باز باران

با ترانه

با گهر های فراوان

می خورد بر بام خانه

باز من تنها در این شهر

می نشینم روی ایوان

قطره قطره بام دنیا

می چکد بر دست هایم ... 


***


دلم پر بود از حرف

و تنها جایی که میشد حرف هایم را رویش بالا بیاورم ، شیشه بود ....

اما مگر می شد روی شیشه ی پنجره ای که مامان همین دیروز با هزار بدبختی تمیزش کرد، چیزی نوشت ، 





برای همین تند تند جوراب های بلند سبز و طوسی ام را پایم کردم . بعد رفتم سراغ کمدم

 از انتهایش ، شال گردن سبز و طوسی مادربزرگ دوزم را بیرون کشیدم و انداختمش دور گردنم .... بوی مادربزرگم را می داد :)




ماژیک هایم را برداشتم و از خانه زدم بیرون ....

باران شدت گرفته بود . صدای بوق ماشین هاهم .

خودم را از بین سیل ترافیک ، بیرون کشیدم و سمت در زنگ زده آبی رنگ دویدم




مادربزرگ در را باز کرد

صورت تپلش را بوسیدم ..

 خندید و مرا به داخل راهنمایی کرد 

بعد از کلی احوال پرسی و ذوق کردنش  بابت شال گردن ، سمت اتاق دویدم و پرده را کنار زدم . صدای خش خش کشیده شدن پرده روحم را به پرواز در آورد :)





ماژیک هایم را روی زمین پهن کردم و بی توجه به لکه های ریز و درشت روی پنجره ، نوشتم و نوشتم و نوشتم تا دلم ،  خسته ، گوشه ای افتاد و عرق پیشانی اش را پاک کرد ...

با خنده نگاهی به نوشته هایم انداختم...




همه ی نوشته ها همانطور که می‌خواستم شده بودند اما یک چیزی اضافه بود

پشت نوشته ها ، مردی با یک پلیور طوسی ایستاده بود و شال گردن طوسی و سبزش ، برق می انداخت در چشمانم.

مطمئن بودم از این جوراب های بلند هم پایش کرده .... 

انگار یک نفر مرا با چهره ای مردانه ، پشت پنجره پِیست کرده بود ....




+ یک عدد متن ، زاده ی ذهن پارادوکس 

++ بهترین اتفاق زندگیتون چی بوده ؟ :)