در ابتدا ، برای شما و خودم :

این روز ها نوشتن شده جزئی از وجودم .

دوست دارم ساعت ها پشت لپتاپ بنشینم و با فونت بی نازنین بنویسم و بنویسم . اما این حس نوشتن گاهی در وجودم می خوابد و ساعت ها باید تکانش بدهم تا یک اوهوم تحویلم دهد .

این روز ها قدری از حس خوبم به نوشتن کم شده .

 



 درست است که نظرات شما ، آدمهای خوب و فوق العاده ساعت ها مرا در خیال نویسنده شدن فرو می برند و قدری لبخند روی لبهایم می نشانند

ولی گاهی در دام بعضی متن ها می افتم و می بینم یک آدم عین خودم ، دارد متن هایی می نویسد که من دیوانه شان هستم .

و غبطه می خورم

قبول دارم که نباید ناامید شد ، نباید دست از کار کشید ، نباید از نویسنده شدن کلافه شد ولی این افکار در محدوده ی کنترل من نیستند . شاید بتوانم آرامشان کنم ولی نابودشان نه!

اتفاقا همین امروز ، سراغ فسیل های وبم رفتم . با خواندنشان  ، این حس گمنام ، درونم قدرت گرفت و از خود پرسیدم : پس کی میخواهی یک متن درست حسابی بنویسی؟!هان؟

" متن هایی که مینویسم ، درست مثل زباله هایی هستند که یک گربه میانشان دنبال غذاست ... همان قدر نامرتب .... همانقدر بدون جذابیت! "

 

آنقدر حس بدی به آنها دارم که گاهی برایم سوال می شود : آیا من این چرت و پرت ها را نوشته ام ؟!

یا گاهی دلم می خواهد همه شان را بریزم داخل یک کوله و پرتشان کنم میان رودخانه ... تا جریان آب آنها را به ناکجا آباد ببرد .

بعد ، یک وبلاگ جدید درست کنم و سَبکم را ، طرز نوشتنم را و خلاصه تمامم را عوض کنم . اما مطمئنم هرکجا که بروم ، در هر سامانه ی وبلاگی ای ، ثبت نام کنم ، هرچقدر متن هایم را نابود کنم ، باز من همان پارادوکسم و باز همان آش است وهمان کاسه  !

 

 

دلم میخواهد یقه ی تک تک شما نویسنده های خوب را بگیرم ، بکوبمتان به دیوار و بگویم : چرا انقدر خوب می نویسید!

چرا من ، ذهنم پر از حرف و کلمه است و انگشتانم قادر به تخلیه آنها نیستند ؟


.......


و در نهایت ، برای خودم :

قطعا من هم یک روز ،  نویسنده ای درجه یک می شوم و متن هایم را درست مثل کتاب هایی که میخوانم دوست خواهم داشت ...

و قطعا : بسیار سفر باید تا پخته شود خامی !

 

پس من آنقدر خوب می نویسم تا دنیا قبول کند نویسنده ام! :)

+شما حرفی ندارید ؟