷ ، ۲۱:۵۳ ۳ گپ خودمونی درسته ۵ نچ !! ۰
paradox
شنبه, ۱۰ آذر ۱۳۹۷، ۰۷:۴۰ ب.ظ paradox
عاشق مجنون منم !

عاشق مجنون منم !

آهای کسی که دوستت دارم! اسمت چه بود ؟! آهان! سارا بودی !
ببین سارا‌ !
من از آن دست مرد هایی نیستم که فرت و فورت برایت قربان صدقه بروم ! 



من نه بلدم شعر بگویم .... نه از زلف تو حرف بزنم و نه برایت محفل ادبی برپا کنم



من فقط بلدم نان داغ ، صبح جمعه بیاورم سر سفره و دوتایی با هم یک کله پاچه ی حسابی بزنیم بر بدن !

حالا بگو ببینم ! با من ازدواج میکنی؟ 




۱۰ آذر ۹۷ ، ۱۹:۴۰ ۱۱ گپ خودمونی درسته ۱۴ نچ !! ۰
paradox
پنجشنبه, ۸ آذر ۱۳۹۷، ۱۰:۱۴ ب.ظ paradox
بی هوا نوشت

بی هوا نوشت

گرم بنوش این هوای سرد را
واژه کن جرعه جرعه اش را
بی خیال غصه شو 
پیراهن گل گلی ات را بپوش 
و عشق را به تصویر بکش ....




+ کاش هر وقت دلمون از زمین گرفت ، یه قلموبرداریم و روی دیوار آسمون نقاشی بکشیم ...
  
۰۸ آذر ۹۷ ، ۲۲:۱۴ ۶ گپ خودمونی درسته ۷ نچ !! ۰
paradox