ما از باران بدمان می آمد .  

چون وقتی پدر ماشین را  شست ، باران  بارید و ما غصه خوردیم .



چون روزی که قرار بود یونس برود به سرکار ، آن هم برای اولین بار ، باران بارید ، ترافیک شد و او دیر به سرکارش رسید و ما غصه خوردیم



چون وقتی برای مهمانی دعوت شدیم  ، مامان تا آمد لباس ها را از روی بند بردارد و اتو کند ، باران بارید و‌ما غصه خوردیم .



خلاصه هر شبی که باران بارید ، ما غصه خوردیم و غصه خوردیم و غصه خوردیم! 

تا اینکه امشب وقتی باران بارید ، یونس با شادی و فریاد وسط خانه پرید و گفت کار پیدا کرده



بابا کلی مسافر دربست گرفت ،


مامان دیگر بیخیال آب دادن به گل های توی حیاط شد

 ومن ، درست پشت در ایستادم و این متن را نوشتم .

و برای اولین بار باران بارید و ما شادی خوردیم و شادی خوردیم وشادی خوردیم:)



حرف خاصی نیست فقط :

+ چقدر حس خوبی داره انیمیشن دیدن :))

+ چقدر حس خوبی داره حرف زدن با یه آدم که حسابی ترکی بلده :)

+ چقدر جذابه شنیدن یه خبر فوق العاده از یه آدم خیلی خیلی نزدیک :)