گفت : وای محمد ! بیا این نقاشیم رو‌ببین
گفتم : کدوم؟
گفت : این چشمه رو دیگه!
گفتم : وا ! این چیه دیگه!
گفت : اه .‌محمد ! یه چشمه . چشم یه دختر
گفتم : خب؟
گفت : کوفت و خب! نمیخوای بگی خوبه یانه؟
گفتم: چرا عصبی میشه حاج خانوم! خب آخه این کجاش چشه؟
گفت : واااااای! بابا لعنتی این یه چشمه که مردمکش ماهه ، اشکش شبیه دریاست و یه ماهی قرمز داره توش شنا می‌کنه .‌مژه هاشم جنگلن و روشون درخت رشد کرده‌ و‌پرنده ها دارن از روشون پرواز می کنن . آندرستن؟
گفتم: آووووو! خب زودتر میگفتی! آره قشگه .
گفت : همین؟!
گفتم : خب .....‌آره دیگه ... همین!
جیغ زد و رفت سمت اتاق و در را محکم کوبید .
گفتم : مهرناز من ....
جیغ کشید : ساکتتتتتت !
گفتم : بابا کله پاچه از دهن میفته ها! 
بد تر جیغ کشیذ : واااای محمدددد ! 

راستی ،چرا دخترهای این دوره زمانه اینقدر خشن شده اند؟ مگر من حرف بدی زدم؟!





+تازه فهمیده ام شب ها نباید پست منتشر کنم . چون چشمهایم نیمه بازند و ممکن است هر چیزی را تایپ کنم و فردا بیایم ببینم یا خدا! چه نوشته ام؟!

+ نمیدانم چرا .‌ولی برخلاف خیلی از آدمهای دور و برم ، دوست دارم شب یلدا را تنها بگذرانم .‌‌میخواهم این شب را که طولانی ترین شب سال است ، به خودم ، به کارهایم  ،به دیوانگی ها و لبخند ها و اشک هایم بیندیشم .
میخواهم بروم بالای یک کوه ، برای خودم چای بریزم و در آن هوای سرد خودم را بشناسم .

+ میشه یه کوچولو از شغلی که دارین حرف بزنین؟