از شهر فرار کرده بودم ...

دوست داشتم خودم را در آغوش روستا رها کنم و گریه هایم حک شوند روی پیراهن طلایی اش  ...

دوست داشتم ، جای دیدن نقاب هایی که برای آدم ها گشاد شده بودند ، موقع غروب ، بدوم سمت تپه ی کوچک انتهای روستا 

نفس نفس زنان ، چهره ی سرخ خواهر آسمان  را تماشا کنم ...

دوست داشتم ، به یاد بوی خوش نارنگی ها ، به یاد دخترانه های نارنجی رنگِ آنه شرلی که خواهرم همیشه غرقشان می شد ، 
به یاد برگ های پاییزی_ که خوب بلدند گیتار بزنند _ چشم در چشم خورشید ، دست در دست آسمان ، پا به پای زندگی ، طبیعت را بنوشم ،

روزها مزرعه ی احساسم را نوازش کنم و به کلاغ ها یاد بدهم ، حتی بدون مترسک هم آنها نباید وارد مزرعه شوند ...

بعد ، میان خانه ی کاهگلی ، بوی خاک باران خورده را نوش جان کنم و لبخندم را تقدیم کنم به روستایی که به من یاد داد : زندگی همچنان زیباست ....و آسمان همچنان ستاره دارد ...

:)

( یک عدد تخیل شدییید :)) )


****

مرسی بابت دعوت جناب منزوی :)


+ دعوت می کنم از : پرتو کیانی   و    اقلیما...   که لطف کنن و شرکت کنن :)