همیشه  می گفت : فاطی جون ، گل طبیعی ش قشنگه ! این گل پراستیکیا که گل نیستن!

و مادرم هم در جوابش می گفت: چشم خاله ...


و او ، یک لبخند می نشاند روی لب های چروک افتاده اش و مثل همیشه این گونه تشکر می کرد : خدا خیرت بده!


از همان روز ها بود که مادرم ، تمام گل های سرخ و صورتی خانه را که نه رشد می کردند و نه پرمرده می شدند ، جمع کرد و  در آغوش انباری خانه مان انداخت ...

بعد ، دست های کوچک و سفید دختری به نام من را در دستش گرفت و برد بازار ... بازاری که پر بود از گل هایی که هم رشد می کردند هم پژمرده می شدند ...


در پایان خرید ، چشمم افتاد روی گلدان کوچکی که یک گیاه تیغ دار ، درونش نشسته بود ...

به زور مادرم را سمت مغازه کشاندم و با هزار بدبختی راضی اش کردم آن را برایم بخرد ...



دوستش داشتم چون مثل گل های دیگر ، ریا کار و رنگی نبود ...

 چون مثل آنها نمی شد راحت به آن دست زد .... 

چون هیچوقت از نبود آب گله نمی کرد و بی خیال بود ...


خلاصه اینکه ، الان ، سال ها از آن روز می گذرد ... 

مادرم همسن خاله شده و خاله  در آسمان ، تبدیل به یک ستاره ی سبز شده که با گل های قرمزش ، آسمان را پر می کند  از بوی رز...


و من ، کنار گلی زندگی می کنم که از جهان گل ها ، طرد شده است و در آغوش اتاقم ، نفس می کشد ...



* یه متن خوب واسه شما گل دوستا :)