قلبم را گرفته بودم کف دستم و زیر نور تیر چراغ برق ، ایستاده بودم ...


یک چشمم به پنجره ی خانه شان بود که از لای شاخ و برگ های  درخت خرمالو به من چشمک می زد و آن یکی چشمم به قلبم بود که تا چند ساعت دیگر پژمرده می شد ...


انگشت شست و اشاره ام را زیر زبانم گذاشتم و همان تک سوت معروفم را زدم ...

چند ثانیه بعد ، نور زرد رنگ از پنجره به بیرون تابید و او ، با آن چادر سفید و گل گلی اش آمد لب پنجره .


با دیدنش لب زدم : بیا پایین 

بی صدا خندید و پنجره را بست ...


لبخند آرامی روی لبم نشست . چند دقیقه بعد ، در سفید و زنگ زده ی خانه شان را باز کرد و همانطور که موهای بلند قهوه ای اش را زیر چادر می کرد،  سمتم آمد ...


من با یک لبخند واو،  در حالی که چادر را محکم زیر چانه اش گرفته بود در کوچه ایستاده بودیم

داشتیم فکر میکردیم چه طور سلام کنیم  ...


اول او سلام کرد ... یک سلام آرام و دخترانه ... از آنها که دوست داری ضبطش کنی و برای خودت نگه داری 


من هم سلام کردم یک سلام ساده و پسرانه ... از آنها که دوست داری هی بشنوی :)


و بعد ، هر دو سکوت کردیم 

وقتی دید من همانطور با  لبخند خنگانه(!) ام نگاهش می کنم و چیزی نمی گویم ، با تعجب به دستم اشاره کرد و سکوت را شکست : اِ! چرا قلبتو در آوردی ! یخ می کنه!


با حرفش سریع از حالت خنگی بیرون آمدم و گفتم : اوه خوب شد گفتی . قلبمو آوردم بدم دستت ... فقط سریع بگیرش تا بابات نیومده 

با یک دست ، قلبم را گرفت و از زوایای مختلف نگاهش کرد ... 


همانطور که او مشغول دید زدن قلبم بود ، پچ پچ وار گفتم : فقط یادت باشه جلوش حرف از دوسِت ندارم  نزنی ، اگه واسش بخندی تند تر می تپه ... اگه بغلش کنی هم رنگش قشنگ تر میشه ...

با لبخند نگاهم کرد و گفت : چشم! فقط فردا شب بیا قلب منو ببر ... دیگه نمی تونم نگهش دارم .خب؟


سرم را تند تکان دادم و با لبخندی وسیع گفتم : به روی چِشم!


طره ای از موهایش از لای چادر بیرون زدند ... وسوسه شدم برای اولین بار آن موهای قهوه ای را لمس کنم ...

دستم را سمتشان دراز کردم اما با صدای پدرش که داد  زد : حنانه! کجایی؟

از ترس رنگم پرید ... 

ریز خندید و گفت : برو ! مواظب خودت باش ...


بعد ، سریع دوید سمت در خانه شان و من را زیر تیر چراغ برقی که به ترسیدنم می خندید تنها گذاشت ...


این پست را هم بخوانید ... بد نیست :)