از خواب که بیدار می شود ،میرود سراغ آینه ی کوچک روی دیوار           
از میان لکه هایی که روی آینه نشسته اند ، تنها چیزی که مشخص است، 
موی نارنجی رنگ و فری ست که درست مثل یک کیک ، پف کرده و بالا آمده ...





لبخندی می زند و میرود داخل اتاق ... 
شانه اش را بر می دارد و شروع می کند به شانه زدن موهایش ...
از میان امواج نارنجی  ، دندانه های شانه را رد می کند تا بلکه سر و سامانی به این برگ های پاییزی که روی سرش رشد کرده اند بدهد ...





شانه کردن که تمام می شود ، باز می رود سراغ همان آینه ... 
و باز هم موهای پف کرده ، در آینه رخ نمایی می کنند ...




او ، دوباره و سه باره ، شانه را بر می دارد ، موهایش را شانه می کند و در آینه به خود نگاه می کند اما باز موهایش ، بهم ریخته می شوند ...
اخم ، میان ابروهایش دیوار می کشد ... 
روبه آینه به خودش می گوید : اه ! لعنت به این موها... همش به هم می ریزن ... اصن باید از ته بزنموشن ... ایشش!!!


***

حیاط با بارانی که دیشب بارید، حسابی خیس است ...
 جارو کردنش به اتمام می رسد و گل های شمعدانی ، قطره های بارانی را که از دیشب رویشان مانده روی دست حیاط می ریزند ...
روسری اش را درست می کند و همانطور که صلوات می فرستد ، می رود داخل خانه ...
صدای غر غر های حنا خانه را پر کرده است ...
 لبخندی روی لب های باریکش می نشیند و می رود سمت حنا که دست هایش را فرو کرده توی موهایش و با حرص به آینه می گوید : موهای زشششششتتتت!!!







آرام ، پشتش می ایستد و مچ دستش را با دست هایی که چند سال دیگر کامل چروکیده می شوند ، می گیرد ...
و آنها را از میان انبوه موهای حنا بیرون می کشد ... 
و می گوید : باز چی شده که اینجوری افتادی به جون این موها؟
_ مامان! اعصابم از دستشون خورده ... 
نه میشه درست حسابی شونه شون کرد نه میشه بستشون ! اههه! اصن باید برم کوتاشون کنم!






مادرش ، لبخندی به وسعت عشق می زند ... 
شانه را بر می دارد و می گوید : خان جون همیشه می گفت ، دختر باید موش بلند باشه ...
 باید صُبا بره لب حوض ، شونشون کنه ، ببافتشون و قربون صدقه شون بره ...
 حالا بیا بشین اینجا ببینم این موها شونه میشن یا نه ...






هر دو ، لب حوض می نشینند. 
مادر موهای حنا را شانه می کند ونسیم ، موهای درخت داخل حیاط را.
یک رَج می بافد و می گوید : میدونی حنا ... 
خان جون همیشه موهاشو حنا مینداخت ...
 یه روز ازش پرسیدم چرا همیشه حنا؟ گفت همه ی چیزای قشنگ دنیا نارنجی ان ... 
نارنگی ، پاییز ، غروب خورشید ... میگفت انگار خداهم رنگ نارنجی رو دوست داره ...

یادمه وقتی به دنیا اومدی ، رو موهات دست کشید و گفت : الهی فدای این دختر بشم که موهاش درست عین پاییز ، قشنگ و دلنوازه ...






رج سوم را می بافد : واسه همین اسمتو گذاشتیم حنا ... 
بعد از کمی مکث ، آرام می خندد و در گوش حنا زمزمه می کند : تازه! شاعر میگه : 
                                                
                                             
                              فکر کن موی تو در باد پریشان باشد
جاده و منظره ونم نم باران باشد




وحنا می خندد ومی گوید : مامان شاعر همچنین میگه :

                                       
                                          در شیوه ی معشوقـی هرچند که استـادی
از حال ِ من آموزد زلف ِ تـو پریشـانی
 




رج آخر را می بافد ... 
موهای فر و نارنجی رنگ حنا که هر کدام سمت و سویی افتاده بودند حالا به غزل بدل شده اند.
 با بیت هایی از جنس مو ، قافیه هایی از جنس لبخند مادر و وزنی از جنس شاعرانه های عاشقانه !
و عجب غزلیست این غزلِ بافته ی مو !





حنا ، دستی به مویش می کشد  و خیره در مصراع دومش می سراید : 

خاک را پرسیدم

می توانی آیا

دل مادر گردی

آسمانی شوی و خرمن اخترگردی

گفت نی نی هرگز

من برای این کار

بوستان کم دارم

در دلم گنج نهان کم دارم

این جهان را گفتم

هستی و مکان را گفتم

می توانی آیا

لفظ مادر گردی

همه رفعت را

همه عزت را

همه شوکت را

بهر یک ثانیه بستر گردی

گفت نی نی هرگز

من برای این کار

آسمان کم دارم

اختران کم دارم

رفعت و شوکت و شان کم دارم

عزت و نام و نشان کم دارم

آن جهان را گفتم

می توانی آیا

لحظه ای دامن مادر باشی

مهد رحمت شوی و سخت معطر باشی

گفت نی نی هرگز

من برای این کار

باغ رنگین جنان کم دارم

آنچه در سینه مادر بود آن کم دارم



و حنا نه مثل آنه شرلی ، نه مثل جودی ابوت ، و نه مثل خیلی دیگر از مونارنجی های تاریخ ، بلکه مثل خودش ، دستش را در آب فرو می برد و به تصویر دختری نگاه می کند که خدا ، رنگ موهایش را دوست دارد ...

****


+ شعرا قشنگ بودن ولی شاعرشونو ننوشتم . چون همینطور یهویی نوشتمشون 
++ یه واژه ی فارسی نسبتا سخت رو با معنیش میشه اینجا بنویسین ؟:)