این تاریخ از سال ، جان می دهد برای دوست داشتن هم .  این تاریخ از سال یک هزار و سیصد و نود و هفت _   که دارد مثل برف آب میشود  _ آمده تا من و تو ، دوتایی، شال گردن و جوراب های سبز _ طوسی مان را برداریم و با خنده بیفتیم به جان کوچه های شهر‌.

 

 

همان هایی که خانه هایشان  با آجر ساخته شده اند و زنگشان خراب است . از همان خانه ها که مجبوریم با سنگ ، به درشان بکوبیم !

 

 

 

این روزها ، آفریده شد اند تا ما دوتا ، بیخیال این قرتی بازی ها و قهوه خوردن ها ، دولیوان چای لب سوز نوش جان کنیم

و تو ، نه مثل این پسرک های لوس مامانی ، بلکه مثل یک مرد ، پالتوی طوسی ات را از تن بیرن بیاوری و بیندازی روی شانه های من .

 

 اصلا چه معنی میدهد مرد ، پالتو به تن کند ؟!

 

 

آن وقت ، وقتی دانه های درشت برفاران  از آسمان باریدند ، من بگویم برف است و تو بگویی ، نه ! باران!

و آنگاه  بیخیال این اختلاف نظر ، برایم آهنگ به سوی تو را بخوانی و من در جواب کجایی ات بگویم :  همین جا!

 

 

 

این روزها که تند تند شب میشوند و پشت سر هم در تقویم خط میخورند ، آمده اند تا من و تو  مثل دیوانه ها ، لی لی بازی کنیم و جای کافه ، وسط یک پارک شلوغ بنشینیم و صدای جیغ و داد بچه ها در گوشهایمان بپیچد

 

اصلا مگر می شود دی ماه از راه برسد و ما روبه راه نباشیم ؟ مگر میشود نیمه ی دی را پشت سرگذاشته باشیم و طعم خواندن کتابی مشترک را نچشیده باشیم ؟

 

 

مگر میشود دی باشد و تو بیخیال من ، و من بیخیال تو ، در خانه ، به سر ببریم و روی شیشه ها شعر ننویسیم ؟

نه . نمیشود عزیز ... نمیشود که نمی شود که نمی شود ....

 

 

من و تا ، دانه دانه دی هایمان را پر میکنیم از عطر وجود هم و روی زمین خیس ، زمین میخوریم و یواشکی در انتهای یک کوچه ی بن بست ، زیر درختی که کامل خشکیده و یاکریم ها هم سراغش را نمی‌گیرند ، با هم زمزمه کنیم :

ذکر تو از زبان من ، فکر تو از جنان من

چون برود ؟ که رفته ای در رگ و در مفاصلم !


****


+چند وقتی بود جدی می نوشتم . دلم برای این حس های عاشقانه تنگ شده بود :)

+لینک:بخوانیدش خوب است :)

+لینک:مفید و جذاب :)