آن روز بارانی را یادت می آید بانو؟
بی دلیل ،  دستم را گرفتی و کشیدی دنبالت
و من با خنده دنبالت آمدم که نه  , کشیده شدم
با همان خنده گفتم: هی! داری چیکار میکنی؟
و تو با یک لبخند از ته دل گفتی:حرف نزن بیا!
و من با عشق دنبالت آمدم...
ناگهان ، خیسی را روی صورتم ، دقیقا روی گونه ام حس کردم ... نگاهم سمت آسمان کشیده شد...نگاه تیره ی آسمان و صدای هق هقش هماهنگ شد با ریختن یک قطره ی دیگر روی چشمم و پریدن پلکم...
صدای نجوا گونه ات آمد که گفتی:قشنگه ، نه؟
و من با لبخند کمرنگی سرم را به سمتت چرخاندم:آره... گریه ی آسمون تنها گریه ی قشنگ دنیاست...
با آن چشمان رنگ شبت که پر شده بودند از موسیقی تعجب ، نگاهم کردی و گفتی : گریه؟! 
شانه ای بالا انداختم و گفتم:خب.. آره دیگه!
اخم بانمکی کردی و گفتی:نه خیرم! به این میگن اشک شوق! حالا اشکِ کدوم شوقه ، خدا میدونه....
و بعد با لبخند دلنشینی سرت را به عقب بردی و چشمهایت را بستی....دستهایت را سمت آسمان گرفتی و گفتی:آخه چطوری دلت میاد به این بگی گریه؟....
حالا میخواهم اعتراف کنم بانوی بارانیِ زیبا اندیش من ، همان موقع که چشم بستی ،  قطره ای اشک شوق از چشمم چکید ....قطره ای پر از شوق داشتن تو.... راستی ،فکر کنم جواب سوالت را پیدا کردم... شاید آسمان هم معشوقی در زمین دارد که ازشوق داشتنش هر از چند گاهی این چنین اشک می ریزد!
......
......
..........
..
.