روزی ، یک دوستی ، کنارم نشست و بعد از چند دقیقه سکوت ، همانطور که به روبه رو خیره بود گفت : اگه فقط یک روز دیگه از زندگیت باقی مونده باشه ، چیکار میکنی؟


و از آن روز به بعد ، ذهن من درگیر شد .... درگیر مسئله ی عمر ... درگیر زندگی ... درگیر مرگ ...


حالا روزهای زیادی از آن تاریخ  می گذرد و من یک روز را هم بدون فکر کردن به این موضوع نگذراندم ... یک روز را هم بدون نوشتن ده ها جمله برای پاسح به آن سوال سپری نکردم ...

 

و همچنان در جستجوی پاسخم ...

و تا الان به این نتایج رسیده ام :

 در آن روز :

عبادت خدا را از یاد نمی برم 

هرروز و هرشب به همه ی دوستانم و خانواده ام میگویم که دوستشان دارم

 غر نمی زنم

هر کمکی که از دستم بر بیاید ، برای دیگران انجام می دهم ...

تمام سرمایه ام را خرج مورد علاقه هایم و کمک به نیازمندان می کنم 

تمام کتاب هایم را دوباره میخوانم 

بی مهابا و بدون ترس از سرگذشتم می نویسم

می خندم 

و ...

نمی دانم این یک روز کی از راه می رسد برای همین تصمیم گرفته ام هر روزم را این طور سپری کنم ...


***


اگه این جمله رو به شما بگن ، چیکار میکنین؟ 

خوشحال میشم حرفاتونو بشنوم :)