آنقدر می نویسم تا دنیا قبول کند نویسنده ام :)

۳۹ مطلب با موضوع «دلنوشته :: معنوی» ثبت شده است

شنبه, ۱۷ آذر ۱۳۹۷، ۰۹:۴۱ ب.ظ paradox
ما ، حرف هایمان را می نویسیم :)

ما ، حرف هایمان را می نویسیم :)

منِ آدم ، نیاز دارم به حرف زدن ...

دوست دارم کنار آدمهای دیگر بنشینم ، دو لیوان چای بگذارم جلویمان و پرده ها را کنار بکشم تا نور روی لبخند هایمان بنشیند و بعد دوتایی تا خود شب حرف بزنیم


اصلا مگر می شود آدم بود و دوست نداشت حرف زد ...
حرف راجع به​ زندگی ، علاقه ها ، اعتقاد ها


اینکه بدون سپر ، کنار هم بنشینیم و با لبخند برای هم سر تکان دهیم و به سوتی هایمان بخندیم قشنگ است ...


اینکه دوتایی شیرینی های تر مامان پز را نوش جان کنیم و به هم بگوییم  چه روسری قشنگی ، چه ساعت دلبری ، چه لحن مهربانی  ، من را خوشحال می کند ...



دوست دارم  فارق از اعتقادات و عُقده هایم ، روی صندلی چوبی بنشینم و از کتاب هایی که خوانده ام برای آدم مقابلم حرف بزنم ....


به او بگویم عاشق اشعار فاضل نظری ام و به صحبت های او راجع به اشعار حافظ گوش بدهم ...



وقتی او از مشکلاتش با جامعه ی اطرافش می‌گوید ، من از ته دل همراهی اش کنم . با دست بکوبم روی پایم و بگویم  : آخ ! گفتی!


چون به نظر من ، آدم ها ، چه آنها که دوست دارند والیبال بازی کنند و عکس بگیرند ... چه آنها که جان می دهند برای مسابقات حل جدول شبکه ی سه 

و چه ، مردان و زنانی که دوست دارند لپ بچه ها را گاز بگیرند ( :) )
همه و همه ، دوست داشتنی و زلال اند و بوی لیمو می دهند و اندکی شکلات :)

و همه ی اینها ، آفریده شده اند برای اینکه یک صبح ( ترجیحا ) جمعه ، زیر نور نصفه و نیمه ی خورشید ، روبه روی پنجره ، کنارشان بنشینم و حرف بزنم
« منِ آدم ، نیاز دارم به حرف زدن .... »



***


+شماهم دوست دارین حرف بزنین ؟ پس شروع کنین . اینجا از علاقه هاتون بگین... بذارین یکم لبخند بزنیم :)
۱۷ آذر ۹۷ ، ۲۱:۴۱ ۶ گپ خودمونی درسته ۴ نچ !! ۰
paradox
چهارشنبه, ۷ آذر ۱۳۹۷، ۰۹:۳۴ ب.ظ paradox
این مطلب ، پنجره هایش رنگی هستند ...

این مطلب ، پنجره هایش رنگی هستند ...

( قبل از خواندن این پست ، یک پشتی قرمز بگذارید پشتتان و آهنگ مرغ سحر را گوش کنید )

 

 

 

 

 

خاله پری بدون آنکه ذره ای  چادر گل گلی اش ، از روی سرش کنار برود ، 

با آن سماور ذغالی چای داخل استکان های کمر باریک می ریزد ...

 

 

سینی را می آورد و اول از همه به دایی فِری تعارف می کند ...

به من که می رسد ، سینی خالی ست که نصیبم می شود ... 

 اخم میکنم ... 

_ پری خاله! به من چایی نمی دی؟

 لبخند می زند و موهایم را بهم می ریزد : نه خاله! میگن بچه کوچولو ها اگه چایی بخورن شب ، یه دیو میاد می خوردشون !

 

 

 

و من قانع که نه ، ساکت می شوم و به دایی فری نگاه می کنم ...

همیشه از سبیل های پرپشت و کله ی کچلش می ترسیدم ... 

نگاهم می کند و میان ابروهایش یک خط گنده می اندازد ...

 چادر مادر را در مشت می گیرم و خودم را به او می چسبانم ....

 با اینکه مادر همیشه می گوید : دایی فری برخلاف ظاهر خشنش ، قلب مهربونی داره ، من همچنان از دایی فاصله می گیرم! 

 

 

 

 

خاله خدیجه ، آن طرف تر ، داخل آشپرخانه پیش ننه جان نشسته و دارد سبزی پاک می کند ...  لپهایش سرخ اند و روسری اش سفید ... 

دوستش دارم . چون همیشه برایمان رب می پزد ، ترشی برایمان کنار می گذارد و لواشک های   آلویش حسابی ترشند ... و سمنو هایش حسابی خوردنی 

چون اولین کاسه ی آش رشته با کشک زیادش نصیب من می شود ... 

چون بغلش گرم است و همیشه برایم کله پاچه می پزد ...

 

 

 

 آن طرف تر ، دو قناری نشسته اند ... دایی منصور و همسرش ...

 بوی نارنگی پوست کردنشان ، کل خانه را گرفته ...

 دارند آرام آرام جیک جیک می کنند ! راستی!   قناری ها جیک جیک می کنند ؟!

 

 

 زنش را دوست دارم ! با من خیلی مهربان است ! 

دست هایش موقع شستن ظرف ها از سرما سرخ می شوند ولی دم نمی زند ...  

برایم منچ خریده ..

 او هم مثل خاله خدیجه دوست داشتنی است!

 

 

 

دایی مجید جانم هم کنار رادیو نشسته و هی ویز ویزش را تغییر می دهد ...

 او معتقد است همه ی وسایل را می تواند درست کند ... و در نهایت هیچ یک را نمی تواند درست کند !

شکم بزرگش زیر آن پیراهن آبی شل و ول ، حسابی رخ می نماید ! ...

 

 

پدرم هم ، آن گوشه نشسته و دارد قرآنی که روی طاقچه بود را می خواند ...

 

 

 

خاله پری صدایم می کند : محمد جان خاله ! بیا کمک کن سفره رو بندازیم 

و من می روم و کاسه های گل سرخی را می آورم سر سفره ...

 ننه جان ، از قابله ی مسی ، برای همه آبگوشت می ریزد ...

همه مشغول خوردن اند که توپ راه راه قرمز و سفیدی می افتد داخل حوض وسط حیاط و شلپ صدا می دهد ...

و من ، با نگرانی ، بیخیال نان تیلیت شده ، می دوم سمت حیاط تا اتفاقی برای ماهی ها نیفتاده باشد...

 

_ د برو دیگه ! سه ساعته علاف توییم ...

دستم را از لبه ی پنجره ی ماشین بر می دارم و دنده را عوض می کنم ...

 ساعت یک بعد از ظهر است و من در دل تهران ، در آغوش جاده ی خاکستری خیس ، می رانم  ...

این بعد از ظهر  کجا و آن بعد از ظهر ، کجا ...

 

 

________________

 

 

+ ده تا از چیزایی که دوستشون دارین رو نام ببرین ! کار جذابیه :)

 

۰۷ آذر ۹۷ ، ۲۱:۳۴ ۱۰ گپ خودمونی درسته ۷ نچ !! ۰
paradox
چهارشنبه, ۳۰ آبان ۱۳۹۷، ۱۱:۱۶ ب.ظ paradox
قلب هایی که لبخند می زنند

قلب هایی که لبخند می زنند

نقاشی ام را نشانش دادم 
_ به نظرت این گله یا پروانه
_ چی باید باشه؟
_ پروانه
_ خو معلومه . پروانه‌ ست دیگه!

+ نتیجه ی حرف زدن من با یک آدم که هرگز دوست ندارد ناراحتم کند .... از این آدم ها در دنیا زیادند ... مواظبشان باشیم :)


////////


*این نوشته همچنان از ذهن من روی صفحه پاشیده :))
*کدون آیه ی قرآن رو تاحالا خوندین که خیلیی آرومتون کرده ؟ 
۳۰ آبان ۹۷ ، ۲۳:۱۶ ۸ گپ خودمونی درسته ۱۱ نچ !! ۰
paradox
دوشنبه, ۲۸ آبان ۱۳۹۷، ۰۳:۳۴ ب.ظ paradox
دنیا همه هیچ و اهل دنیا همه هیچ! بله!

دنیا همه هیچ و اهل دنیا همه هیچ! بله!

_ خسته شدم از این زندگی  ... دیگه تحمل این سختیا رو ندارم .... می فهمی چی‌میگم؟

لبخندش را وسعت می بخشد ... 
مثل من از پشت شیشه به کوچه ی خلوتمان نگاه می کند ... دوست دارم حرفی بزند ولی .... هعی!


_ همش داره بلا سرم میاد ، 
همش دارم از اینور و اونور خبرای بد میشنوم ، 
حال بابا بد میشه ،
وحید میگه دیگه دوسم نداره و نامزدیو بهم می زنه ، 
فرهاد که خیر سرش داداشمه برمیگرده میگه واس چی به زنم فلان حرفو زدی ... 



اشکهایم پهنای صورتم را می‌گیرند ولی دوست ندارم پاکشان کنم ... اشک باید روی صورت حک شود ... حک!

به شیشه تکیه می دهم و همانطور که به دیوار خیره ام ادامه می دهم :
 باور کن کمرم داره میشکنه ... 
تو این سن دارم طعم مزخرف بدبختی رو با این شدت می چِشَم .... بَسَم نیست؟



باز لبخند می زند و به کوچه خیره می شود .‌‌
حرص میخورم . 
با مشت به بازویش می کوبم :
میشنوی اصن؟ منو باش با کی دارم درددل می کنم ... آدمی که یهو سبز شده وسط زندگیم و میگه من وظیفه دارم شادت کنم ...




بدون آنکه ذره ای از لبخندش کم شود بر می گردد سمتم .‌
دست روی شانه ام می گذارد و میگوید : ببین منو ، دنیا یه کوله ی سنگین انداخته رو دوشِت که پُره از بدبختی ولی دست و پاتو که ازت نگرفته!


بعد سمت آشپزخانه حرکت می کند و می گوید : بدو بیا که چایی هلو منتظر ماست 

اوهم مثل پدر و برادرش عاشق چای هلو است ! :))


======

* از کسی متنفر هستین توو زندگیتون ؟ چند تا از نقطه قوتاشو اینجا بنویسین :)
* چقد بده یه شبانه روز 24 ساعته ... باید بیشتر باشه ! :))
۲۸ آبان ۹۷ ، ۱۵:۳۴ ۱۱ گپ خودمونی درسته ۶ نچ !! ۰
paradox
يكشنبه, ۲۷ آبان ۱۳۹۷، ۰۴:۵۴ ب.ظ paradox
چیپس می خور و خوش باش ! :))

چیپس می خور و خوش باش ! :))

فرمان را می چرخاند و می گوید :" میدونی داداش ! دنیا دوروزه ... بایستی ازش دُرُس استفاده کنی ... دُرُس! این دو روزم به درد غصه نمی خوره که!"
برای راننده ی تاکسی که بی هوا جلویمان پیچید  بوق می زند ...
به بیرون نگاه می کنم ...
 



به مردها و زن هایی که کاپشن هایشان را به تن کرده اند و در هوای خیس پاییز ، تند تند راه می روند ...
به مرد موتور سواری که چهره اش مثل پدرم است ،
 به دختر خردسالی که چانه ی مقنعه اش رفته زیر گوشش و غر غر کنان دنبال مادرش می دود ...
به مرد جوانی که در تعمیرگاه ، پژویی را تعمیر می کند و لباسش پر است از لکه های سیاه ...



_ "هعی ! امان از این روزگار داداش ! یه روز به سودمونه یه روز نه ... اما هر چی هَه ، می گذره دیگه ... می گذره ..."




باران شدت می گیرد ،
 دانه ها روی شیشه می نشینند و صدای قیق و قوق شیشه پاک کن ، به راه می افتد ...


_" دیروز این پسره هست ... تپله ... امممم... اسمش چی چی بود ... "
مشغول فکر کردن می شود ... 
آرام زمزمه می کنم : آرمان 
بشکن می زند : " آها همین آرمانه ... یه بیت شعر واسم خوند کف کردم ...
می گفت :
اگر دانی که دنیا غم نیرزد
بروی دوستان خوشباش ونمیدونم چی چی ! "
و قاه قاه می خندد !  



با شیطنت نگاهم می کند ...
 این بار ، برخلاف همیشه ، یک لبخند درست و حسابی می زنم و بسته ی چیپس را باز می کنم ...
 حق با آرمان است ... بروی دوستان باید خوش بود ...


_ اه ! عرفان! باز که ازین پیاز جعفریا گرفتی!
_ بخور حرف نزن!


====================================


* کدوم فصل رو بیشتر دوس دارین ؟ چرا ؟ :) خوشحال میشم باهم حرف بزنیم 

۲۷ آبان ۹۷ ، ۱۶:۵۴ ۱۰ گپ خودمونی درسته ۷ نچ !! ۰
paradox
جمعه, ۲۵ آبان ۱۳۹۷، ۱۰:۵۵ ب.ظ paradox
یک روز خوب قبل از شنبه :)

یک روز خوب قبل از شنبه :)

روز قشنگ که برنامه ریزی نمی خواهد 

همین که یک دفعه ، دل را بزنی به جاده و بروی سمت حرم ، روز جمعه ات قشنگ می شود ..




همین‌که وقتی وارد قم می شوی ، دلت چشم هایش را ببندد و به حضرت معصومه ( سلام الله علیها ) سلام کند ،

 یعنی تو ، روز جمعه ات را ، فارق از دغدغه های شنبه ای که از اول هفته برایت دست تکان می دهد ، زیبا کرده ای .





وقتی  ، وارد حرم می شوی ، وقتی رنگ های زرد و‌آبی کاشی ها برایت سادگی را به تصویر می کشند  ، برایت بوی خاک باران خورده را تداعی می کنند ، یعنی روز خوبی را شروع کرده ای ...




و چه زیباست تکیه دادن به این کاشی های هنرمند و سپردن دل به هوای دلچسب پاییزی و نگاه کردن به آینه کاری هایی که عطر ناب معنوی شان ، فضا را پر کرده است ...



+ یه خاطره ی دلچسب معنوی رو برام تعریف می کنین ؟ :)


۲۵ آبان ۹۷ ، ۲۲:۵۵ ۳ گپ خودمونی درسته ۴ نچ !! ۰
paradox