دوست دارم وقت هایی که ذهنم خالی از حرف است ، وقت هایی که مغزم بیکار ، توی سرم نشسته و دارد شبکه ی چهار نگاه می کند ، یک خاک بر سرت نثارش کنم و بروم سراغ لباس هایم ...




 یک پالتوی مشکی تنم کنم و از همان جوراب های ضخیم و بلند را بپوشم ... 

بعد مغزم را که در خارج کردنش از داخل سرم استادم ، بیرون بکشم و به زور لباس تنش کنم ... 



آن وقت ، دستش را بگیرم و دوتایی برویم وسط فرهنگ نامه ی خیابان ... 

به آدمها ، به تابلوهای تبلیغاتی بانور های سبز و قرمز  ، به پارک های شلوغ و پلوغ نگاه کنیم ...

دوتایی ، وسط این سرما ، بستنی قیفی بخوریم و روی نیمکت یک پارک بنشینیم ...

آنگاه من دفترچه ام را از جیبم بکشم بیرون وهر چه او می گوید ، تند تند بنویسم ...





وقتی برق دنیا رفت ( شما بخوانید شب شد ) مغزم را روی دستم بگیرم ، کارهایی که باید انجام دهد را به او بگویم و پرتابش کنم سمت ماه ...

و ماه دودستی او را بگیرد و من، با سری خالی ، به خانه برگردم و زیر پتو ، قلبم را صدا کنم و بگویم : آهای ! دل! عقلو پیچوندم رفت ! بیا تا خود صبح بدون مزاحم باهم حرف بزنیم ....




+ چرک نویس های ذهنی یک عدد paradox

++ چی باعث میشه از ته دل شاد بشین ؟