بی حوصله روی صندلی نشسته ام و به دنبال موضوعی برای نوشتن می گردم ....

 ، آقاجان  همانطور که روزنامه اش را می خواند ، از بالای عینکش به من نگاه می کند و می گوید: از سیاست بنویس !

پاهایم را روی میز می گذارم و انتهای خودکارم را میان دندان هایم فشار می دهم ... کمی فکر میکنم و می گویم : نچ!
 
بابارادیوی کوچک و درب و داغانش را به گوشش می چسباند و می گوید : نه بابا! از فوتبال بنویس! 
لپ هایم را پر از باد می کنم و ابرو بالا می اندازم ....
 
مامان، همانطور که سفارش اقدس خانم ، صاحبخانه مان ، را می دوزد و صدای ویژ ویژ چرخ خیاطی اش به گوش می رسد ، می گوید ؛ نه مامان جان ،از سختی هایی که مامانا می کشن ، بنویس!
لبخند می زنم و می گویم : نع!
 
یاشارتوپ راه راهش را می زند زیر بغلش و با لپ های گل انداخته و صدای گرفته اش می گوید : آبجی ، از بچه های محل بنویس!
موهایش را به هم می ریزم و می گویم : نه ! نه!

مادر جان با یک اخم گنده ، عصایش را روی زمین می کوبد و می گوید : خب ننه از یه چی بنویس دیگه! اصلا بیا از من بنویس! والا!
می خندم و می گویم : نه مادرجون 
سرش را تکان می دهد و می رود سمت آشپزخانه ...
 
نگاهی به همه شان می اندازم ... بوی خوش آبگوشت آخر هفته را حس میکنم ، دستم ، خودکار را لمس می کند و گوشم صدای خش خش ورق زدن روزنامه ، ویژ ویژ چرخ خیاطی و صدای ناهنجار رادیورا می شنود
و نویسنده ای که گوشه از ذهنم نشسته ، بشکن زنان روی کاغذ می نویسد : خانواده ای اینجا در جریان لست ...