( قبل از خواندن این پست ، یک پشتی قرمز بگذارید پشتتان و آهنگ مرغ سحر را گوش کنید )

 

 

 

 

 

خاله پری بدون آنکه ذره ای  چادر گل گلی اش ، از روی سرش کنار برود ، 

با آن سماور ذغالی چای داخل استکان های کمر باریک می ریزد ...

 

 

سینی را می آورد و اول از همه به دایی فِری تعارف می کند ...

به من که می رسد ، سینی خالی ست که نصیبم می شود ... 

 اخم میکنم ... 

_ پری خاله! به من چایی نمی دی؟

 لبخند می زند و موهایم را بهم می ریزد : نه خاله! میگن بچه کوچولو ها اگه چایی بخورن شب ، یه دیو میاد می خوردشون !

 

 

 

و من قانع که نه ، ساکت می شوم و به دایی فری نگاه می کنم ...

همیشه از سبیل های پرپشت و کله ی کچلش می ترسیدم ... 

نگاهم می کند و میان ابروهایش یک خط گنده می اندازد ...

 چادر مادر را در مشت می گیرم و خودم را به او می چسبانم ....

 با اینکه مادر همیشه می گوید : دایی فری برخلاف ظاهر خشنش ، قلب مهربونی داره ، من همچنان از دایی فاصله می گیرم! 

 

 

 

 

خاله خدیجه ، آن طرف تر ، داخل آشپرخانه پیش ننه جان نشسته و دارد سبزی پاک می کند ...  لپهایش سرخ اند و روسری اش سفید ... 

دوستش دارم . چون همیشه برایمان رب می پزد ، ترشی برایمان کنار می گذارد و لواشک های   آلویش حسابی ترشند ... و سمنو هایش حسابی خوردنی 

چون اولین کاسه ی آش رشته با کشک زیادش نصیب من می شود ... 

چون بغلش گرم است و همیشه برایم کله پاچه می پزد ...

 

 

 

 آن طرف تر ، دو قناری نشسته اند ... دایی منصور و همسرش ...

 بوی نارنگی پوست کردنشان ، کل خانه را گرفته ...

 دارند آرام آرام جیک جیک می کنند ! راستی!   قناری ها جیک جیک می کنند ؟!

 

 

 زنش را دوست دارم ! با من خیلی مهربان است ! 

دست هایش موقع شستن ظرف ها از سرما سرخ می شوند ولی دم نمی زند ...  

برایم منچ خریده ..

 او هم مثل خاله خدیجه دوست داشتنی است!

 

 

 

دایی مجید جانم هم کنار رادیو نشسته و هی ویز ویزش را تغییر می دهد ...

 او معتقد است همه ی وسایل را می تواند درست کند ... و در نهایت هیچ یک را نمی تواند درست کند !

شکم بزرگش زیر آن پیراهن آبی شل و ول ، حسابی رخ می نماید ! ...

 

 

پدرم هم ، آن گوشه نشسته و دارد قرآنی که روی طاقچه بود را می خواند ...

 

 

 

خاله پری صدایم می کند : محمد جان خاله ! بیا کمک کن سفره رو بندازیم 

و من می روم و کاسه های گل سرخی را می آورم سر سفره ...

 ننه جان ، از قابله ی مسی ، برای همه آبگوشت می ریزد ...

همه مشغول خوردن اند که توپ راه راه قرمز و سفیدی می افتد داخل حوض وسط حیاط و شلپ صدا می دهد ...

و من ، با نگرانی ، بیخیال نان تیلیت شده ، می دوم سمت حیاط تا اتفاقی برای ماهی ها نیفتاده باشد...

 

_ د برو دیگه ! سه ساعته علاف توییم ...

دستم را از لبه ی پنجره ی ماشین بر می دارم و دنده را عوض می کنم ...

 ساعت یک بعد از ظهر است و من در دل تهران ، در آغوش جاده ی خاکستری خیس ، می رانم  ...

این بعد از ظهر  کجا و آن بعد از ظهر ، کجا ...

 

 

________________

 

 

+ ده تا از چیزایی که دوستشون دارین رو نام ببرین ! کار جذابیه :)