یک روز قبل از عید  ، کشان کشان بابا را بردم بازار ! هر چه خواست من را بپیچاند و ماهی برایم نخرد ، نتوانست !



بالاخره با یک کیسه فریزر پر از آب ، که سه تا ماهی در آن شنا می کردند ، رفتیم خانه ....

با ذوق ، ماهی ها را روانه ی تنگ کردم و سر سفره ی عقد ... نه نه ببخشید ، سفره ی عید نشستم :))




هنوز صدای آن مرد که پای تلویزیون با یک صدای کلفت مردانه میگوید : سال یک هزار و سیصد و خورده ای 

به گوش نرسیده بود که

 ماهی کوچکی که خیلی خوشگل بود ، شروع کرد به برعکس شنا کردن و در آخر  ،جان به جان آفرین تسلیم کرد ! 




بعد از اینکه او را مثل یک تکه زباله ، روانه ی سطل آشغال کردیم ، و پدرجان از لای قرآن ، دوهزار تومان به من عیدی داد ، آن یکی ماهی که مثل این کپسول های آتش نشانی بود ، دست هایش را باز کرد و خود را به آغوش مرگ سپرد

آنقدر مخوف مرد که جناب شرلوک عزیز هم اگر می آمد ، نمی توانست علت مرگ را کشف کند !





بعد از مردن او ، یک نگاه نا امیدانه به آخرین ماهی انداختم و شروع کردم به شمردن ثانیه ها تا زمان دقیق مرگش را ثبت کنم 




حالا ، بیست و نمیدانم چند سال از آن روز می گذرد و من همانطور که با انگشت ، به دیواره ی تنگ ضربه میزنم ، در فکر کشتن او هستم ! چون با این وضعی که او پیش می‌رود ، تا مرا در گور نکند ول کن نیست ! 



راستی ، شما راه حلی برای کشتن یک ماهی قرمز که حالا یک پا قزل آلاست برای خودش می شناسید.‌راستش میخواهم مرگش طبیعی جلوه کند



( پارادوکس قدری خشن می شود .‌شما زیاد جدی نگیرید ! )

( پارادوکس نمی خواهد از یلدا بنویسد ! )

( پارادوکس دوباره عجق وجق نوشت ! )

( پارادوکس دیگر حرفی ندارد .‌)

( شما با پارادوکس حرفی ندارید ؟ )