نایاب دانلود

دلنوشته ....

یا ابا عبدالله الحسین

دلنوشته ....

یا ابا عبدالله الحسین

دلنوشته ....

و محرم از راه می رسد ....

کدام را می خواهید؟
نتیجه ی نوشتن
آخرین حرف های شما
آنکه مینویسد

۲۵ مطلب با موضوع «دلنوشته :: معنوی» ثبت شده است


زمان هایی در زندگی هستند که

دوست داری یک نفر باشدتا برایش شعر بسرایی

یک نفر باشد که بگوید : به به ! عجب چای خوش طعمی

یک نفر باشد که غذای سوخته ات را هم نوش جان کند 

دوست داری بعضی شب ها

کنار هم روی ایوان خانه بنشینین

و آن یک نفر ، به ستاره ی پرنوری اشاره کند و بگوید :

آن ستاره مال تو

و تو بگویی : نه آن ستاره مال تو!

بعد خدا ، ستاره را از آسمان بردارد

دو تکه اش کند 

و هر تکه را در چشم یکی تان قرار دهد 

و بگوید:

حالا بهتر شد .... دیگر دعوا نکنید :)

و تمام شهر خواب ستاره ای را ببینند که در آسمان چشم شما جای گرفته ...


****

اگر قرار باشه یه اسم دیگه برای خودتون انتخاب کنین ، چیو انتخاب میکنین؟ خوشحال میشم باهم خلاقیت به خرج بدیم و یکم لذت ببریم :)


  • paradox
چه چیزی بهتر از این :
روی لبه ی پنجره نشسته‌ باشی  و پاهایت آزادانه جلو و عقب تاب بخورند ....
 
کتاب محبوبت دستت باشد و قهرمان داستان در بهترین حالتش به سر ببرد ..

باد بیاید و لای دامن پیراهن بلندت بپیچد و گل های ریز و سرخ روی لباست ، مثل موج های دریا حرکت کنند...

وگیسوی بلندت را سپرده باشی دست باد تا برایت شانه اش کند ...

بعد ، هر از چندگاهی نگاهی به طبیعت بکر روبه رویت بیندازی و برای خورشید دست تکان دهی ...
 
وگاهی هم ، یک جرعه از چای داغ را بنوشی و لبخند روی لبت بشود سوژه ی عکاسی خدا ....


****

یه سوال باحال! اگه زندگیتون کتاب بود ، اسمشو چی میذاشتین ؟

  • paradox
از شهر فرار کرده بودم ...

دوست داشتم خودم را در آغوش روستا رها کنم و گریه هایم حک شوند روی پیراهن طلایی اش  ...

دوست داشتم ، جای دیدن نقاب هایی که برای آدم ها گشاد شده بودند ، موقع غروب ، بدوم سمت تپه ی کوچک انتهای روستا 

نفس نفس زنان ، چهره ی سرخ خواهر آسمان  را تماشا کنم ...

دوست داشتم ، به یاد بوی خوش نارنگی ها ، به یاد دخترانه های نارنجی رنگِ آنه شرلی که خواهرم همیشه غرقشان می شد ، 
به یاد برگ های پاییزی_ که خوب بلدند گیتار بزنند _ چشم در چشم خورشید ، دست در دست آسمان ، پا به پای زندگی ، طبیعت را بنوشم ،

روزها مزرعه ی احساسم را نوازش کنم و به کلاغ ها یاد بدهم ، حتی بدون مترسک هم آنها نباید وارد مزرعه شوند ...

بعد ، میان خانه ی کاهگلی ، بوی خاک باران خورده را نوش جان کنم و لبخندم را تقدیم کنم به روستایی که به من یاد داد : زندگی همچنان زیباست ....و آسمان همچنان ستاره دارد ...

:)

( یک عدد تخیل شدییید :)) )


****

مرسی بابت دعوت جناب منزوی :)


+ دعوت می کنم از : پرتو کیانی   و    اقلیما...   که لطف کنن و شرکت کنن :) 
 

  • paradox

دیگر از فکر کردن خسته شده بودم 

برای همین ، دلم را به دریا زدم ...

به باران بدل شدم ...

روز ها ، صبر کردم تا پاییزرسید ...

از ابر ، به زمین چکیدم ...

زمین مرا به آغوش کشید 

گیاهی مرا نوشید ...

جوانه ای رشد کرد ...

درختی تنومند در صفحه ی خاک ، حک شد ...

و من ، گوشه ای از درخت ، چشمهایم را بستم و لبخند زدم ...

تصمیمم عملی شده بود ...

قرار بود باعث پیشرفت کسی شوم ...

و شدم ...

سالهاست مردی به درختی که خانه ی من است تکیه میدهد و با خود زمزمه می کند : چکار کنم ؟

اگر او را دیدید از طرف من به او بگویید : دلت را به دریا بزن ...

یا درخت می پرورانی ، یا کسی را عاشق می کنی ...

( چرت نویس داخل چرک نویس  یک عدد paradox که دوست دارد به باران بدل شود :) )

****

 + اگه دیدینش حتما بهش بگین :) :)



  • paradox

باران می بارد

قطره قطره ، چیک چیک 


هوا بوی خنکی می دهد ....

 

طعم عشق در رگ های شهر جاری است...

من ، دست در دست خدا

 

پامی گذارم روی خیابانی که

 

انعکاس نور ، حک شده روی تن لرزانش...

 

روی تن خیس از بارانش ....

 

جاده، تنها کسی است که در شهر من ، 

موقع باران، چتر همراهش نمی آورد ...


  • paradox
گاهی یه حرف
یه آهنگ
یه تصویر
یه متن
یه آدم
اونچنان زندگیتو از این رو به اون رو و فوق العاده میکنه که با خودت میگی : ( چی شد الان ؟؟؟؟ )
:)

  • paradox