گاهی ، آنقدر دوستت دارم که نمیدانم چه کنم .... 


برای همین فقط خیره می شوم به تیرگی چشمانت ...


این را گفتم ، تا زمان هایی که در مقابل ذوق زدگی هایت ، فقط سر تکان می دهم ، به   بازویم نکوبی و نگویی:چرا حواست به من نیست؟!

 

این را گفتم تا بدانی حواسم  بیشتر از تو ، پرت چشمان توست .... آخ ، بانو ، چه میکنی که اینگونه مرا دیوانه می کنی؟

 

آخرمگر می شود انسانی این قدر دوست‌داشتنی باشد؟!....

 

ای بهترین اتفاق ....

ای سرسبزترین بهار....

ای ماه تر از ماه....

تو را عاشقانه دوست دارم ...