بعضی زن ها هستند ، که لب های سرخ ندارند ، که زلف بلندشان جان از کف امثال شریف تبریزی نمی برد تا برایشان بسرایند :

آزاد اگر باشد دلی، زلفت گرفتارش کند

 

ور خفته باشد فتنه ای، چشم تو بیدارش کند

 

 

 

آنها ، نه لاک می نشانند روی ناخن هایشان و

 نه ناخن هایشان را تا هفت آسمان بلند می کنند !

آنها ، نه چشمان درشت و مشکین دارند تا از یار ، دل ببرد !

و نه ابروی کمانی که تیر فرو کند در قلب عاشق!



این زنان ، نه ساعت ها برای خرید لباس های آنچنانی  ، در میان برترین فروشگاه های پایتخت می چرخند و از حساب بانکی ، پول خرج می کنند و نه عطری که روی لباسهایشان نشسته ، هوش از سر یار می برد!

اینان ، همان هایی نیستند که صدای نازکشان ، در کوچه و پس کوچه زبان زد باشد و برای لاغر شدن ، داروهایی را بخورند که اندازه ی بال مگس هم نمی ارزند!

 

 

 

این زنان ، چشم های معمولی دارند و زلف معمولی ...

 نه گونه ی برجسته شان می درخشد و نه ابایی از سن شان دارند ...

آنها وقتی در خانه هستند ، وقتی قرمه سبزی شان را می چشند و قدری نمک به آن اضافه میکنند ، برای امتحان فردایشان در دانشگاه ، درس میخوانند  و به کودکی که در اتاق خوابانده اند ، لبخند می زنند .

 

آنها ، وقتی مشغول پختن کیک می شوند ، فارق از زمین و زمان ، زیر لب شعر های حافظ را مرور می کنند و وقتی ، همسرشان وارد خانه می شود ، نه خبری از لباس پر از آردشان است ، نه بهم ریختگی آشپرخانه ...

و کیکشان طعم گیلاس دارد و قدری بوی شعر حافظ می دهد ...

 

 

 

آنها ، ترسی از شکستن ناخن هایشان و پاک شدن آرایششان ندارند ، *آنها خود خودشان اند !*

وقتی به سرکار می روند ، عطرشان در فضا نمی پیچد ولی چروک روی لباسشان نیست ...

 و قبل از رفتن به محل کار ، دخترشان را بوسیده اند و لقمه ی نان و پنیر در کیفش گذاشته اند ..

 

 

آنها هم گاه با دوستانشان می خندند ولی هیچ وقت ، به خاطر خراب نشدن پوستشان ، بیخیال خانه تکانی نمی شوند ...

آنها ، شستن ظرف های شام و اتو کردن لباس ها را ننگ نمی دانند بلکه با عشق ، لبخند می زنند و برای رشد و فعالیت مفید فرزندانشان ، تلاش میکنند

 



آنها دکتری می گیرند ، به کارشان در خارج از خانه می پردازند ، تابلوهای ویترای را به دیوار خانه شان آویزان میکنند و ، به همسر ، به آدمی که زندگی شان را با او شریک شده اند ، به کسی که قلبش را برده اند ، محبت می کنند و دختران و پسرانشان را که حاصل عشق و دلبستگی شان است ، به خوبی تربیت می کنند و صدای خنده شان ، در تمام شهر می پیچد ...

 



شاید بعضی ، آنها را زنان نازیبا بدانند ، شاید آنها را به خاطر نداشتن النگو و گردنبند و هزار چیز دیگر تمسخر کنند و او را اسیر خانه بدانند ،

 ولی آن زنان ، جای وقت گذاشتن برای شبیه شدن به فلان بازیگر خارجی ، کتاب خوانده اند و مغزشان رشد کرده است ...

آنها می دانند جامعه به یک زن نیاز دارد نه یک همیشه دغدغه مند پول دوست مثلا زیبا!

 



و امیدوارم همه ی زنان ، مادران و بانوان  جامعه ام ، که هرکدام به دلیل وجود مشکلی به کارهایی روی آورده اند که در شانشان نیست ، کتاب به دست بگیرند ، و با تکیه برخودشان، برای سلامتی این جامعه و قدرت گرفتنش ، تلاش کنند .



چون یک کشور ، یک قاره و تمام جهان ، بدون زن ، معنا ندارد ... :)



***



+یک درد دل دوستانه :)

+ببخشید وقتتان را گرفتم