آقا جان همیشه سبیلش را تاب می داد و با غرور و جدیت می گفت : دختر و چه به عاشق شدن!
دختر باید بیشینه تو خونه تا بالاخره یکی بیاد بگیرتش ... !
 فهمیدی؟




خاله ی ۲۳ ساله ام هم که تازه با پسر یکی از دوستان مادربزرگم ازدواج کرده بود می گفت : اوا! مهرناز جون ، خاله ، عشق دیگه چیه!
 دختر باید بشینه ببینه مامان باباش چی میگن
 دقیقا همونو اجرا کنه ! 




پدرم ، دستی روی کله ی کچلش می کشید و می گفت : عشق چی چی هست؟



و مادرم با حرص می کوبید روی دست دیگرش و میگفت : وای خاک عالم!! دختر اینو جای دیگه نگیا ! میگن نسرین عجب دختری تربیت کرده​!! 



و پسر عموی بابا هم خودش را در بحث جا می داد و با افتخار هیکل لاغر که چه عرض کنم ، چوب شور وارش را زیر کت طوسی می گذاشت و برای من موعظه می خواند که : واقعا فکر کردی پسری هست که عاشق تو بشه ؟!
خوش خیال!! بشین به زندگیت برس . 
هنوز واسه این حرفا بچه ای!




خلاصه اینکه ، هر کسی که من را می دید که شعر های عاشقانه می خوانم و درباره ی عشق می پرسم عینکش را به چشمش می زد و سه ساعت مرا نصیحت می کرد ...



 من هم به همه ی حرف هایشان گوش می دادم ها 
اما نمی دانم فرشته ی عشق کی مرا در آغوش گرفت و لالایی برایم خواند که عاشق شدم ...

حال دلیلش کدام است ، نمیدانم!
. یا من دختر حرف گوش نکنی بودم
یا حرف های آنها خزعبل بود
یا عماد مرا سحر و جادو کرد
یا ....


اما
دلیلش هرچه که هست ، مهم این است که الان آقا جان و خاله و بابا و مامان و چوب ش.... ببخشید ، پسر عموی بابا ،
با اخم برایم چشم غره می روند و من با لبخند گشادی  می گویم : عماد بچه ی خوبیه ! باور کنین !!





( این داستان زاده ی ذهن پارادوکس است و هیچگونه وجود خارجی ای ندارد :) )
( میخواستم طولانی نشه ولی شد :( )

+ به نظرتون یه روز رویایی چه ویژگی هایی داره ؟