همیشه دنباله رو بودم.... همیشه توو مدرسه دنبال کسی بودم تا سرگروهم باشه ... همیشه تو نظر دادنا ، میگفتم هرچی بقیه بگن .... و این بقیه ها کم کم پنجه هاشونو نشونم دادن ....
 
کمکم ، با خنده های مزخرفشون انداختنم تو حاشیه ! انداختنم توی جاده خاکی کنار اتوبان ....

کم کم خردم کردن .... کم کم بهم دستور دادن .... کم کم گفتن اینجوری باش ، اونجوری نباش .... کم کم منو از زندگی روندن ....کم کم تنهام کردن ....
 
ازیه روزی به بعد ، من شدم یه آدم که همه به خاطر مطیع بودن ، دوسش داشتن .... شدم یه پسر ترسوی بی اراده ی غمگین ....

مامان بابام توی گوشم خوندن که باید مطیع جمع باشم .... بهم یاد دادن مسیری که همه دارن توش حرکت میکننن درسته ..... معلمام مجبورم کردن به شبیه بقیه بودن .... به معمولی بودن .... به مطیع بودن....
 
رفته‌رفته ، بابام بهم گفت حق نداری بری رشته ی هنر چون اکثر آدما دکترا رو محترم می دونن ... کم کم مامانم اومد کنارم و گفت ، تو حق نداری با همه صمیمی بشی ، به همه لبخند بزنی ، تو اتوبوس برای یه نفر دیگه بلند شی ....
 
کم‌کم ، همسایه ها پچ پچ کردن پسری که تحصیلات کامل نداشته باشه ، یه بی سواد بی ادب وله!
تو مهمونیامون بحث به وجود اومد سر اینکه هر چی مهریه بیشتر باشه ، بهتره .... اینکه عروسی خوب باید میلیاردی باشه ... اینکه پرده ی ما خوشگله ، مبل ما خوشگله ، ماشین ما خوشگله!
 
خلاصه بگم ، دنیام شده بود حرف مردم و حرف مردم و حرف مردم
دنیام شده بود اکثریت و اکثریت و اکثریت!
 
امایه شب ، وقتی توی اتاقم روی تخت نشسته بودم و زل زده بودم به شهر مشکی پوش .... یه نفر از درون صدام زد و گفت : بس نیست اینهمه غم و استرس و ناراحتی ؟ بس نیست اینهمه تنهایی و زندگی واسه مردم ؟!
بس نیست اینهمه دل شکستن؟!
از اون شب ، بین خودم و اون صدا یه عهد به وجود اومد ... هر دو سوگند خوردیم دیگه هیچوقت دنبال آدما نباشیم .... 
و از اون شب ، یه پسر ۱۳ساله تبدیل شد به یه دیوونه ...

 دیوونه ای که رفت و هنر خوند .... رفت و با دختری ازدواج کرد که مهرش یه سکه بود ، رفت و تو اتوبوس از جاش واسه یکی دیگه بلند شد ، رفت و لبخند زد ....
 
آره، من ، دیونه ی ۳۰ ساله ی شهر ، الان ، شدم  عاقلی که اکثریت دیوونه​ صداش میکنن ....

چون  من کاری رو انجام دادم​ که دوست داشتم​ .... چون من فهمیده بودم​ ، دیوونه با نادون خیلی فرق داره!
چون من دیوونه بودن رو به شبیه آدم های دیگه بودن ترجیح دادم ....