همیشه بهم میگن : دیوونه!
چون ، خودم انتخاب کردم این اسمو ..... به نظرم دیوونه ی این دوره زمونه ، همون آدم عاقل سالهای قبله!
 
آقای ملکی همیشه بهم میگه: تو رو باید ببرن بستری کنن! بی عقلیت مسریه!

خب یکی نیست بهش بگه دختر خودت رو ببر بستری کن که صب تا شب ، سرش توو گوشیشه و داره عکسای شخصیشو واسه عموم پخش میکنه ....

عموی ساسان هم همیشه با صدای بلند داد میزنه : تو یه احمقی! یه احمق به تمام معنا!

حالا انگار خودش خیلی سالمه !  زنش که داره توو خونه ش از شدت تنهایی دق میکنه ... پسراشم که .... هیچی نگم بهتره!!!
 
جالب اینجاست  صمیمی ترین دوستم (قبل از اینکه دیوونه باشم ) هم با اونا هم عقیدست و با پوزخند بهم میگه: بیچاره مامان بابات که بچه شون تویی! یه دیوونه ی واقعی!


شاید براتون سوال پیش بیاد که آیا واقعاً من از همون اول دیوونه بودم ...
یا  چی شد که من دیوونه نام گرفتم ، یا چرا دارم چرت و پرتامو براتون می نویسم یا اینکه من کیم!
جواب هموشونو میگیرین فقط الان همین رو بدونین که : همه ی آدما ، دیوونه شدن رو توی وجودشون دارن ....

 و این دیوونگی زمانی خودشو نشون میده که یه اتفاق بزرگ براشون​ بیفته ....
اتفاق بزرگ زندگی من زمانی افتاد که ....

( ادام داره ... )