نایاب دانلود

دلنوشته ....

یا ابا عبدالله الحسین

دلنوشته ....

یا ابا عبدالله الحسین

دلنوشته ....

و محرم از راه می رسد ....

کدام را می خواهید؟
نتیجه ی نوشتن
آخرین حرف های شما
آنکه مینویسد

اگر نامم مهتاب بود ...

يكشنبه, ۸ مهر ۱۳۹۷، ۰۴:۴۵ ب.ظ
 (( حدود 28 سال پیش ، در واپسین دقایق دهه ی شصت ، پسری ، در بیمارستان نه چندان مجهزی زاده شد .... ))

این جمله همیشه شروع زندگی یک عدد من را نشان می داد تا این که همین دیروز ، همانطور که با پدربزرگ جان ، گوشه ی حیاط نشسته بودیم و 
چای را با صداهایی ناهنجار نوش جان می کردیم ، و نگاهمان خیره بود به افق ، 
پدر بزرگ ، نعلبکی اش را پر از چای کرد و همانطور که قند گوشه ی لپش مشغول آب شدن بود ، گفت : قرار بوددختر باشی ....
و همین جمله برای گیر کردن چای در گلویم کافی بود .... 

از سر کنجکاوی ، حسادت ، ناامیدی رفتم واز پدرم پرسیدم حرف پدربزرگ صحت دارد یا نه ،
 آه غلیظی کشید و گفت : آره ... همه فکر میکردیم تو دختری ... آخه مامانت با سونوگرافی مخالف بود ... و ما از روی رفتارات فهمیده بودیم دختری ... حتی اسمتم انتخاب کرده بودیم ولی ... پسر شدی دیگه ...!!

-چه اسمی ؟

-مهتاب...

و پدرم آنچنان بعد از گفتن نام مهتاب غرق در فکر شد که سعی کردم خیلی سریع و بی سر و صدا مکان را ترک کنم ...

حالا روی نیمکت پارک نشسته ام و تمام فکرم دور و بر مهتابی می گردد که زاده نشد ...

به خودم می گویم : اگه اسمم مهتاب بود ، چی جوری بودم الان ؟

و خودم جواب می دهد : یه دختر لاغر مردنی با موهای وزوزی و دماغ نه چندان قشنگ بودی ...

نگاهی به خودم می اندازم : اوهوم ... و همیشه هم موهامو پسرونه می زدم...

هر دو مکث میکنیم . من سکوت را می شکنم : به نظرت خاستگار داشتم ؟

خودم قاه قاه می خندد : چه خوش خیالیا! به تو که پسری و قیافت مهم نی زن نمیدن ، چه برسه به اینکه دختر باشی !

آرنج هایم را روی زانو هایم می گذارم : خب حالا! اصلا مگه قیافه مهمه ؟ 
مهم اخلاقه .. تازه من مطمئنا مهتابِ کدبانویی میشدم...نه؟

-ای! همچی بگی نگی !

- شاید اگه مهتاب بودم ، خیلی احساساتی تر از الان بودم ...شبا هم حتما میرفتم ماهو ببینم بعد بخوابم ! نظرت چیه ؟

- هیچی ... تازه درستم خوب نبود ... از اون دختر خنگا میشدی !

- مگه هر کی درسش بده خنگه ؟

-امممم....نه !

-خب پس دهنتو ببند !

- دهن من دست توئه!

-اووووف .... ولم کن ... ولی اگه مهتاب بودم ، هم مامان خیلی دوسم داشت هم بابا ... نه؟

-مگه الان ندارن ؟...

- نه زیاد!

- بی رحم ! مامان بابات که عاشقتن !...... 
اگه دختر بودی سربازیم نمی رفتی ، کارم نمی کردی .... صُبا هم نمی رفتی نون بخری ....

- اوهوم ...

- میدونی چیه اگه اسمت مهتاب بود ، حتما یه شاعری چیزی میشدی ... آخه خیلی اسم باحالیه ... 

- اوهوم ...

- سعید ؟

-هوم؟

- حالا که سعیدی چه گلی کاشتی ؟

- هیچی !

- پس دهنتو ببند ... اول یه سعید درست حسابی باش  بعد پاشو بگو : اگه اسمم مهتاب بود !
 اه!
  ( یک داستان تخیلی ، زاده ی ذهن یک عدد paradox )



حرف های شما (۷)

  • ستاره اردانی زاده
  • جالب شد اما الان  شما مهتابی یا سعید ؟
    من میگم :
    منِ درون من اینجا حضور داره ( توی این پست راجبش حرف زدم ) پس من گاهی سعیدم گاهی مهتاب ...
    :)
    عالی بود :)
    من میگم :
    ممنونم :)
    :)
    :)
  • پرتو کیانی
  • عاالیییی بووود....!
    خعلی جالب:)
    موفق باشید...ذهن خلاقی دارین...:)
    من میگم :
    ممنووووونمممم .......‌‌!!
    :))
    متشکرم :) این نظر لطف شماست :)
    ممنونم از حضور خوب و قشنگتون :)
  • حسین رحمانی
  • عالیه
    من میگم :
    ممنونم
  • بهاردخت ..
  • جالب بود :)
    من میگم :
    :) :)
      ^__^

    من میگم :
    :) :)
  • جناب منزوی
  • چیزی ندارم بگم، سعید بیچاره :)
    من میگم :
    :))
    دل خودمم براش سوخت .... چه خود نامردی داشت :)))
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">