یک گربه پیدا کردیم خیلی ملوس بود ... خواهر کوچکم گفت : اسمشو بذاریم  ملوسک ، هم قافیه ی لواشک ، زیبا مث علوسک ( همان عروسک خودمان! )

برادر کوچک ترم گفت : نه خیر ... اسمشو می ذاریم دیو! یا پلنگ نارنجی خفته در صحرا! یا می ذاریم پدر پسر شجاع!

مادرم همان طور که ملاقه در دست داشت و مشغول چشیدن قرمه سبزی  بود ، گفت : نه بابا! این اسما چین دیگه ! اسمشو بذارین فرزانه! 
(عمه ی بزرگم! )
 
بعد از مزه مزه کردن قرمه سبزی با اخم گفت : نه! فرزانه مثل این ملوس نیست ! .... بذارینش فهمیه! ( آن یکی عمه ام که ملوس تر از فرزانه است! )

دستم را روی موهای نرم سفیدش کشیدم ... گرم بود ... مثل پتو ... بین موهای سفیدش ، رگه های قهوه ای هم دیده می شدند ... 

و اما چشمهایش ... راز چشمهایش! ... آبی بودند و دلبر ...درست مثل تیله هایی که مازیار ( همسایه ی طبقه بالایمان ، که می شود پسر خاله ی دختر خاله ی زن عمویم ! ) برای بازی با برادرم به خانه مان می آوَرَد ...

پنجه هایش تیز بودند و ساخته شده بودند برای چنگ انداختن روی صورت نوه ی خاله ام !

بعد از کمی خیره شدن به موهایش که لای انگشتان کوچک خواهرم مثل بستنی قیفی شده بود ، داد زدم : یافتم ... یافتم ... اسمشو می زاریم بستنی قیفی!

همه سر تکان دادند .... لبخند ها عظیم شدند ... خواستیم هورا بکشیم که زنگ در به صدا در آمد ... بابا وارد خانه شد ... چشمهای قهوه ای اش در چشمهای آبی گربه قفل شدند ...

با انگشتانش ، موهای کم پشتش را خاراند ... سمت گربه آمد ، برش داشت و آن را به آغوش خیابان بازگرداند ...
و ما سه تا ماندیم و بستنی قیفی که آب شده بود ! ...


++++


( جدیدا هر وقت میام پست بزارم یه داستان کوتاه میاد تو ذهنم ! چرا؟! )

( ببخشید اگه چرت بود .. )