یک فامیل داشتیم ،عاشق هنر بود ....


صبح​ تا شب مجبور بودیم ژست هایی را که می گفت  به خود بگیریم و وقتی نوک بینی مان خارید ، نخارانیمش!

 

یک فامیل دیگر هم داشتیم ، تا برگه ی سفید و تر و تمیزی می دید که صاحب ندارد ، سمتش حمله می کرد و خزعبلات ذهنی اش را رویش می نوشت ...


 و در گروه فامیلی مان ، همیشه متن های ادبی  می فرستاد و ما مجبور بودیم مثل این محافل ادبی ، شمع روشن کنیم و عینک بزنیم


یکی دیگر هم بود عاشق عکاسی! صبح تا شب چیلیک چیلیک از ما بی ریخت ها عکس می انداخت ....

 

کارش به جایی رسیده بود که به کله ی کچل شوهر عمه ام و پوشک خیس دخترخاله ی ۱ ساله ام هم رحم نمی کرد ...

همیشه هم یک شال بی خود ،دور گردنش می پیچاند ! 

 

ازآن طرف ، آن یکی فامیلمان هم بود که مارا با غذاهایش کشته بود! 

هی برای ما سوپ فلان و خورشت بیسار و هزار چرت و پرت دیگر می پخت و به خوردمان می داد !  

غذاهایش مزه ی قرمه سبزی با تخم مرغ می دادند​!


یک نفر دیگر هم بود که  می خواست بازیگر شود ! 

از دار دنیا همه چیز را داشت الا استعداد بازیگری!

 

صدبار به آقای فلان و خانم بهمان که جزو برترین کارگردانان بودند زنگ می زد و با هر جواب منفی و کوبنده ای ، جیغ بنفش کشان ، به اتاقش می رفت! 


خلاصه بگویم ، در فامیل ما یک آدم با استعداد و درست حسابی هم پیدا نمی شود .... اگر یک نفر هم باشد ، آن یک نفر منم)


این بود انشای یک عدد منفی باف خودپسند!!


  +  شماهم مثل این آدم منفی باف ، تو فامیلتون از این آدما دارین ؟