فرمان را می چرخاند و می گوید :" میدونی داداش ! دنیا دوروزه ... بایستی ازش دُرُس استفاده کنی ... دُرُس! این دو روزم به درد غصه نمی خوره که!"
برای راننده ی تاکسی که بی هوا جلویمان پیچید  بوق می زند ...
به بیرون نگاه می کنم ...
 



به مردها و زن هایی که کاپشن هایشان را به تن کرده اند و در هوای خیس پاییز ، تند تند راه می روند ...
به مرد موتور سواری که چهره اش مثل پدرم است ،
 به دختر خردسالی که چانه ی مقنعه اش رفته زیر گوشش و غر غر کنان دنبال مادرش می دود ...
به مرد جوانی که در تعمیرگاه ، پژویی را تعمیر می کند و لباسش پر است از لکه های سیاه ...



_ "هعی ! امان از این روزگار داداش ! یه روز به سودمونه یه روز نه ... اما هر چی هَه ، می گذره دیگه ... می گذره ..."




باران شدت می گیرد ،
 دانه ها روی شیشه می نشینند و صدای قیق و قوق شیشه پاک کن ، به راه می افتد ...


_" دیروز این پسره هست ... تپله ... امممم... اسمش چی چی بود ... "
مشغول فکر کردن می شود ... 
آرام زمزمه می کنم : آرمان 
بشکن می زند : " آها همین آرمانه ... یه بیت شعر واسم خوند کف کردم ...
می گفت :
اگر دانی که دنیا غم نیرزد
بروی دوستان خوشباش ونمیدونم چی چی ! "
و قاه قاه می خندد !  



با شیطنت نگاهم می کند ...
 این بار ، برخلاف همیشه ، یک لبخند درست و حسابی می زنم و بسته ی چیپس را باز می کنم ...
 حق با آرمان است ... بروی دوستان باید خوش بود ...


_ اه ! عرفان! باز که ازین پیاز جعفریا گرفتی!
_ بخور حرف نزن!


====================================


* کدوم فصل رو بیشتر دوس دارین ؟ چرا ؟ :) خوشحال میشم باهم حرف بزنیم