نایاب دانلود

دلنوشته ....

یا ابا عبدالله الحسین

دلنوشته ....

یا ابا عبدالله الحسین

دلنوشته ....

و محرم از راه می رسد ....

کدام را می خواهید؟
نتیجه ی نوشتن
آخرین حرف های شما
آنکه مینویسد

دست نوشته های یک عدد دیوانه ( پایان! )

چهارشنبه, ۱۸ مهر ۱۳۹۷، ۰۲:۵۰ ب.ظ
همیشه دنباله رو بودم.... همیشه توو مدرسه دنبال کسی بودم تا سرگروهم باشه ... همیشه تو نظر دادنا ، میگفتم هرچی بقیه بگن .... و این بقیه ها کم کم پنجه هاشونو نشونم دادن ....
 
کمکم ، با خنده های مزخرفشون انداختنم تو حاشیه ! انداختنم توی جاده خاکی کنار اتوبان ....

کم کم خردم کردن .... کم کم بهم دستور دادن .... کم کم گفتن اینجوری باش ، اونجوری نباش .... کم کم منو از زندگی روندن ....کم کم تنهام کردن ....
 
ازیه روزی به بعد ، من شدم یه آدم که همه به خاطر مطیع بودن ، دوسش داشتن .... شدم یه پسر ترسوی بی اراده ی غمگین ....

مامان بابام توی گوشم خوندن که باید مطیع جمع باشم .... بهم یاد دادن مسیری که همه دارن توش حرکت میکننن درسته ..... معلمام مجبورم کردن به شبیه بقیه بودن .... به معمولی بودن .... به مطیع بودن....
 
رفته‌رفته ، بابام بهم گفت حق نداری بری رشته ی هنر چون اکثر آدما دکترا رو محترم می دونن ... کم کم مامانم اومد کنارم و گفت ، تو حق نداری با همه صمیمی بشی ، به همه لبخند بزنی ، تو اتوبوس برای یه نفر دیگه بلند شی ....
 
کم‌کم ، همسایه ها پچ پچ کردن پسری که تحصیلات کامل نداشته باشه ، یه بی سواد بی ادب وله!
تو مهمونیامون بحث به وجود اومد سر اینکه هر چی مهریه بیشتر باشه ، بهتره .... اینکه عروسی خوب باید میلیاردی باشه ... اینکه پرده ی ما خوشگله ، مبل ما خوشگله ، ماشین ما خوشگله!
 
خلاصه بگم ، دنیام شده بود حرف مردم و حرف مردم و حرف مردم
دنیام شده بود اکثریت و اکثریت و اکثریت!
 
امایه شب ، وقتی توی اتاقم روی تخت نشسته بودم و زل زده بودم به شهر مشکی پوش .... یه نفر از درون صدام زد و گفت : بس نیست اینهمه غم و استرس و ناراحتی ؟ بس نیست اینهمه تنهایی و زندگی واسه مردم ؟!
بس نیست اینهمه دل شکستن؟!
از اون شب ، بین خودم و اون صدا یه عهد به وجود اومد ... هر دو سوگند خوردیم دیگه هیچوقت دنبال آدما نباشیم .... 
و از اون شب ، یه پسر ۱۳ساله تبدیل شد به یه دیوونه ...

 دیوونه ای که رفت و هنر خوند .... رفت و با دختری ازدواج کرد که مهرش یه سکه بود ، رفت و تو اتوبوس از جاش واسه یکی دیگه بلند شد ، رفت و لبخند زد ....
 
آره، من ، دیونه ی ۳۰ ساله ی شهر ، الان ، شدم  عاقلی که اکثریت دیوونه​ صداش میکنن ....

چون  من کاری رو انجام دادم​ که دوست داشتم​ .... چون من فهمیده بودم​ ، دیوونه با نادون خیلی فرق داره!
چون من دیوونه بودن رو به شبیه آدم های دیگه بودن ترجیح دادم ....

حرف های شما (۱۸)

  • ˜”*°• 🙵 ||

  • جدی جدی فکر کردم سرنوشت خودتون هست 😄



    من میگم :
    نه بابا ! ما رو چه به به این سرگذشت ها ! :))
  • جناب منزوی
  • خوبه که هستید :)
    من میگم :
    :)
    ممنونم بابت این انرژی و حمایت :)
  • احوال نویس
  • خیلی خوب نوشتین کاملا طبیعی و واقعی به نظر میمومد.


    من میگم :
    ممنونم از شما دوست عزیز :)
    خوشحالم که راضی بودین :)
    شادیاتون زیاد ....
  • جناب منزوی
  • از این دیونه بازی ها دارم :)
    عالی نوشتی :)
    جریان " پایان! " چیه
    من میگم :
    خوبه :)
    دیوانگی هم عالمی دارد!!!
    ممنونم از شما و توجه خوب و قشنگتون :)
    ینی دست نوشته های اون دیوونه تموم شد ....
    من همچنان هستم :)
    گفت که دیوانه نه ای،لایق این خانه نه ای
    رفتم و دیوانه شدم،سلسله بندنده شدم:)))

    گاهی باید دیوانه شد تا لایق شد
    زیبا بود
    موفق باشین:)
    من میگم :
    :)
    بله ... دقیقا !
    مرسی از حضور قشنگتون :)
    ممنونم :)
  • ˜”*°• 🙵 ||
  • خوب خدارو  شکر اخرش خوب شد و به انچه دوست داشتن و میخواستین رسیدین :)


    من میگم :
    :) :)
    بله خداروشکر اون دیوونه به خواسته ش رسید :)
    ( یه توضیح کوچول موچول دارم : این داستان تخیلیه :) )
    ممنونم از وقتی که گذاشتین و اینو خوندین 
    :)
  • میــ๛ آنـہ
  • منم فکرمیکنم خیلی زود دیوونه شدم
    اولش فکرمیکردم یه چالش بزرگیه 
    ولی بعد فهمیدم که به نفع خودمه

    این چالش کمک کرد تا اززندگی یه درک خوبی  داشته باشم
    من میگم :
    بله ... همیشه همینه ... همینطور که بقیه گفتن ، دیوونه بودن ، آدمو به علایقش میرسونه .... و به قول شما درک از زندگی رو در آدم بالا می بره :)
    ممنونم که هستین :)
  • میــ๛ آنـہ
  • خدارو شکر
    من میگم :
    :)
    مرسی بابت این همه توجه دلنشین :)
  • میــ๛ آنـہ
  • ینی دیگه کلانمی نویسین یا درمورددلنوشته هاتون پایان هست؟
    من میگم :
    ینی اینکه داستان این دیوونه هه تموم میشه .... اما من و نوشته هام همچنان پابرجا می مانیم همی :))

  • خانم معلم
  • کلاس چی ؟
    من معلم کلاس اول هستم خوندن و نوشتن یاد می دم تو بیان کلاس نوشتن بزارم ؟
    این جا بچه ها حداقل نویسنده هستن منو ترور می کنن که :// دلت می خواد منو بزننااااا :))))))))))

    ولی کلاس فلسفه می تونم بزارم اونم همه فرار می کنن دیگه خخخخخخخ:))))))))
    من میگم :
    آهاااا .... اینم حرفیه :)))))))
    خب پس! من هر کاری میکنم با همین شرایط حضور داشته باشم نمیشه ...
    نتیجه میگیریم کع! : نمی شود که نمی شود که نمی شود! 
    :))))

    (اوه ! فرار ! ) :)))

    موفق باشین :) 

  • میــ๛ آنـہ
  • چرانوشتین پایان؟
    من میگم :
    چون تموم شد .... 

  • خانم معلم
  • نه والا ولی شما هیچ کدی به من نمی دین آخه 
    حداقل جنسیت هم نمی گین برای همین راهت نمی دم :))))))))))
    ما کلا با بانوان کار می کنیم :)))))
    من میگم :
    :))))))))))
    کلاس توی وبلاگ برگزار نمی کنین ؟ :))))

  • خانم معلم
  • چرا این جا از هیچ طریقی نمی شه کامنت خصوصی داد :/
    می خواستم می خواستم شرایط پذیرش به مدرسمون رو بگم خب دیگه قسمت نیست ببین :)))))))))))
    من میگم :
    شمام دنبال بهانه اینا! :))
    هعییی !

  • فاطمه سادات داوری
  • این پست خیلی عالی بود باتشکر
    من میگم :
    ممنونم ... :)
  • خانم معلم
  • عهههههههه پس شمارو نمی شه تو مدرسمون ثبت نام کنیم دیگه شما هم جز اولیا می تونید تشریف بیارید با این توصیفات از خودتون خخخخ:)) 
    شاد باشید 
    من میگم :
    :)))))
    نه بابا! اونقدرام بزرگ نیستم ! 
    این داستان یک داستان کاملا تخیلی است ! ( نقطه سر خط!)   :)
    راستی ، حالا واقعا نمیشه بیام ؟ یه جلسه فقط! :))
     
  • ستاره اردانی زاده
  • به خودتون
    رشتتون
    همسرتون
    و پاهای ایستاده در اتوبوستون 
    افتخار کنید 
    چون اون ها چیزایی هستن که باید  باشن 
    اون ها علاقمندی های توی قلبتونن
    موفق باشید
    من میگم :
    یک نتیجه گیری عااالی از پست رو بیان کردین :)
    مرسی از این همه توجه و لطف :)
    ممنونم
  • پرتو کیانی
  • واااااااااااااووووووووو......................................


    چنقده اولاش دلگیر بود...!
    ولی بعدش خعععلییی خوووب شد:)
    ان شاءالله موفق ترین شین...
    یه جوری که خودتون هم باورتون نشه این آدم موفق همون آدم قبلیه که دیوونه صداش میکردن:)

    هر روزتون موفق تر از روز قبل...
    من میگم :
    :))))
    بله ..... ممنونمممممممممم از شماااااااا و انرژییییی بی حدددتون :)))
    مرسی :)
    :) چه جمله ی باحالی بود!! خوشمان آمد :)
    همچنین شما :)
    متشکرم بابت حضور منحصر به فردتون :)
  • ما جــــــــღــــــدہツ
  • دیوونه بودن خیلییی قشنگه:)
    آدمی که دیوونه نباشه..همیشه ی جایی از وجودش درد میکنه...برای کارایی که دوست داشت و انجامشون نداد....
    :)
    من میگم :
    بله ..... خیییلییییی تر!
    آخ حرف دلمو گفتین! مرسی از این هدف گیری خوب :)
    موفق باشین و شاد :)
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">