روز های زیادی از عمرم می گذشت و من هرروز‌‌ بهتر از دیروز در آب ، شنا می کردم و موجب تحسین اکرم خانم ، زن مشت حسن ، دختر خاله ی سکینه و نوه عموی حاج اکبر ، و سایر همسایگان محله مان می شدم ....


همیشه ، دختر شش ساله ی سعید  ، می آمد و از نزدیک نگاهم می کرد و

 با لبخندی که دندان های شیری یکی در میانش را نشان میداد ، می گفت : چقدر خوشگلی تو!


و من ذوق زده ، چپ و راست می رفتم و طرح خودم را روی بوم آبی کف حوض می کشیدم ...


زندگی من دغدغه ای جز تعریف شنیدن و شمردن تعداد به به و چه چه همسایگان ‌و ، گربه ی محله مان نداشت تا اینکه ...

یک شب ، همانطور که روی کاشی فیروزه ای لم داده بودم و باله هایم را پشت سرم به هم قفل کرده بودم ، نگاه تیزبینم ، افتاد در نگاه شیٔ سفید و درخشانی که با موج آب ، تکان می خورد و کج و معوج می شد ...


دلم لرزید .... خیلی هم لرزید .... آنقدر لرزید که مرا به حرکت واداشت ....


 به پشت بامِ آب  رفتم .... سرم را قدری بیرون بردم و به چهره ی گرد و سفیدی نگاه کردم که پر بود از لک و پیس...


دلم از جایش کنده شد وتالاپی افتاد کف حوض!


باله‌ام را سمت آن گردی سفید دراز کردم ولی ..... در کمال ناباوری نتوانستم بگیرمش .... باله ی دیگرم را امتحان کردم و باز هم .... نتوانستم ....


مُشتی به آب کوبیدم وبا خود گفتم :چیکار کنم ؟


همان موقع ، یاد درخت بلند قد حیاط افتادم که مشت حسن همیشه پایش آب میریخت .....


آن درخت برای بالا رفتن و رسیدن به آن سفیدی درخشان خوب بود ولی مشکل من ، این بود که چگونه خودم را به درخت برسانم ؟


نگاه ناامیدم را به گل شمعدانی دوختم . غرق خواب بود ....


 مُشتی آب برداشتم و ریختم رویش .... با هین بلندی از خواب پرید .... بعد از کمی مکث ، نگاه پرسشگرانه اش را به من دوخت و گفت : چیکار میکنی ؟


خواستم بگویم دلم برای آن جسم درخشان لرزیده و از تو کمک میخواهم .... اما حسی درونم به تکاپو افتاد و گفت : نه! بهش نگو! از کجا معلوم اونم دلش نلرزه و نخواد بگیرتش؟!


راست هم می گفت .... آن صورت زیبا فقط مال خودم بود.....خودِ خودم !


لبخندی زدم و گفتم : میشه کمکم کنی برسم به اون درخته؟


چشمهایش را باریک کرد : چرا اونوقت؟!


- یه کاری باهاش دارم .... 


با دودلی سر تکان داد . دست هایش را پر از آب کرد و من را برداشت....

نفس عمیقی در آب کشیدم و آن را در سینه ام نگه داشتم ....


آرام من را روی زمین پر از خاکی که درخت در آن ریشه دوانده بود انداخت ... 


با دستم چند ضربه به بدن نیرومند درخت زدم تا متوجه حضورم شود‌...


سرش را به کندی پایین آورد و با صدای مردانه اش گفت : چی میخوای ماهی کوچولو


از آنجا که نفسم را حبس کرده بودم و توان حرف زدن نداشتم ، باله ام را سمت آن شی ٔٔ درخشان که مرا اسیر خود کرده بود ،گرفتم و با چند حرکت ساده ، به درخت فهماندم مرا سمت آن گردی درخشان پرتاب کند ....


درخت ، لبخند عجیب و غریبی زد و سرش را بیشتر سمتم خم کرد .....‌‌ کمی مکث کرد ....

بیشتر از آن نمی توانستم نفسم را نگه دارم  .... هر چه زود تر باید به آن جسم می رسیدم .... اما انگار درخت این را درک نمی کرد .....


- میخوای به ماه برسی کوچولو؟


سرم را تکان دادم .... نگه داشتن نفسم خیلی مشکل شده بود ... خیلی !



- هه ! پس تو معشوقه ی ماهی! 


نمی‌فهمیدم چه می گوید..... با خود گفتم : ماه دیگه کیه ؟ معشوقه یعنی چی! 



ادامه داد : پس تو همون موجود دلنشینی هستی که ماه منو به خاطرش رونده .... پس این تویی که ماه هر شب براش میاد تو آسمون ..... پس این تویی که ماه عاشقشه ...... (داد زد : ) پس این تویی! !


نفسی برایم نمانده بود ... اما حرف های درخت آنقدر متحیرم کرده بودند که به مرگ گفتم دست نگه دارد ..

کلمات را برای خودم تکرار کردم:  ماه ، صورت سفید ، معشوقه ، من ، عاشق ، شب ، درخت ، رانده شده ....

اما فرصتی برایم باقی نمانده بود تا تعجب کنم ، حرف بزنم ، بپرسم یا پر شوم از شوق  ...


آرام ، بدن بی حالم ، روی زمین افتاد .... 

نگاهم قفل شد در نگاه دختری با صورتی سفید ، به نام ماه 

و صدای جیرجیرک ها و زوزه ی باد  ، در ذهنم به یادگار ماندند 

و حرف های درخت قاب شدند روی صفحه ی قلبی که ته حوض افتاده بود ،

 تا هر کس در آن حوض زندگی میکند ، این را به خاطر بسپارد ، که درخت ها قابل اعتماد نیستند .... 


وقتی ، آخرین نفسم ، به هوای خنک پاییزی تقدیم شد ، فهمیدم چقدر خوب است که ما ماهی ها با چشم های باز می میریم ... 


....

(خوشحال میشم باهم درباره ی این داستان گپ بزنیم :) )