شهر در خواب و من از فکر تو در بیداری  .... ( هیچ ربطی به متن نداره .... ربطی به زمان هم نداره .... یهویی اومد تو ذهنم .... نمیدونم از کجا :) )



دیدی بعضی آدما رو

یک کوله ی بزرگ میندازن  رو دوششون و روبه روی برج ایفل و اهرام مصر و فلان قصر و فلان معبد وای میستن ....

بعد یه عینک قد کلشون میندازن رو چشمشون و عکس میندازن ....



بعد من و تو ، می شینیم تو اتاق نمناک و تاریکمون که قبلنا به عنوان سیاه چال ازش استفاده می شده ...



گوشیمونو روشن می کنیم و همونجور که هی صفحه ش رو بالا پایین می بریم ، دسته دسته موهامونو می کنیم و میگیم : وای من چه بدبختم!




آخه یکی نیست بیاد به ما بگه : بابا آقاجون! چی میگی تو! بدبختی کجا بود! 

اینی که هر ۹۴ تا دندونشو ریخته بیرون عکس انداخته

اینی که از خودش موقع حرف زدن با مردم شهری که بهش سفر کرده عکس انداخته و قاه قاه می خنده....

کل زندگیش این نیست که! 



این فقط یه عکس از کل زندگیشه!

تازشم! تویی که خودتو مث زمون صفویا انداختی تو سیاهچال ،  چه انتظاری از خوشبختی داری ....

پاشه بیاد توی این تاریکی دستتو بگیره بکشتت بیرون؟!



دِ پاشو خودتو جمع کن ! جای اینکه بگی خوشبحالش پول داره خوشه ، پاشو ببین خودت چیا داری .... بعد با همون چیزایی که داری برو دنبال خوشیات....خوشیات بزرگن؟ کوچیکشون کن ...

خوشیات سخت پیدا میشن ، پیداشون کن !


 خلاصه از هرچی داری استفاده کن تا کیف کنی از داشته هات؟ باشه گلم؟




و بعد من و تو همونطور که قانع شدیم ، از سیاهچ....نه ببخشید اتاقمون بیایم بیرون و به آقای خوش بختی که با شیکم گندش داره تو آشپزخونه واسه خودش چایی هلو میریزه بگیم سلام جنااااب !!! :)))




+ راستی ، خوشبختی اگه آدم بود ، به نظرتون چه شکلی بود؟ ( چقد من سوال می پرسم!!! )