اکثر ما آدمها بدبختیم

بدبختی که شاخ و دم ندارد ، با یک قیافه  ی دلربا هم می تواند آدم ها را بدبخت کند ...


شاید بپرسید چرا ما بدبختیم


من به شما می گویم ما بد بختیم چون

چشممان وقتی از در نیمه باز خانه ی همسایه ، روی مدل پرده شان می نشیند ،

 سریع خودمان را به خانه مان می رسانیم و با دستی که روی کمر نشانده  ایم میگوییم : من فلان پرده را می خواهم ... پرده ی خانه من زشت است!



بعد ، هر چه در حساب بانکی فلک زده مان هست  بر می داریم و میشتابیم سمت بازار ...


ما ، وقتی می بینیم نوه ی عمه مان ، ماشین فلان قیمتی را خریده ، چشمانمان را باریک می کنیم و با خود می گوییم: من باید از آن ماشین ها بخرم . باید چشمش را کور کنم!



بعد ، هرپولی را که با زحمت جمع کردیم ، پهن می کنیم روی میز مرد دندان گرد نمایشگاه اتومبیل و ماشین را می خریم ...


یا وقتی ، جهت بهتر شدن رابطه ی فامیلی خانه ی خواهرمان دعوت می شویم، چشممان را مثل تلسکوپ این طرف و آن طرف می چرخانیم و هر چه که میخواهد دل تنگمان فردا از بازار بزرگ شهر می خریم ...



ما آدم بزرگ ها ، موقع لباس پوشیدن که می شود ، انگشتمان را لای دندانمان می گذاریم و با وجود صدها لباس نو با خود میگوییم : لباس هایم کم اند ... باید بروم بازار  و فلان مارک را بخرم


لینک : سادگی :)


زندگی ما ، خلاصه شده در ساعت مارک دار و کت مارک دار و روسری مارک دار

زندگی ما خلاصه شده در مدل مبل و اندازه ی خانه و به به و چه چه فامیل ها ...

دیگر وقتی به بازار می رویم ، جای خریدن کتاب های طلایی ، مجسمه های طلایی را می خریم که بوی بی فرهنگی می دهند ....



بحث ما زن ها شده لوستر و فرش و لباس مهمانی مان  ...

بحث ما مرد ها شده حساب بانکی و مدل ماشین وویلای فلان شهر و سفر به بهمان کشور


لینک: خوشبختی


ما آدمها خودمان را گم کرده ایم ، یادمان رفته وقتی بچه بودیم ، با لباس گِلی بازی می کردیم ،


 ظرف های خاله بازی هایمان پلاستیکی بودند ، و در کوچه ، با شلوار های سه خطی و توپ های سه لایه ی رنگیمان کیف می کردیم

ما انسان ها یادمان رفته ساده بودن را ، عشق را ، آرامش را



کاش ، جای اینهمه تکاپوی بی معنا ، جای اینهمه چشم فامیل را از حدقه در آوردن و جای اینهمه از خود به دور شدن ها ، کمی ذهن  و روح مان را زیبا و مارک دار کنیم و جای دویدن میان پاساژ های بزرگ ، پولمان را بگیریم دستمان و سمت کوچه های جنوب شهر برویم


بعد ، دستان زبر کودکی را در دست بگیریم و انسان مارک دار درونمان را زنده کنیم ...


*و باز هم سوال :) : میشه یه ویژگی تخیلی و فانتزی به انسان اضافه کنین ؟ ( مثلا پرواز کردن :) ) 

خوشحال میشم با هم کاردستی های ذهنی درست کنیم :)