منِ آدم ، نیاز دارم به حرف زدن ...

دوست دارم کنار آدمهای دیگر بنشینم ، دو لیوان چای بگذارم جلویمان و پرده ها را کنار بکشم تا نور روی لبخند هایمان بنشیند و بعد دوتایی تا خود شب حرف بزنیم


اصلا مگر می شود آدم بود و دوست نداشت حرف زد ...
حرف راجع به​ زندگی ، علاقه ها ، اعتقاد ها


اینکه بدون سپر ، کنار هم بنشینیم و با لبخند برای هم سر تکان دهیم و به سوتی هایمان بخندیم قشنگ است ...


اینکه دوتایی شیرینی های تر مامان پز را نوش جان کنیم و به هم بگوییم  چه روسری قشنگی ، چه ساعت دلبری ، چه لحن مهربانی  ، من را خوشحال می کند ...



دوست دارم  فارق از اعتقادات و عُقده هایم ، روی صندلی چوبی بنشینم و از کتاب هایی که خوانده ام برای آدم مقابلم حرف بزنم ....


به او بگویم عاشق اشعار فاضل نظری ام و به صحبت های او راجع به اشعار حافظ گوش بدهم ...



وقتی او از مشکلاتش با جامعه ی اطرافش می‌گوید ، من از ته دل همراهی اش کنم . با دست بکوبم روی پایم و بگویم  : آخ ! گفتی!


چون به نظر من ، آدم ها ، چه آنها که دوست دارند والیبال بازی کنند و عکس بگیرند ... چه آنها که جان می دهند برای مسابقات حل جدول شبکه ی سه 

و چه ، مردان و زنانی که دوست دارند لپ بچه ها را گاز بگیرند ( :) )
همه و همه ، دوست داشتنی و زلال اند و بوی لیمو می دهند و اندکی شکلات :)

و همه ی اینها ، آفریده شده اند برای اینکه یک صبح ( ترجیحا ) جمعه ، زیر نور نصفه و نیمه ی خورشید ، روبه روی پنجره ، کنارشان بنشینم و حرف بزنم
« منِ آدم ، نیاز دارم به حرف زدن .... »



***


+شماهم دوست دارین حرف بزنین ؟ پس شروع کنین . اینجا از علاقه هاتون بگین... بذارین یکم لبخند بزنیم :)