بیخیال تر از هرشب ، جوراب های آبی ام را که پر بودند از ابر های سفید تپل ، به پا کردم و کششان را آوردم روی شلوار سبز رنگم ...


پیراهن گل گلی سورمه _ سفیدم را تنم کردم .
عینک گردم را که قبلا شرح حالش را برایتان گفته بودم ، زدم به چشم و راه افتادم داخل شهر !


بی توجه به نگاه های عجیب و غریب و مردها و‌زن هایی که با پالتو های جورواجورشان ،
میان پاساژ ها قدم می زدند و ذرت مکزیکی می خریدند ، 
رفتم سمت پارک .


روی نیمکتش نشستم . کتاب ملت عشق که هدیه ی فرهاد ، دوستم بود را باز کردم و همانطور که به کافه ی روبه رویم خیره بودم به مرد لبو فروش گفتم : آقا دو تا لبو میدی؟



و من و خودم دوتایی ، بیخیال عاشق پیشه های داخل کافه ، لبویمان را نوش جان کردیم و متن پشت جلد کتاب قرمز رنگ را خواندیم !