گاهی باید سوار تاب شد و مثل کودکی ها ، تاب تاب عباسی را خواند ...


گاهی باید دختر کوچک درون خود را آزاد کرد و گذاشت برای خودش ساعت ها ، زیر نور ماه ، بازی کند و شعر بخواند ...


بعضی شب ها باید ، دوبال از فرشته های خدا قرض گرفت و پرواز کرد سمت آسمان ...


و از بالا نگاه کرد به درخشش مصنوعی شهر .... 


به چراغ هایی که بالاخره یک روز ، برای همیشه خاموش می شوند و جایشان را چراغهایی دیگر پر می کنند ...


بعد ، دست ماه را گرفت ، گونه ی درخشانش را بوسید و گفت : تو برای همیشه پیشمان بمان ، خب؟


و بعد ، دختر کوچک درون خود را به تابی که از دست های خدا تا پایین کشده شده ، سپرد و نرم نرمک در آغوش ماه خوابید ...


گاه باید رویا بافت ، گاه باید دختر بود ... گاه باید زندگی کرد ...