یک درخت بود ، در مسیر رفت و برگشتم قرار داشت ... 
اولین بار که دیدمش ، جذب برگ های نارنجی بزرگش شدم که در تضاد با درخت سبز کناری  بودند ... 
خیلی زیبا و لطیف بود ... 
انگار خدا پاییز را در دل او خلاصه کرده بود ...



هر روز از کنارش می گذشتم و نگاهش می کردم ... 
و او هر روز ، خالی تر از دیروز می شد ...
 تا اینکه امروز ، همانطور که با مهدی مشغول حرف زدن بودیم ،
 چشمم روی درخت خشکیده و لاغری افتاد که برای شمردن تعداد برگهایش ، یک دست هم کافی بود ...
 




با تعجب به اسم کوچه نگاه کردم و بعد به فروشگاهی که آن طرف وجود داشت ... 
دقیقا همان جا بود که آن درخت را دیدم ولی ... 



صحبت مهدی را قطع کردم و سمت درخت رفتم ...
 زیر پایش پر شده بود از برگهایی که روزی با عشق شانه شان می کرد ...
مردی  با جاروی بزرگش سمتش آمد ،
 خش خش کنان برگ ها را با خود برد و درخت نارنجی رنگی که هرروز برایم دلنشین تر می شد ، تنها تر از همیشه ، پاهایش را روی زمین فشار داد و قطره های اشکش از آسمان چکیدند ...



" برگ از پی برگ بر زمین ریخته است ..
ای باد چه در گوش طبیعت گفتی ؟ ( میلاد عرفان پور ) "

******

* یه ویژگی خوب از محل زندگیتون بگین :)