نامم را غزل گذاشته بودند ...

موهایم بلند بود ...

عاشق شعر و غزل بودم ...

جان میدادم برای اشعار فاضل نظری 

روزها و شب ها در اشعار حافظ غرق می شدم ...

همانطور که شعر سهراب را می خواندم ، چای می نوشیدم ... داغِ داغ !

لیست کتابهایم ، سربه فلک کشیده بود ...


روز ها داستان مردی به نام اوه را می خواندم و عصر ها کتاب بریت ماری اینجا بود ...

خلاصه تر بگویم

من بودم و دنیای غزل گونه ام ...

تا این که یک روز 

چشم در چشم دزدی شدم
که قلبم را ربود 

از او شکایت کردم 

قلبم را بر نگرداند ولی تا ابد کنارم ماند 
و حبس شد تا ابد در زندان خانه ای که برایم ساخته بود ...

زندانیِ دوست داشتنی ای بود ...
مرا به پارک می برد
به من عشق می ورزید 

و خلاصه باعث شده بود
این غزل ، غزل بسراید 
و معنای تمام اشعاری که خوانده بود را درک کند ...

*****

یک لینک قشنگ :