نفس ها در سینه حبس شده بودند و برگه های چرک نویس ، از عرق دست بچه ها ، خیسِ خیس  ....
سکوت در فضا خوب نمایش بازی میکرد ...
صدای شرق شرقِ ورق زدن  دفتر کلاسی در گوش کلاس پیچیده بود ...
با هر ورقی که خورده می شد ، ده نفر سکته می کردند ...

معلم برای آخرین بار ، انگشتانش را با زبانش خیس کرد و دفتر را ورق زد ...

نگاه بی رحمانه ای به لیست اعدامیان ، نه ببخشید ، لیست کلاس انداخت و گفت : ملک نژاد!

از بین 31 نوجوان 15 ساله ، یک نفر ،  نفس در گلویش گیر کرد ....

بالای سکو رفت . لب هایش خشک خشک بودند ... صدای قدم هایش اذیتش می کرد ...
چهره ی بچه ها درست مثل وزیر های داخل انیمیشن ها شده بود ... و چهره ی معلم  درست مثل چنگیز خان مغول ! فقط از نوع زنانه اش!

 سر جایش ایستاد وبا تمام ترسش ، مقابل 30 دانش آموز تشنه ی نقد و توهین ، انشایش را خواند ... انشایی درباره ی انسان ها...
انشایی که شب قبل برایش کیلو کیلو کاغذ نوشته و پاره کرده بود ... 

انشایش پایان یافت ... بچه ها خبیثانه ، نامردانه و نقدانه(!) لبخند زدند ...
آب دهانش را قورت داد و گفت : " تموم شد ... "
معلم گلویش را صاف کرد و پای روی پا انداخت .
 یک تای ابروی نازکش را بالا داد و گفت : " این چه انشایی بود دختر! همه ی جمله ها اشتباه بودن!تشبیه ها بد ! جمله بندیا بد! اه! "
ملک نژاد مثل یک توپ ، پنچر شد ، و با تایید بچه ها که یک صدا گفتند " آره خانوم! " درست مثل توپ پنجری شد که زیر چرخ های یک کامیون له شده ...

معلم خواست نمره را در دفتر وارد کند که در کلاس باز شد ...
چشم های بچه ها از شدت تعجب روی میز افتادند ... معلم خشکش زد ...

خب ، دیدن استیو تولتز در چارچوب در یک کلاس انشا ، که با لبخند می گفت : " این متن معرکه بود ! "  تعجب هم داشت!


(( میدونم همتون زنگ انشا رو تجربه کردین و می فهمین این ملک نژاد چی کشیده!  :) ))
(( این داستان دیگه خیییلی تخیلی بود :))) میدونم! ))
(( نظراتونو راجب این داستانِ خیلی مبتدی میشنوم :) ))