باران می بارد

قطره قطره ، چیک چیک 


هوا بوی خنکی می دهد ....

 

طعم عشق در رگ های شهر جاری است...

من ، دست در دست خدا

 

پامی گذارم روی خیابانی که

 

انعکاس نور ، حک شده روی تن لرزانش...

 

روی تن خیس از بارانش ....

 

جاده، تنها کسی است که در شهر من ، 

موقع باران، چتر همراهش نمی آورد ...