این روز ها کمی گیج شده ام ...


حس میکنم ذهنم ، آخرین اتاق یک ساختمان تجاری است که تمام کارمندان ، 

کاغذ های اضافه و پرونده های بدرد نخورشان را در آن ریخته اند 

و من همان پیرمرد 91 ساله ام که با موهای فِر و کم پشت و عینکی ته استکانی ، 

وسط این اتاق ، پشت یک میز زهوار دررفته نشسته و به دوربین خیره است ...




دوست دارم ، خودم را رها کنم در دل یک جنگل که انتهایش به درّه ختم می شود ... 

بعد ، روی تکه سنگ بزرگ انتهای جنگل بنشینم و چرت و پرت های ذهنی ام را فریاد بزنم ...
 



یا اینکه بروم داخل یک اتاق خالی که دیوار هایش تماما سیاه اند ...

 آن وقت  ، با یک گچ سفید شروع کنم به تخلیه ی انبار متروکه ی داخل سَرَم ...



خلاصه اینکه ، همسایه ی بالایی قلبم ، امشب دارد زیادی سر و صدا می کند ... باید قلبم  را بفرستم تا دمار 

از روزگارش در بیاورد ...


****

+ همین الان ، کلمه ای که به ذهنتون اومده رو بنویسین برام :) هر کلمه ای!!!

****