سرم درد می کرد . درد که چه عرض کنم ، داشت می ترکید! 

می دانستم این سردرد از کجا نشات می گیرد . از تماس معین برای آگاه کردن من از کوبیدن ماشینم به یک تاکسی

از جیغ وداد های الهام بابت حضور نداشتنم در جشن تولدش 

از قهر کردن عاطفه و بستن چمدان بخت برگشته اش برای رفتن به خانه ی پدری !

و هزار کوفت و زهرمار دیگر ! که همه رفته بودند توی سرم و نعره می زدند !




با وجود این همه درد و بلا ، اکسیژن خانه ام کم شده بود ... مجبور شده بودم همان موقع ، یعنی ساعت 2 شب! بایک سویی شرت مشکی و دمپایی های آبی ، خودم را وسط کوچه بالا بیاورم

بلکه معده ی خانه از وجود ویروسی چون من خالی شود !





همانطور برای خودم شلپ شلپ قدم می زدم و دست هایم را فرو کرده بودم توی جیبم ! سرم هم زیر کلاه سویی شرت پنهان شده بود و جز صدای باد ، صدایی نمی آمد ...

 که دیدم یک چیزی چسبید به شلوارم ! 





نیم نگاهی به آن موجود انداختم . دیدم : اه! یک پسر بچه ی  با موهای فر است!! 

دستم را از جیبم بیرون کشیدم و سعی کردم او را از خودم جدا کنم اما هر چه کردم ، جدا نشد!

پسرک با آن چشمان درشت و دستهای کوچک مثل زالو چسبیده بود به من ! مگر ولم می کرد!!!؟؟؟

هر چه دستش را کشیدم ، ذره ای تکان نخورد ... داد زدم : ای بابا!! ولم کن دیگه کَنه!

و بازتاب صدایم ، بار دیگر گفت :  کَنه ... کَنه .... کَنه ...





پسرک آرام دستش را از شلوارم جدا کرد ... 

روبه رویم ایستاد : عمو ... بَبَلم می چُنی ؟

با چندش نگاهش گردم ... : نه .. گمشو می خوام برم ...

کنار نرفت ... 

- عموو ... بَبَلَم می چُنی ؟

نچ را با تمام اعصاب به هم ریخته ام تلفظ کردم  : بابا یه بار خواستیم بیایم هوا بخوریما ! برو اونور می زنم لهت می کنم ! برو!

و خیلی سریع از کنارش رد شدم و شلپ شلپ به مسیرم ادامه دادم . 






چند قدم که دور شدم ، یک نفر در دلم میکروفون به دست گرفت و گفت : آهای! مستر! کجا با این عجله ! 

اون فسقلی اگه گم شده باشه و تو تنها کسی باشی که میتونه نجات بدتش .. بتتش .. ب ... حالا هر چی! می خوای چجوری عذاب وژدانتو از بین ببری؟هان ! 

من ولت نمی کنم که!





ایستادم . 

نفسم را محکم بیرون دادم و بی توجه به بخاری که از دهانم خارج می شد ، به عقب چرخیدم .

فسقلی همچنان ایستاده بود . سردش هم نمی شد انگار! 

- بیا بغلم ! به جهنم که مزاحممی !

لبخند ریزی زد و آمد طرفم . 

خداوکیلی سنگین هم بود ! فسقلی چاق مو فرفری!

نگاهش کردم و پرسیدم : مامان بابات کجان ؟

شانه بالا انداخت .

- به درک ! می برمت خونه! مزاحم!




با خودم به خانه بردمش ... همان اول ، خیلی آرام رفت سمت کاناپه و رویش نشست .

من هم ، همانطور که آستین سویی شرتم را در می آوردم گفتم : نمیدونی خونه تون کدوم وریه ؟

-نمیدونم ... بابایی همیشه منو گم می چُنه .. منم همیشه میلَم خونه ی یکی تا بَلام چایی هلو دُلُست تُنِه بلکه بابایی با بوی چایی هلو بیاد بِبَلَتَم 

با کمی مکث گفت : عمو . چایی هلو دالی؟

با خودم گفتم : دیوونه ست مثل اینکه!

- آره جوجه ، دارم .. 

- میشه بَلام بیالی ؟

دست به کمر شدم : امر دیگه ؟

سرش را کج کرد : خواهش میچُنَم !!

 




می دانستم این بچه یک تخنه کم دارد .. برای همین بی هیچ مخالفتی برایش چای آوردم ...

داشت هورت هورت چای می نوشید و من نگاهش می کردم که زنگ در به صدا در آمد ...

در را که باز کردم ، یک مرد چاق با یک لبخند گشاد را دیدم که دستش را سمتم دراز کرد و گفت : سلام جناب! من بابای امیدم .... راستی ! فوتبال رو دیدین شما ؟

...





+ جهت درک بهتر متن به شهر در خواب و من از فکر تو در بیداری مراجعه شود ... 

+ چجوری میشه دایره ی لغات رو افزایش داد ؟ ممنون میشم اگه جوابمو بدین :)

+ طولانی شدنش دست من نبود... باور کنین!