_ خسته شدم از این زندگی  ... دیگه تحمل این سختیا رو ندارم .... می فهمی چی‌میگم؟

لبخندش را وسعت می بخشد ... 
مثل من از پشت شیشه به کوچه ی خلوتمان نگاه می کند ... دوست دارم حرفی بزند ولی .... هعی!


_ همش داره بلا سرم میاد ، 
همش دارم از اینور و اونور خبرای بد میشنوم ، 
حال بابا بد میشه ،
وحید میگه دیگه دوسم نداره و نامزدیو بهم می زنه ، 
فرهاد که خیر سرش داداشمه برمیگرده میگه واس چی به زنم فلان حرفو زدی ... 



اشکهایم پهنای صورتم را می‌گیرند ولی دوست ندارم پاکشان کنم ... اشک باید روی صورت حک شود ... حک!

به شیشه تکیه می دهم و همانطور که به دیوار خیره ام ادامه می دهم :
 باور کن کمرم داره میشکنه ... 
تو این سن دارم طعم مزخرف بدبختی رو با این شدت می چِشَم .... بَسَم نیست؟



باز لبخند می زند و به کوچه خیره می شود .‌‌
حرص میخورم . 
با مشت به بازویش می کوبم :
میشنوی اصن؟ منو باش با کی دارم درددل می کنم ... آدمی که یهو سبز شده وسط زندگیم و میگه من وظیفه دارم شادت کنم ...




بدون آنکه ذره ای از لبخندش کم شود بر می گردد سمتم .‌
دست روی شانه ام می گذارد و میگوید : ببین منو ، دنیا یه کوله ی سنگین انداخته رو دوشِت که پُره از بدبختی ولی دست و پاتو که ازت نگرفته!


بعد سمت آشپزخانه حرکت می کند و می گوید : بدو بیا که چایی هلو منتظر ماست 

اوهم مثل پدر و برادرش عاشق چای هلو است ! :))


======

* از کسی متنفر هستین توو زندگیتون ؟ چند تا از نقطه قوتاشو اینجا بنویسین :)
* چقد بده یه شبانه روز 24 ساعته ... باید بیشتر باشه ! :))