فرض کن

یک قایق چوبی _ از آنها که در فیلم ها دیده ای _داشته باشی وسط یک دریاچه ی وسیع که سطحش پر از برگ های سبز و نارنجی است و رنگش ، تیره و مخوف!


آن گاه ، هر وقت مادرت گیر داد : چرا دستاتو قبل غذا نشستی 

و یا پدرت گفت : پاشو برو سر درسِت بچه!

و برادر بزرگت دستور داد : برو اون وسیله رو واسم بیار

و خواهر کوچولویت به پاهایت آویزان شد و نغ زنان گفت : علوسکمو بده!

کوله ی شل و ول  _ یا به قول مادرت زهوار دررفته_ ات را برداری ، 

 و در چوبی خانه ای را که پر شده از حس زندان ، باز کنی و مثل یک زندانی باهوش و خبره _ ترجیحا مانند مایکل اسکافیلد! _لی لی کنان سمت جنگلی بروی که پدرت دقیقا وسطش خانه ساخته ...



بعد ، وقتی به دریاچه رسیدی ، دستی روی بدنه ی  قایقت بکشی و بگویی : هی ! چطوری رِفیق! اجازه هست بیام بغلت؟

آن وقت ، خودت را پهن کنی وسط قایق ، دست هایت را پشت سرت گره کنی و همانطور که نگاهت به آسمان نیمه آفتابی  ست و زنبور ها جلوی دیدت را می گیرند ، یک نفس عمیق بکشی و بگویی : آخیش! به این میگن زندگی!


حتی فرض کردنش هم حال ادم را خوب می کند. موافقی ؟ ( نگین نه که باور نمی کنم :) )


* میخواستم کوتاه تر بنویسم نشد :(