نوجوانی دوره ی عجیبی است ... خیلی عجیب ... آنقدر عجیب که میتوان در آن دوره ، هنگام قهقهه گریه کرد و در میان اشک ها ، بلند خندید !

 

در این دوره ، می شود ذرات هوا را هم مسخره کرد و دست جمعی روی معلم نقشه های شوم پیاده کرد !

حتی می توان به خیال کودکی ها سرسره بازی کرد و هم میتوان مثل یک جوان وارسته ، نظر داد ...

 

 

اما ، آدم بزرگ ها گاهی نوجوان را نمی فهمند و وقتی در یک مهمانی حضور می  یابد او را می فرستند پیش پسر خاله ها و دختر خاله های نیم وجبی اش !

 

و نوجوان نیم نگاهی به خودش ، نیم نگاهی به چهار دست و پا رفتن آن فسقلی ها، و نگاه عظیمی به پدر و مادرش می اندازد و می رود زیر آسمان خدا ، افسرده و فرسوده (!) آه غلیظ می کشد و می گوید : امان از این روزگار !

 

یا در خانه ، وقتی از رویاهایش برای پدر و مادرش می گوید ، آنها بلند به او می خندند و آرزوهایش درجا له می شوند !

و امان از مدرسه!  که نوجوان را مثل یک اسیر ، در سلول  کلاس می اندازد و شکنجه گری به اسم معلم را می اندازد به جانش !

 

و مجبور است تمام انرژی درونی اش را خفه کند تا پایان سال یک بیست درشت در صفحه ی انضباطش حک شود !

و باید فارق از غوغای درونی و باید و نباید ها و استقلال طلبی اش ، فرمول ها را دانه دانه حفظ کند و شب قبل از امتحان از شدت استرس ، در اوج جوانی ، پیر شود !

 

 

 

آه ! بیچاره نوجوان ها که واقعا هیچکس درکشان نمی کند ...

اما من مطمئنم ، این نوجوان های درجه یک ، این آدمهای خوش خنده ی پر هیجان ، کسانی که عاشق تجربه کردن اند ، دست در دست هم می دهند و در مهمانی ها ، نه پیش بزرگتر ها می روند نه کوچکتر ها . و در خلوت خودشان قاه قاه می خندند ، همدیگر را مسخره می کنند و شوخی هایشان ، سر به فلک می کشد ... :))

 

 

 

و بی توجه به آدمهای دیگر ، به رویاهاشان می اندیشند . حتی اگر آرزویشان زندگی در سیاره ی مشتری باشد !

چون آنها نوجوان هستند و تمام دنیا حامی شان :)

قدر خودت را بدان عامل قشنگی زندگی J