زیر درخت ، روی نیمکت سرد قرمز نشسته بودم ...
سهیلا ، چهارزانو روی زمین نشسته بود و کتاب شعر را ورق می زد ...

عرفانه ، پاهایش را دراز کرده بود و عینک گردش را با شالش تمیز می کرد ...
مهدیه ، کنار مبینا و فاطمه نشسته بود و با حرکات دستش ، همانطور که می خندید  از برادرش مهران صحبت میکرد ..



آن طرف تر ، آن یکی مبینا ، یواشکی با صبا پچ پچ می کرد و من خودم را به نشنیدن می زدم ... 



و جلوی من ، پانیذ و مریم ، مشغول نوشتن متن های عاشقانه بودند و پالتوی مشکی را به طور مشترک استفاده میکردند ...
صدای ریز خندیدنشان کل فضا را پر کرده بود ....
 از آن دست خنده هایی که فقط دختر های نوجوان ۱۸ ساله ، بلدند ...



و اما من ،
پا روی پا انداخته بودم ...
 لبخند می زدم .... دانه دانه برگ های درخت بالای سرمان را که آرام آرام روی دستم می نشستند ، نوازش می کردم و
نگاهم را دوخته بودم به گربه ی سفید و خاکستری بزرگی که بی سر و صدا از کنارمان رد می شد و دختر ها یادشان رفته بود جیغ بزنند ...


***


_ امروز حوصله زیاد است ولی حرف نیست :))
_ متن مثل همیشه از ذهن من ریخته روی صفحه !
_‌ هفته هایی که کار زیاد دارم رو دوست دارم :) شماهم ؟
_ خودتونو چه رنگی میدونین ؟ ( حس میکنم اینو‌یه بار پرسیدم ! )