میان باغ ایستاده است...

نسیم ، آرام آرام موی باغ را شانه می کند...

عطر شکوفه ی گیلاس ، می چرخد و دامنش را تکان می دهد  وآهسته آهسته می خندد....

پروانه ی سفیدی  ، روی دامن عطر شکوفه ی گیلاس می نشیند...
و لبخندی روی لب های او...
 

خورشید، روی صحنه ی آسمان ، نمایش عشق و امید را اجرا می کند ...

و او دستش را روی بدن زبر درخت پیر می کشد و میان آواز گروهی گنجشک ها خود را رها میکند...

 نسیم با مسافرانی از جنس عطر شالیزار از راه می رسد و با خنده گونه ی گل را می بوسد

همه در باغ ، آرام اند و مرد سالخورده ی برکه ، چشم انتظار شب است تا روی ماه را ببیند ...
 
واین چنین زمان در باغ خیالی من می گذرد
به همین آرامی 
به همین زیبایی...