من هر وقت اسمی را می شنوم ، یا در جمله ای نامی را می بینم ، برای خود ، به آن اسم ، شخصیت می بخشم و در خیالم او را تحلیل می کنم ...
مثلا هر وقت اسم جمشید را می شنوم ، چهره ی یک مرد تقریبا مسن با اخم هایی درهم و بازوهایی بزرگ به ذهنم هجوم می آورد ...

یا وقتی ، اسم نرگس را جایی می بینم یاد دختری با قد کوتاه و لحن آرام  و  کودکانه ، و یک نوع معصومیت دلنشین می افتم ...

وقتی از کسی اسم حنا را می شنوم ، تصویر دختری در ذهنم نقش می بندد که پر است از شیطنت ...

زمانی که چشمم ، روی اسم فرهاد می نشیند ، مردی با موهای نسبتا بلند و چهره ای سفید با گیتاری دردست می نشیند روی صفحه ی فکرم و در یک غروب دلگیر پاییز ، گیتار می زند ...

نمی دانم این افکار از کجا نشات می گیرند اما من خیلی دوستشان دارم ...

نظر شما درباره ی اسم های سارا و ایمان چیست؟