یادش بخیر...

صبح ها ، همیشه زودتر از همه ، بلند می شد ، چای دم می کرد ، پنیر وکره و مربا را روی سفره  می گذاشت و یا الله گویان ، از جایش بلند می شد تا مربای هویجی را که امیرعلی ، پسر خاله ی کوچکم را میگویم ، عاشقش است بیاورد ...


 بعد ، دستش را روی کمرش می گذاشت و با خود فکر میکرد : خب ، سمیه که نون و پنیر دوست داره ، عباسم عاشق کره مرباست ... میمونه نسرین که حاج آقا باید براش نون تازه بخره ...


و وقتی خیالش از بابت رضایت همه ، راحت میشد ، ذکری زیر لب می فرستاد و سمت حیاط می رفت ...

همان حیاط نقلی که محال بود روزی کثیف و پر از خاک بماند ...

 محال بود روزی برسد  که در آن ،  برگهای درخت انگور ، روی زمین ریخته باشند ...


و شروع می کرد به خش خش جارو زدن حیاط ... همیشه موقع جارو زدن حواسش بود تا خدایی ناکرده ، گلدان هایش روی زمین نیفتند ، یا محدثه ، دختر دایی من ، از خواب بیدار نشود ...

 

بعدجارو زدن ، چشم هایش را می بست تا شاید دردی که در کمرش می پیچید و به تمام بدنش سرایت می کرد ، قدری مراعاتش را بکند و کوتاه بیاید ...

و دوباره ، می رفت سراغ آب دادن به گلهای رنگارنگش... راستش را بخواهید او همیشه معتقد بود  : خونه ای که توش گل و گیاه نباشه ، همون بهتر که متروکه بمونه!

برای همین ، بهار  پارسال برای هر کداممان ، یک گلدان با یک گل خریده بود وگفته بود : بجنبید ... از امروز مسئولیت این گلا با شماست!

 

یادش بخیر ...

همیشه ، بعد از آب دادن به گلها ، قدری روی پله ی کوچک حیاط می نشست و خس خس سینه اش را پای پیری اش  میگذاشت ...

 بعد ، حاج‌آقا را که مشغول شستن صورتش بود ، به یک صبحانه ی دو نفره ی عاشقانه دعوت می کرد و دوتایی ، بدون حرف ، چای داغی را که عجیب قند پهلو بود می نوشیدند و صدایشان ، با تیک تاک ساعت یکی میشد ...


آن وقت بود که حاج‌آقا ، میرفت بیرون تا نان داغ بخرد . چون او همیشه می گفت : گرمای خونه رو دوتا چیز تشکیل میدن یکی مادر خونه .... یکی نون داغ صب جمعه!

 

بعدکه ما به سختی از زیر پتوی گرم و نرم ، بیرون می آمدیم و خمیازه کشان ، راه آشپزخانه را با چشمهای نیمه باز طی می‌کردیم ، می خندید و صورت تک تکمان را می بوسید و با عطر چایش ، خواب از سرمان می پراند ...

یادش بخیر...

 

او هیچوقت اشتباهمان را بر سرمان نکوبید ... او هیچوقت نگفت : دیگر دوستتان ندارم ....


اوهمیشه مهربان بود .... او همیشه یک مادربزرگ خوب بود که یادمان داد ، خانه ، بدون مادر و مادربزرگ ، همان متروکه بماند ، بهتر است!